نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

اهوراگین

1393/4/27 8:26
نویسنده : مامان فريبا
9,909 بازدید
اشتراک گذاری

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.

پسندها (7)
نظرات (25) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
لی لی مامی آرشیدا
27 تیر 93 15:37
ای جوووونم مبارک باشه داداشی نیروانا به نظرمن اهوراخیلی اسم قشنگیه ونیرواناجان هم کم کم دوستش میدارهدرضمن خوش به حال پسری که مادروپدری مثل شماداره
مامان فريبا
پاسخ
ممنونم لی لی جان. قشنگه خیلی قشنگه ولی هنوزم حس میکنم به دل نیروانا نیست و به نظرم خیلی مهمه که اون با تمتم وجود بپذیره. خیلی محبت داری عزیزم. به پای شما که نمیرسیم
مامان آرشين
27 تیر 93 19:04
عزيزم
مامان فريبا
پاسخ
فرنازم
الهه مامان یسنا
28 تیر 93 4:08
عزیزم....فریبا جون...تبریک میگم بهت نازنینم....وجود اهورایی برات پر باشه از خیر و برکت...وای که منم اشک تو چشمام اومد با جمله آخرت....خدا توان و نیروی بزرگ کردن یه فرزند از جنس دیگه رو داده که بهت عطاش کرده....ایشالا خدا تو و نیروانا و اهورا رو تو دستای مهربون خودش محکم نگه داره و همچنین باباحامد همیشه همراه رو
مامان فريبا
پاسخ
الهه ی من! اون حس غریب هنوز باهامه. حس میکنم خالی ام، با دستای خالی اول یه راه سخت و ناشناخته. امیدواری به دختر داشتنم باعث میشد به داشته های قبلیم اتکا داشته باشم و راه برام خیلی سخت بنظر نرسه ولی خب به گفته ی پر از آرامش تو حتماً خدا توان تجربه های تازه رو در من دیده و خودش کمکمون میکنه. میبوسمت همیشه همراهِ نازنینم. اشکتو قربون
مامان بردیا
28 تیر 93 23:04
خدارو شکر که هر دو خوبید. مبارک باشه عزیزم. از الان میتونم لحظه های دلنشینی رو که با بزرگ کردن مرد کوچولوت تجربه میکنی ببینم. همیشه فکر میکردم دنیای دخترا و بزرگ کردنشون خیلی لذت بیشتری تا پسر اما خدای مهربونم به واسطه بردیا از این اشتباه با شرمساری خارجم کرد. واقعا لذت بخشه... خیلی برات خوشحالم عزیزم... تا وارد میدون نشی و از نزدیک حس نکنی باورش برات سخته... خوشحالم که پرنسس خانم یک پشت و پناه دیگه هم داره... مبارکت باشه این عشق اهورائی... یه تبریک ویژه خدمت بابا حامد گرامی که از الان باید خودش رو برای حرفهای پدر و پسری و دنیای مردونه آماده کنه ...با شادیتون شادیم... ایام بکامت عزیزم
مامان فريبا
پاسخ
چه دل تسلایی شیرینی عزیزم. ممنونم بخاطر اینهمه محبتت. ممنونم که منو برای یه دنیای شیرین پیش رو مژده میدی.امروز تو دنیای وایبری یه پیام از قول تهمینه میلانی بهم رسید که خیلی به دلم نشست. انگا رسالتم رو بازیافتم. فردا بتونم برای مرد کوچولوم مینویسمش یادگار. چقدر چیزا هست که باید ازت یاد بگیرم باصفا! هم اکنون نیازمند یاری سبزتم بیش از پیش. دوستت دارم. بردیام رو ببوس. حامدم سپاسگزاره. به عمومحمد سلام برسون و بگو هوای حامد رو داشته باشه.
مامان ساينا و سبا
29 تیر 93 8:47
سلام فريباي مهربونم...خيلي خوشحالم براي شما خانواده مهربون که حالا با وجود اهوراي نازنينم صفا و صميميتي ديگر پيدا مي کنه...از صميم قلب بهتون تبريک ميگم و به نيرواناي عزيزم که داداشي داره که هميشه همراهش هست...مطمئنم که اينقدر خداوند توان در شما ديده که موجودي از جنس ديگر بهتون عطا کرده و اميدوارم که در تربيت گل پسري هم مثل نيرواناجان موفق باشي و سربلند
مامان فريبا
پاسخ
سلام صالحه جونم، ممنونم از محبت تمامت. خدا كنه همينطوري باشه كه ميگي و واقعاً توان و لياقت اين اعتماد خداوندي رو داشته باشيم. برامون خيلي دعا كن. ببوس گل دخترا رو
❀مامان علی خوشتیپ❀
29 تیر 93 9:34
عزیزمممممممممم پس کاکل زری شدانشاالله دومادیشو ببینی بستگی به روحیاتت داره که سخت باشه یا آسون...ولی همینو بگم برخلاف تصور همه، پسرا خیلی حساس تر از دختران ولی دنیاشون پرهیجان تره و ناخودآگاه تو رو هم به سمت هیجان و فعالیت میکشونن...یه نگاه به مامانای پسر دار بکن راستی چرا اینقدر دیر تعیین جنسیت شد؟پسر تو هفته 13-14 کاملا مشخصه!راستی تر ،هفنه چندمی؟ مبارکه خیلی
مامان فريبا
پاسخ
مرسي عزيزم، آره ديگه،‌ قندعسل! ممنون از دعاي قشنگت. اميدوارم هرچي كه هست از پسش بربيام. برام دعاكن ماماني پرشور و هيجان! پسردارِ تمام عيار! نميدونم وقتم براي اين تاريخ بود، شايد زودترم ميشده
محبوبه مامان الینا
29 تیر 93 12:30
هزاران شاد باش بخاطر حضور اهورایی اهورای نازنین
مامان فريبا
پاسخ
هزاران سپاس محبوبه ي نازنينم. خيلي برام دعا كن
مامانی
29 تیر 93 12:54
عزیز دلم چشام پر از اشک شد با خوندن این پستت مخصوصا جمله ی آخرت تمام اون دلشوره ها و حس عجیب رو انگار میتونم حس کنم ولی تو حتما میتونی تو تواناییش رو داری که این تجربه ی جدید رو داشته باشی حتما داشتی که خدا هم برات خواسته عزیزم به خودش توکل کن اون همیشه همراهه همیشه ....برات آرزوی سلامتی میکنم و برای اهورا ...حس نو ِ مادری ِ تو
مامان فريبا
پاسخ
فدات شم زهره جونم. چشاتو اشكي نبينم الهي هرچند همينجوريش هم اون خيسيِ خاص رو داره. مرسي از همدليت عزيزم. خيلي برام دعا كن كه از پسش به خوبي بربيام. قربون محبتت مهربونم
شايان
29 تیر 93 14:12
واييييييييييييييي به سلامتي مبارك مبارك....جفتت ديگه جور شد ...ايشاله به سلامتي و خوش قدم باشه براتون...اين حساسيت تو هم به خاطر اين شرايط بارداريه كه يه خورده حساسترمون مي كنه...تو يه مادر نمونه اي كه از پس همه چيز خوب بر مي ياي....منم همين بيمارستان بودم و شايان هم اونجا بدنيا اومد و برا دومي هم ميخوام برم همونجا...
مامان فريبا
پاسخ
عززززززييييييييزم،‌ممنونم به خاطر حمايت و دلگرمي دادنت. اميدوارم كه از پسش بربيام و به دعاي همه تون محتاجم دوستاي من. چقدر جالب! پس حس منو خوب درك ميكني كه خاطره ي خوشي از اونجا دارم و دلم ميخواد بيشترشون كنم. ايشالا ني ني دومت هم به سلامتي از آسمونا مياد پيشت و تو هم تجربه ي زيباي دومت رو رقم ميزني. بوس براي شايان و مامان گلش
〰〰مامانِ چشمه بهشتى 〰〰
29 تیر 93 15:27
سلام تبريكات صميمانه من رو بپذير مامان فريباى نازنين به نظرم اين يك شروع جديد مى تونه باشه . يك تجربه جديد .... خدا را سپاس كه فرصت چشيدن اين تجربه رو بهت داد با شناخت نسبى كه ازت دارم مى دونم مامان موفقى هستى و به خوبى از پسش بر مياى و ما هم اين وسط از تجربيات شما بهره ميبريم به اميد خدا ... يا على
مامان فريبا
پاسخ
سلام عزيز مهربونم. ممنونم از لطفت. منم سپاسگزار خداي مهربونمم و با تمام وجودم آرزو ميكنم امانتش رو به زيبايي پرورش بدم. بازم از محبتت ممنون دوست جون. اميدوارم بتونم تجربه هام رو باهاتون در ميون بذارم. تسنيم جانم رو ببوس