نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کلی برات نوشته بودم پرید!

حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها.

فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 37 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 شهريور 1395 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول.

تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست "مهرآیین" رو انتخاب کنیم که حداقل بر پایه ی همون اعتقادات و باورهای مهدکودکت شکل گرفته. یه محیط کوچیک و صمیمی که حضور خاله شهلای عزیز هم بعنوان مربی قرآنش دلگرمی خوبیه. 

خوندن کتاب "مدرسه ی رویایی" به پیشنهاد دوست نازنین و فرهیخته م زینب مامان دیانا خیلی بهم کمک کرد که دیدم برای انتخاب مدرسه چی باشه و حتی قبل از اون جلسه ای رو که مهدکودکتون برای این امر مهم ترتیب داده و پارامترای انتخاب رو برام مشخص کرده بود. خودتم توی بازدیدی که از این مدرسه داشتین ازش خوشت اومده بود که البته خدا خدا میکنم تنها و فقط بخاطر حضور خاله شهلا نباشه. 

شکل گیری مدارس طبیعت توی شهرهای مختلف کشور نوید این رو میده که احتمال جا افتادن و به رسمیت شناخته شدنشون در نظام آموزشی کشور هر چه پررنگ تر بشه. خوشحالم که توی مهد مهرآیین به سبک مدارس طبیعت به یادگیری از طریق کشف و شهود پرداختی و امیدوارم مدرسه تون هم به این تعهدی که اخلاقا در قبال شما داده وفادار باشه و همچنان بدون اینکه بفهمی در حال آموختنی, آموزش ببینی و همونطور که گفتم درس زندگی و مهارت زندگی کردن رو فرابگیری. و همچنان به مدرسه رفتن علاقه مند بمونی.

 

 


موضوع : | بازدید : 31 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 شهريور 1395 و ساعت 17:24 توسط مامان فريبا |

موهاتو کوتاه کردی خوشگلم, غمات کوتاه بشه الهی!


موضوع : | بازدید : 49 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1395 و ساعت 9:02 توسط مامان فريبا |

چند وقته میخوام از جریانات مدرسه ت بنویسم نمیشه. فعلا این عکس واکسن شروعش رو داشته باش تا یه فرصتی که امیدوارم زودتر دست بده از حال و هوای فصل جدید زندگیت بنویسم.

از ترس اینکه توی گیرودار شرایط جدید مادریم که ناشی از ورود داداش مزدا به جمعمون هست نتونم بهت برسم هی واکسن ورود به مدرسه ت رو عقب انداختم. ولی چقدر الکی میترسیدم, تو خیلی قوی ظاهر شدی و عواقب چندانی نداشت. آفرین شیر ژیان!


موضوع : | بازدید : 101 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 مرداد 1395 و ساعت 18:09 توسط مامان فريبا |

دخترم, سنگ صبور این روزای من! ندیم کمک دست مامان! چقدر از نوشتن برات عقب مونده م. میبخشیم میدونم. رسیدگی به امور دو تا داداش کوچولوی سراپا نیاز و وابستگی, پرداختنم به امور تو رو خیلی کم کرده ولی از محبت و عشقم بهت ذره ای نکاسته. 

ممنونم که بهم یاری میرسونی, یا اهورا رو سرگرم میکنی جیغ و هوار نکنه مزدا رو بیدار کنه, یا گهواره و نی نی لای لای مزدا رو تکون میدی خوابش آروم بمونه, یا تو آشپزخونه میپلکی ببینی چطور میتونی هم اشتیاق خودت به ساختن و درهم آمیختن رو پوشش بدی هم احتمالا باری از دوش من برداری. علاقه ی زیادت به آشپزی و ترکیب مواد مختلف برای رسیدن به اشکال و طعم های جدید غذایی با خرید کتاب آشپزی فیلیکس و گرفتن یه هدیه ی کلاه سرآشپز بهمراه اون پر رنگ تر شده و البته دیدن برنامه های مختلف تی وی که توش همه مشغول خوردن یا پخت و پز هستن اشتها و اشتیاقت رو تحریک میکنه بیشتر دست بکار شی. خلاصه اینکه توی گیر و دار بچه داری و دستپاچگیم برای روزمرگی های آشپزخونه تو وروجکم هی نخود آش میشی, فلان چیز رو درست کنم,...

حق داری طفلکم, حق داری. روزای تابستون بلنده و تو هم مجبوری یه جوری برای خودت سرگرمی درست کنی. این تابستون هیچ کلاس و برنامه ای برات نذاشتیم و از این بابت نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. تنها دلخوشیات دوچرخه سواری با بابا آخرای شبه و گه گداریی هم پارک یا خونه ی دوستات موندن. تابستونم به نیمه رسیده و من نگرانم که این ایام طلایی عمرت به زیبایی برات خاطره نشه. من مامان همیشه نگرانی هستم, اما تو اینگونه مباش و بی پروا و رها کودکی کن.

روزت مبارک یگانه ی من!

 


موضوع : | بازدید : 128 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 و ساعت 10:10 توسط مامان فريبا |

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی جاودانه سازد, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست.


موضوع : | بازدید : 763 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 392 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 و ساعت 7:38 توسط مامان فريبا |

دخترک شش و نیم ساله ی چموش امروزم!

سه سال تمام را به آیین مهرِ مهرآیین، شادمانه و سرخوش سپری کردی. با شیوه آموزشی "رجیو امیلیا "

 کودکی که از حقش به هیچ عنوان نمی گذره, کوچکترین آزاری رو برنمی تابه و سراپا اعتماد بنفس و جستجوگری ست رو از گهواره ی سراپا مهرش برگرفته ایم, مگه جز این آرزومون بود که حالا چموش خطابت میکنم؟!

این آخرین هفته ای ست که با دوستان پیش از دبستانت در تب و تاب برگزاری جشن خداحافظی, ایام خوش مهدکودک رو سپری می کنین. دورانی که من هیچوقت سعادت داشتنش رو توی کودکیم نداشتم و مزه ی نابش رو نچشیده م. شاید برای همینه که مهدکودک تو برام اینقدر مهم بود که بخاطرش از شهرک محل کارم مهاجرت کردیم و برات داستانش رو پیش از این نوشته م. 

هر چی که بود امیدوارم توشه ای که در این سه سال از عمر عزیزت برگرفتی برای همه ی عمر منبع انرژی و الهام باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 

در ادامه ی مطلب شرح  الگوی آموزشی رجیو امیلیا رو که از کانال تلگرام مهدتون برام رسیده رو برای تو و دوستای عزیزم که خواننده ی این پست هستند, میذارم.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 406 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 و ساعت 7:36 توسط مامان فريبا |

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است. 

کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم.

شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم.

نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم. 

شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم.

اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم.

هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است...

چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به رسالت مادری سه فرزند است به امر بخوان به نام پروردگارت.

فرصت زیادی نیست, باید کوله ام را باز بیندوزم و محکم بربندم, 

هزار راه نرفته ی دیگر در پیش است و هزار کار نکرده.

رسالتی سنگین به شانه هایم با آیه هایی زلال در برابر چشمانم. فرزندانم را, آیات خداوندگارم را بر دل و دیده مینهم و با کوله بار دوست داشتنهایم به راه قله میزنم.

... خدا کند نفسم کم نیاورد.


موضوع : تولدانه | بازدید : 432 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردين 1395 و ساعت 8:14 توسط مامان فريبا |

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم...

وقتی طوفان به پایان رسید و دور هم نشستیم تا چای تازه م رو بنوشم با چشمایی که هنوز سرخ از اشک بود زدی زیر خنده، از اون خنده های دلبرانه و لابلاش گفتی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

که زنگ بزنم 123،کودک آزاری بیاد ببردت!!!!

...



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 577 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 40 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 18 نفر
بازديدهاي امروز : 258 نفر
بازديدهاي ديروز : 3026 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 3284 نفر
كل بازديدها : 1367928 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.