نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 30 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

قابل تأمل

1393/11/8 13:01
نویسنده : مامان فريبا
7,508 بازدید
اشتراک گذاری

درسته که خواهر مهربون تمام عیاری هستی ولی گاهی حرفایی که یهویی میگی آدم رو به تأمل وامیداره که حسابی زیر ذره بین مقایسه گر تو هستیم و باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم عزیزدلم:

- یه روز اوایلی که اهورا دنیا اومده بود داشتم باهاش حرف می زدم و بازی بازی می کردم که ورداشتی گفتی: چطور مامان حالا حوصله داری با اهورا بازی کنی اما حوصله نداری با من باربی بازی کنی.

- یا یه بار که باهات تند حرف زدم (و شرمنده م که این روزا این اتفاق زیاد میفته) دراومدی که چرا با اهورا محترمانه صحبت میکنین ولی منو دعوا میکنین!

- و دیروز که باز بهت سر انجام دادن یه کاری گیر دادم و از دستم کلافه شدی گفتی یا باید اون کار رو بکنم (یادم نیست چی بود) یا اهورا رو میزنم!

بعضی وقتا واقعاً بعنوان یه مادر شرمنده میشم که چطور رفتار وحشتناکی باید از من سر زده باشه که چنین پیامد وحشتناک تری از سوی تو داشته باشه. الان که مهدکودکی ولی خداییش دارم با خودم کلنجار میرم که رفتارم رو اصلاح کنم. قول بده که تو هم همکاری میکنی عزیزکم.

عشق من مباد که سرشت پاکت رو با سهل انگاریام خدشه دار کنم.

پسندها (1)

نظرات (5)

عمه فروغ
8 بهمن 93 13:43
سلام زميني شدن فرشته کوچولوتون رو تبريک ميگم ان شاا.. خدا دختر و پسرتون رو حفظ کنه بچه ها با اومدن فرزند جديد به خانواده روي رفتارهاي پدر و مادرشون حساس تر ميشن ولي نگران نباشيد با بزرگتر شدن داداشي براي هم دوستاي خوبي نيشند
مینا قاسمی
10 بهمن 93 19:07
با عرض سلام و احترام خدمت مامان زیبای این دو تا هدیه ی آسمونی ما بچه بودیم،طفل طفل!! لا مروتا میرفتن برای مینویی که هنوز دندونم نداشت آمپول میخریدن با چه شکوه و عظمتی میزدن براش!! اون وقت هرچی ما پا می کوبوندیم رو زمین که چطوره که این حق داره مریض شه!! شما برید براش دارو بخرید!!! تازه آمپولم بزنید!!! اون وقت من اینجا نه دارو دارم که بخورم!!! نه آمپول دارم که بزنم!!! هیچی دیگه فریبا خانوم جان،اون موقع من یه چمدون خالی آماده واسه هجرت داشتم،نزدیک در خروجی...بعدها ارث رسید به مینو!
مامان احسان
11 بهمن 93 13:04
سلام فریبا جان خداقوت عزیزم .الان دخمرمون حساس شده بیشتر بهش توجه کنید .این دوران خیلی زود میگذره
مامانی
11 بهمن 93 15:50
سلام عزیز ددلتنگتونممیشناسم ممنونم که پیش ما هم اومدی مهربون خدا قوت فریبایی که من میشناسم از پس این مسئله هم برمیاد نگران نباش طبیعیه شاید واقعا تو کاری نکرده باشی ولی میدونم که میتونی کنترلش کنی براتون ارزوی سلامتی و ارامش دارم
نجمه
28 بهمن 93 10:48
سلاااااااااااااااام نيرواناي گلم عزيزم وقتي اومديم خونتون ديدمت احساس كردم چقدر بزرگ شدي و خانم نه بخاطر سن منظورم حضور داداشيه كه باعث شده يهويي جهشي عظيم در ذهن و روحت رخ داده . از اين همه استقلالت واقعا لذت بردم . وقتي ماماني آش خوشمزه دستپخت رو آورد هم شروع كردن به خوردن و كشيدن آش به ظرف و شما بچه ها از اتاق تو اومديد و خواستيد آش بخوريد ديدم مثل يك خانم نشستي بچه هاي ديگه گفتن ماماني آش و از اين حرفا تو يه نگاه به مامان كردd ديدي ماماني مشغول شير دادن داداشيه تو مثل مثل يك بانو فهيم و يك خانم متشخص يك كلمه چيزي نگفتي نه غري نه حرفي نه حتي يه اخمي اروم منتظر نشستي توي دلم غنچ رفتم آفرين گفتم به مامان و باباي گلت با شيوه هاي تربيتي درستشون و آفرين به تو با اين ذات خوب و مناعت طبعت عزيزم . واست آش كشيدم گفتم ميخواهي به دهنت كنم يا كاسه دست من باشه و تو بخوري گفتي خودم ميخورم افرين عزيز مستقل من .حالا كه اين پستو خوندم بازم آفرين به هوش ذكاوت نكته سنجيت گلم. ميدونم ما آدم بزرگام يه وقتايي محبت بيشترو و بيشتر ميخواهيم دوست دارم . عزيزم فريباي گلم خسته نباشي