نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 شهريور 1396 و ساعت 17:20 توسط مامان فريبا |

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه کردم.
تنبیه من چیه آیا؟! آن کس که بداند و بداند که بداند ولی عمل نکند ...
از دست خودم کلافه ام و اینکه خود کنترلی م خیلی لنگ میزنه. قراره چی رو به شماها یاد بدم با اینهمه رفتار بدی که در خودم سراغ دارم و صبح تا شب نظاره گرشون هستم. ترمزم بریده انگار. تعمیر اساسی نیاز دارم.

تازه همین الانم دارم به خودم برچسب میزنم، مامان ناامید!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 21 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 شهريور 1396 و ساعت 9:22 توسط مامان فريبا |

این پست از درد دلهای مادرانه ی منه برای تو نیروانا، حکایت دیروزی که خاطره شد، به یاد پر خاطره ترین حادثه ی همچو دیروز روزی، که نیمه ی پیدا شده ی من، روایت مکمل من، بابا حامد عزیز تولد یافت!

و اما حکایت دیروز...

یه همچین مامان بچه ذلیلی ام من! 
فکر کن بیش از یه ماه منتظر باشی که یه جشن عروسی خیلی ویژه بری که توش یگانه دوست همکارت رو که بازنشسته شده و از کشورم رفته بعد از سه سال و اندی ببینی. خیلی سفارشی از هم از طرف عروس و هم داماد دعوت شده باشی و خودتو وعده داده باشی که یه شب پرخاطره با دوستت رقم بزنی؛ اما درست ظهر همون روزی که قراره بری عروسی و توی آرایشگاه نشستی - که بعد از عمری به سر و صورتت صفایی بدی که خیلی هم مامان گرفتاری به نظر نیایی - یهو بهت تلگرام کنن که امشب جشن تولد نوه ی دردانه ی خواهر جانه و بهمین مناسبت همه دعوتن باغ شمعدونیِ خواهرزاده ی عزیز. و بعد تو جواب بدی خب ولی ما برنامه مون از خیلی وقت قبل تر این بوده که بریم عروسی و منم درست همین امروز صبح به دوستم پیام داده م که امشب ۱۰۰% میبینمت و ... و از اون طرف نیروانا جانی بجای بابا پیغوم بده خب مامان یه فکری، من و اهورا میریم تولد، شماها با بابا برین عروسی. و تو هم بری کادو بخری که خب فکر خوبیه نیروانا رو تنهایی میفرستیم تولد. اهورا رو هم راضی میکنیم با خودمون بیاد عروسی، بچه هامونم کمتر باشن توی جشن که فراغ بال بیشتری داشته باشیم؛ اگرچه نیروانا حالا دیگه خودش یه مهره ی کلیدیه توی کمک کردن به ما و نبودش گاهی دردسرامون رو بیشتر میکنه تا کمتر.
بگذریم، کادو خریدن، همان و اهورا هم در جریان قرار گرفتن، همان و کلید کردن که منم تولد میخوام، همان.
القصه دیشبمان اینطور سپری شد که خوش گذرانی و شادمانی بچه هایمان را به خود مبارکمان ارجح بدانیم و آنهمه رویای شیرین که داشتیم بر سر کوزه نهیم. پیغام معذرت میخواهمی روانه ی دل دوستمان کنیم و برای دل خودمان هم دل کباب کنیم که آخر پس تو چی؟ 
ما ولی اینگونه نیستیم که زیاد به خود سخت بگذرانیم، لاجرم آنچه پیش آمده بود را به فال نیک گرفتیم و با شادی بچه هایمان خوش بودیم. تولد حامدمان قرار بود در عروسی مبارک شود، در تولدی دیگر مبارک شد. زهی مبارکش باشد. 

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش


موضوع : عاشقانه | بازدید : 69 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه, مدرسه, دلمشغولي | بازدید : 123 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد 1396 و ساعت 7:28 توسط مامان فريبا |

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت.

روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم!

ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ!


موضوع : عاشقانه, تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 147 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 تير 1396 و ساعت 14:19 توسط مامان فريبا |

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای نکرده به اضطراب و آشفتگی تو بینجامه ولی هر چی نگاه میکنم چاره ای جز این نیست و لاجرم به فال نیک می گیرمش و مثبت می انگارم. اینکه شرایطی پیش اومده که زمینه ای برای رشد تو و بدست آوردن تجربه ی نگهداری از یه انسان کوچولو برات فراهم شده، از دید من خیلی هم عالیه. اینکه تمام تلاشت رو بکار میگیری تا سر داداشی رو گرم کنی و بخندونیش که عدم حضور ما رو کمتر حس کنه و گریه نکنه خودش کلی باعث افزایش خلاقیت و قدرت حل مسأله ت میشه. اینکه دقت کنی ببینی من چه کارایی رو برای خوشامد مزدا انجام میدم که وقتی نیستم به تقلید از من با پرداختن به اونها مزدا رو شاد نگه داری خودش یه گام بلنده رو به افزایش دقت و تمرکز تو روی الگوبرداری از من بعنوان یه مادر. و هیچ شک ندارم که بی نعمت حضور دو تا داداش نازنینت و از سر گیری کار و فعالیتهای اجتماعی من میسر نمیشد. تازه اونوقته که میفهمم نقش پدری پررنگ تر بابایی، که اینهمه به من در انجام وظایف مادریم کمک می کنه، از کجا آب میخوره و اونم اینه که کودکیهایی داشته که با وجود یه مامان کارمند بی شباهت به کودکیهای تو نبوده. امروز حتی شنیدم که در نبود بابایی و بدون دسترسی تلفنی بهش و اینکه در خونه هم قفل بوده و نمیتونستی بری پیش مامان بزرگی، خودت دست بکار شدی و پوشک داداشی رو هم تعویض کردی! و این در حالیه که وقتی ما هستیم خودت از بوی نامطبوع مدفوعشون فراری هستی و دایم تذکر میدی عوضشون کنیم و مام حین تعویض داداشا ازت میخواهیم که محیط رو ترک کنی و رعایت حریم خصوصی و موارد تربیت جنسی رو هم میکنیم! خیلی وقتا مشکلات، فرصتها و نقطه هایی هستن که باید به نقطه ی عطف نمودار زندگی تبدیل بشن و سرآغاز تعالی باشن. دخترک نازنینم! مامان کوچولوی داداشی! شک ندارم همه ی اینا برای اینه که تو عزیزم به کمال نیروانایی خودت برسی. الهی همیشه از این بوته های آزمایش کوچیک و بزرگ، سربلند بیرون بیایی. الهی خدا نگهدار تو و دو تا داداشت و همه ی بچه های نازنین باشه. 


موضوع : خواهرانگی, تکامل نیروانایی | بازدید : 124 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1396 و ساعت 9:1 توسط مامان فريبا |

برای این روز قشنگ عمرت هفت خروار آرزوی زیبا دارم دخترکم و این عکسای بجا مونده از اولین بهار مدرسه ت رو یادگار میکنم :

بماند که چون فراموش شده بودی، با تذکر ما برای بررسی مجدد، بعدا اون لوح به اسم درخشانت مزین شد دانش آموز عزیز!چشمک


موضوع : مدرسه | بازدید : 193 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1396 و ساعت 13:36 توسط مامان فريبا |

گلکم! تو و دوستای این خونه ی رویایی رو دعوت میکنم خونه ی داداش مزدات، به صرف بوسه و لبخند در اولین جشن تولد زمینی ش.


موضوع : تولدانه | بازدید : 351 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 تير 1396 و ساعت 8:10 توسط مامان فريبا |


موضوع : عاشقانه, اين روزها | بازدید : 112 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 خرداد 1396 و ساعت 8:28 توسط مامان فريبا |

بابایی برام گفت که یکی از روزای هفته ی پیش که باهاش تلفنی صحبت میکردین ماجرای اون روزِ کاوی کُنج رو براش تعریف کردی. برات یادگارش می کنم چون تجربه ی اجتماعی بسیار زیباییه.

گفته بودی:

بابا یادته کلاس خاله هما مهرآیین یه پسره بود اسمش ایلیا بود موفرفری، اون امروز اومده بود مدرسه طبیعت. من توی حیاط پیداش کردم رفتم بهش گفتم تو مشهدی نیستی؟ درسته؟ اون گفته چرا من مشهدی ام! گفته م خب مهرآیین که بودی؟ گفته آره، بوده م . ... 

و کلی اونروز رو با هم بازی و کسب تجربه کرده بودین. 

از اهداف مدرسه ی طبیعت، تجربه ی یادگیری و اکتشاف در کنار جمع دوستان و بچه های دیگه ست و این خاطره ی تو حکایت زیباییه که در هر سنی بسیار لذتبخشه. دیدن یه دوست قدیمی که باهاش کلی خاطره داری، در یه محیط جدید و شروع خاطره آفرینی های تازه. 


بعد ار نوشتن خاطره ی بالا همین بعد از ظهری باهام تماس گرفتی و بازم از خاطرات قشنگت گفتی که امروز خودتون یه تفنگ آب پاش درست کرده ین. یه بطری آب معدنی که درش رو سوراخ کردین و توش رو آب میکنین و با فشار ناگهانی دستتون آب میپاشه بیرون! گمون کنم همونه که عکسش رو همین امروز کانال کاوی کنج دیدم. نکنه این پسرک نازنین هم ایلیا باشه! حالا وقتی برگشتی ازت میپرسم.


تازه با هیجان گفتی که بالاخره رمز تبلت رو پیدا کردی. همون تبلتی که قرار بود با خودت ببری مشهد بتونی به وبلاگت وصل بشی و خاطراتت رو بنویسی. اینهمه پشتکارت ستودنیه. البته میدونم که صرفاً برای نوشتن وبلاگت اینهمه سعی نکردی و بازی های اون بهانه ی پر رنگ تری بوده ولی در هر صورت امتحان کردن یه عالمه الگوی رمز، کار آسونی نبود و قطعا خیلی همت بخرج دادی تا به هدفت برسی. به خودم و خودت یه تبریک از ته دل میگم دخترکم. همیشه همینقدر پیگیر باش و تا رسیدن به هدفت دست از تلاش برندار.


برام گفتی امروز بازم ایلیا همکلاسی مهدکودک مهرآیین رو دیدی توی مدرسه و اونام با خونواده ش اومده ن که یک ماه مشهد باشن تا ایلیا بتونه بره کاوی کنج. دم خونواده ش گرم. خوشحالم برای همشهریان با همتم. امید که ثمره ی تلاشمون رو بزودی در شهر خودمون ببینیم.


گفتی که شایسته یه دختر دیگه از بچه های کاوی کنج ه که 5 سالشه ولی اصلاً بهش نمیاد چون هی نمیگه میترسم، اداهای بچه گونه در نمیاره، مث تارزان از درختا میره بالا.


گفتی که یه درختی هست که خونه درختی روشه. من و دیانا اون بالا توی خونه درختی یه دفتر درست کرده یم مث دفتر عمو حمید که وکیله. اونجا مشکلات بچه ها رو حل میکنیم. خودمون جامدادی درست کردیم با برگ وصلش کردیم به شاخه درخت. روی یه سنگ قلبی نوشتیم دادگاه. مَثَلَنی ها. برگ کوچولو بجای قلم داریم. برگ درخت بجای کاغذ داریم. واقعاً هم هر کی مشکلی داشته باشه میاد پیش ما. شایسته بهشون میگه بچه ها برین اونجا. تازه من دفترم رو از دیانا جدا کردم رفتم بالای یه درخت دیگه ولی خب دوباره برگشتم پیش دیانا، آخه اون درخت خونه درختی پله ی نردبونی داره بچه ها راحت تر میتونن بیان بالا.


گفتی مامان سگی داریم حامله ست، سیسیل. 8 تا بچه توی شکمش داره که امروز توی گلخونه ی ته باغ دنیا آورده. خاله گفته به بچه ها بگین حواسشون باشه نرن اونورا که گازشون می گیره. سور هم که شوهر سگه بوده نمیذاشته بچه ها برن ببینن. ولی ما یواشکی بچه هاش رو از یه سوراخی دیدیم. مث موش کوچولو بودن ، صورتی و خاکستری؛ هنوز مو نداشتن. پارسال که سیسیل بچه هاش رو دنیا آورده بوده یکی از بچه ها رفته بوده یه توله ورداشته بوده که سیسیل باسنش رو گاز گرفته و خیلی دردش اومده. 


گفتی مامان همه ی خاطراتم رو برات گفتم دیگه بیام کرمان چی برات تعریف کنم ولی من میدونم که اینقدر خاطره داری که حالا حالاها کامت رو شیرین نگه داره و دل ما رو خوش. گفتم میخوای بازم بمونی همونجا بری مدرسه طبیعت گفتی آره و در جوابم که خب دلمون برات تنگ شده چیکار کنیم گفتی ولی من دلم هنوز خیلی براتون تنگ نشده. این خیلی عالیه دخترم. نمیدونم بشه فکری برای ماههای بعد تابستونم کرد یا نه. هر چی که هست به بهترینهایی که برامون قراره پیش بیاد ایمان دارم.


موضوع : مدرسه ی طبیعت | بازدید : 408 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 خرداد 1396 و ساعت 12:18 توسط مامان فريبا |

هجده روزه از هم خداحافظی کردیم. امروز در جواب دوست نازنینم زینب مامان دیانا که ازم پرسید تجربه ی دور بودن اینهمه مدت از تو چه جوریه براش نوشتم:

"باور نمیکنی ولی من هیچ فاصله ای با نیروانا حس نکرده م هنوز و انگار باهامه. صداشو میشنوم تصویرش رو میبینم. فقط آغوششه که حس نکرده م و اونم الان دلتنگش نیستم. روزایی که بعد از یه هفته دوری از سرچشمه بهش میرسیدم همچین که میدیدمش تازه میفهمیدم خدای من چقدر دلم براش تنگ شده و سفت توی بغلم میگرفتمش. حس میکنم الانم همینطور باشه و وقتی ببینمش تازه دردم یادم بیاد. الان بیهوشی مطلقم انگار. باید بهوش بیام تا دردم رو یاد کنم."

امروز این عکست رو با اون زیرنویس زیبا توی کانال مدرسه ی طبیعت دیدم دلم برات پر کشید. "پروازت رو بلند بگیر" همه ی وجود مادر!

او در هر گام، خودباوری، اراده، تمرکز، تعادل، شجاعت و ریسک پذیری اش را رشد می دهد...

@kavikonjnatureschool


پی نوشت:

1-اسم این پست رو با اجازه و به افتخار دوستم زینب جان که مادرانگی رو انگار پیشش شاگردی میکنم شبیه اسم وبلاگ پیشین دخترش که "دیانا، از جنس حضور" بود گذاشتم.

2- این ماه در برنامه ی کتابخوانی گروهی که با مادران عزیز دیگه ای عضوشیم کتاب "مادر و خاطرات پنجاه سال زندگی در ایران" رو خوندیم و با دوستان در موردش به گفتگو و تبادل نظر پرداختیم. جمله ی "پروازت را بلند بگیر" توصیه ی مادر فرهیخته ی یک قرن پیشه به فرزندانش که عجیب برانگیزاننده یافتمش.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 405 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 44 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 1626 نفر
بازديدهاي ديروز : 771 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1626 نفر
كل بازديدها : 2924253 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.