نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 7 ماه و 20 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

حریم نیروانایی

عاشق اینی که واسه ورود به اتاقت آداب و قوانین و رمز ورود تعریف کنی و همه ملزم به اجراش باشن حتی خودت. از انواع دَرکوب گرفته تا رمزهای آنالوگ و دیجیتالِ مَثَلنی. جدیدترین نسخه ش هم اینه که باید دستت رو بذاری روی جای دستت و اسمتم توی میکروفن بگی، خیلی هم تاکید کردی که اگه اینا رو رعایت نکنیم توی دردسر میفتیم. کلی هم داشتی فکر میکردی چیکار کنی که توی دردسر بیفتیم اگه رمز رو نزدیم، که یهو به جای دردسر برای ما، یه لونه برای "رابی" (خرگوش عروسکیت) درست کردی. یعنی من شیفته ی اون رعایت قانونهای وضع شده ی خودتم نیروانا، کاش قوانین وضع شده ی ما رو هم همینقدر ملزم به اجراشون بودی. دیشب داشتیم با بابا میوه میخوردیم صدای "نیروانا" گفت...
9 آذر 1396

مهارت های زندگی

عاشق درس و کلاس "مهارتهای زندگی" تونم. از درسهای انتخابی و فوق برنامه ی مدرسه است. یه نقطه ی بسیار روشن امیده به ترویج این فرهنگ که چگونه زندگی کردن و یادگیریِ اون خیلی مهم تر از مهارتهای علمی ه. گرچه الان فقط ۶ درصد از برنامه ی هفتگی کلاستون رو دربرگرفته ولی همینم برای شروع، عالیه. یه هفته اونی رو که ازش می ترسیدین ماسک درست کردین و توی کلاس پاره ش کردین که ترساتون از بین بره. یه بار دیگه جعبه ی نگرانی درست کردین و قراره نگرانیاتون رو بریزین توش. دیروزم این شکلکای قشنگ رو که با دستای هنرمند خودت کشیدی به ارمغان آوردی برام و انگار برای کمک به شناختن و بیان احساساتتون هست. اول آذرماه، ماه قشنگ تولدت رو به این دستاوردهای عالی متبرک ...
1 آذر 1396

مدرسه ی طبیعت بابامسعود کرمان

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای ...
29 آبان 1396

باز جوید روزگار وصل خویش

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم: "به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐" براش جواب نوشتم: "عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن" برام نوشت: "... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم". و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ...
24 مهر 1396

گهی پشت به زین

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تا...
19 مهر 1396

کودکیات جاودان

روز جهانی "کودک" مبارکت باشه دلبندم! جهانی از دم روح پرور شما سبز و آرام. امروز باید بیشتر مراقب خودم و رفتارم در قبال شما باشم. فقط تبریک کافی نیست. توجه مهم تره. توی تعطیلاتی که گذشت یه بعدازظهری رو رفتیم تپه های اطراف که به قول خودت کوهنوردی و در واقع طبیعت گردی کنین. بساط نقاشیت رو هم ورداشتی از منظره نقاشی کنی. چنان با جدیت سر صخره نشستی و مداد و دفتر آوردی بیرون و مشغول شدی که آدم هوس می کرد خودشم دست به قلم شه. این اون منظره ایه که از ما تصویر کردی در دامن طبیعت. من و تو روی صخره ها، مزدا مشغول خاک بازی و بابا و اهورام اون دور دورا روی تپه ها: حس کردم برای روز جهانی تو این بهترین تصویریه که میتون...
16 مهر 1396

چالش مهر

ایام تعطیل تابستون و کمک باباحامد توی رتق و فتق امور بچه داری و خانه داری ثبات خاصی رو به زندگیمون آورده بود و با اینکه محدوده ی حضورمون به محل کار (تنها برای من)، خونه و خونه ی مامان بزرگی محدود میشد و فعالیت های روزمره ی شماها هم به درگیری های خواهر برادرانه، تماشای تلویزیون و البته گاهی هم بازی و تفریح، ایام آروم و خوبی بود و همین حس خوب و آرامشی که داشتم وقتی یاد اول مهر و تغییر وضعیتها می افتادم نگرانم می کرد. اینکه با شروع مدرسه ی بابا و مدرسه ی تو و مهد اهورا و سر کار رفتن من تکلیف مزدا کوچولو چی میشه؛ اینکه مشق نوشتنای شبانه ی تو و اضافه شدن کشف و مکاشفات مزدا به مداخله های اهورا و دستکاری و دست یازی دو نفره شون به دفتر و کتاب و قلم ...
14 مهر 1396