نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

مامان کوچولو

1396/4/26 14:19
نویسنده : مامان فريبا
479 بازدید
اشتراک گذاری

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای نکرده به اضطراب و آشفتگی تو بینجامه ولی هر چی نگاه میکنم چاره ای جز این نیست و لاجرم به فال نیک می گیرمش و مثبت می انگارم. اینکه شرایطی پیش اومده که زمینه ای برای رشد تو و بدست آوردن تجربه ی نگهداری از یه انسان کوچولو برات فراهم شده، از دید من خیلی هم عالیه. اینکه تمام تلاشت رو بکار میگیری تا سر داداشی رو گرم کنی و بخندونیش که عدم حضور ما رو کمتر حس کنه و گریه نکنه خودش کلی باعث افزایش خلاقیت و قدرت حل مسأله ت میشه. اینکه دقت کنی ببینی من چه کارایی رو برای خوشامد مزدا انجام میدم که وقتی نیستم به تقلید از من با پرداختن به اونها مزدا رو شاد نگه داری خودش یه گام بلنده رو به افزایش دقت و تمرکز تو روی الگوبرداری از من بعنوان یه مادر. و هیچ شک ندارم که بی نعمت حضور دو تا داداش نازنینت و از سر گیری کار و فعالیتهای اجتماعی من میسر نمیشد. تازه اونوقته که میفهمم نقش پدری پررنگ تر بابایی، که اینهمه به من در انجام وظایف مادریم کمک می کنه، از کجا آب میخوره و اونم اینه که کودکیهایی داشته که با وجود یه مامان کارمند بی شباهت به کودکیهای تو نبوده. امروز حتی شنیدم که در نبود بابایی و بدون دسترسی تلفنی بهش و اینکه در خونه هم قفل بوده و نمیتونستی بری پیش مامان بزرگی، خودت دست بکار شدی و پوشک داداشی رو هم تعویض کردی! و این در حالیه که وقتی ما هستیم خودت از بوی نامطبوع مدفوعشون فراری هستی و دایم تذکر میدی عوضشون کنیم و مام حین تعویض داداشا ازت میخواهیم که محیط رو ترک کنی و رعایت حریم خصوصی و موارد تربیت جنسی رو هم میکنیم! خیلی وقتا مشکلات، فرصتها و نقطه هایی هستن که باید به نقطه ی عطف نمودار زندگی تبدیل بشن و سرآغاز تعالی باشن. دخترک نازنینم! مامان کوچولوی داداشی! شک ندارم همه ی اینا برای اینه که تو عزیزم به کمال نیروانایی خودت برسی. الهی همیشه از این بوته های آزمایش کوچیک و بزرگ، سربلند بیرون بیایی. الهی خدا نگهدار تو و دو تا داداشت و همه ی بچه های نازنین باشه. 

پسندها (1)
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
عمه فروغ
26 تیر 96 20:00
ای جاااااانم هزارماشالله به نیروانای گلم که دیگه خانم شده و در نبود مامان و بابا به خوبی از پس کارهای داداش کوچولو برمیاد ان شالله همیشه در کنار هم خوش و سلامت باشید
مامان فريبا
پاسخ
فدای محبتت عمه فروغ جان. خیلی دعا کن واسه دخترکم که بیش از پیش از عهده ی این کار پر مخاطره برآد. شادی و تندرستی شمام افزون باد
میترا مامان امیرعلی
31 تیر 96 12:54
خدا قوت مامان کوچولوی دوست داشتنی
مامان فريبا
پاسخ
قربون محبتت میتراجان عزیز. بیادتم عزیزم. میبینی پروژه ی مدرسه ی طبیعتمون فعلاً با تأخیر مواجه شده واسه همین کمبود نیروی انسانی.
مامان ويهان جون
1 مرداد 96 8:31
نيروانا جان تو كي اينقدر بزرگ شدي كه خانومي ازت ميباره ...عزيزم چقدر خوبه كه داداش كوچولوهات تكيه گاهي به توانمندي تو در كنارشون دارن هميشه پايدار و برقرار باشي در كنار خانواده عزيزت
مامان فريبا
پاسخ
چقدر محبت داری مامان ویهان عزیز، خاله ی مهربونم. دعا کن بتونم تکیه گاه خوبی باش واسه ی همه ی خانوادهمحبت
1