نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

روزشمار مهرآیین

1392/4/24 9:54
نویسنده : مامان فريبا
20,307 بازدید
اشتراک گذاری

انتقالی سال پیش بابایی به آموزش و پرورش کرمان و رسیدن تو به سنی که دیگه باید توی جمع همسن و سالای خودت رشد می کردی و کم رنگ شدن امیدم از وضعیت فعلی پرورش نونهالان سرچشمه به شرح حالهایی که توی پستای روزشمار مهدت مردادماه پارسال نوشتم و آرشیو شده، رؤیایی رو که از پارسال توی ذهن می پروروندم به واقعیت بدل کرد و تصمیمم من به رفتن قطعی شد. بابایی هنوز شوکه بود و همین بود که با اینکه اردی بهشت ماه ثبت نامت کرده بودم برای مهد، شک داشته باشم که بالاخره میریم یا نه. میدونی دل کندن از این خونه ی سرچشمه با حیاط دلگشا و خاطرات نابش و از همه مهم تر کارگاهی که بابایی کنجش برای خودش دست و پا کرده بود برای بابا خیلی سخت بود و همه ش با ناباوری به مسئله ی هجرتمون نگاه می کرد. من خدا خدا میکردم که به دل بابایی بندازه که همه چی درست میشه و توی این تصمیم منو همراهی کنه. و خدا صدای منو شنید و کمک کرد تا نگرانیای بابا کمرنگ بشه و خودش سکان این امر رو بدست بگیره و مدیریت کنه. دنبال خونه بگرده، رنگ و نقاشی کنه، زحمتای گنده ی اثاث کشی رو به دوش بگیره و ... و البته بازم یهو شک کنه که آیا تصمیممون درست بوده!

در هر صورت درست بعد از اون مریضی سخت خردادماهت، روز اول تیر، آغاز مهرآیین بود و خدا بهت شفایی داد که بتونی از اولین روز شروع ترم تابستونه ی اجباری مهد برای جدیدالورودها، حضورت رو ثبت کنی.

دل توی دلم نبود که واکنشت رو ببینم، پروژه ی مهد پارسالت رنگ عدم موفقیت داشت و من همه ی انرژیم رو گذاشته بودم که این پروژه موفقیت آمیز باشه. 

روز اول)

 وارد که شدیم استقبال گرم و محبت آمیز خاله ها پذیرای ما شد. از اسمت و قشنگی اون و خودت تعریف کردن و تو هم از این تعریف و تمجید مسرور شدی و نازت بیشتر شد. داشتم میبردمت توی کلاس که پام رو چسبیدی. من و خاله به روی خودمون نیاوردیم و اول کلاس وایستادیم که قطار تشکیل بِدن برید چاشتتون رو بخورین. منم سرِ قطار شدم و سعی کردم تو رو هم همراه کنم. خیلی از قطاربازی خوشت نیومد و تک نفره همراهیمون کردی تا آشپزخونه. بابایی که وارد مهد شده بود تو رو تنها گذاشتم و رفتم سمتش. بعد تصمیم گرفتیم بیشتر نمونیم و بذاریم خودت رو توی جمع پیدا کنی. صورتت رو بوسیدیم و خداحافظی کردیم.

 

 برگشتم خونه ی خواهرم و منتظر که ظهر بشه.

اونروز رو مرخصی گرفته بودم عزیزدلم!

روز دوم)

گِل بازی و کلی عشق و حال. یه کاردستی هم درست کرده بودین که ظاهراً یه موش بوده که تا من از سر کار برگردم با قیچی حالشو جا آورده بودی، عکساش موجوده!

 

روز سوم)

نیمه ی شعبان و تعطیل

 

روز چهارم)

به دلیل آماده نبودن شرایط برای آب بازی، بازم گِل بازی لبخند

 

روز پنجم)

هر چی بابایی تلاش کرده بود از خواب بیدار نشده بودی و سفت چسبیده بودی به رختخواب. عادت به اینهمه فعالیت چند روز پشت سر هم نداشتی انگار خوابالو!  و به گمان ما آب بازی اون روز مهد رو از دست داده بودی

 

روز ششم)

پنجشنبه بود و من تعطیل. داشتم بساط چاشتت رو آماده می کردم که صدات رو شنیدم. بیدار شده بودی و از رختخواب طرفم می اومدی که مامانی من بیدار شدم برم مهدکودک. و فقط خدا میدونه چقدر سپاسشو گفتم از این صحنه ای که دیدم. عصرش که برگشتی خیلی بامزه برام ادای راه رفتن و پریدنای فیل و کانگورو و سرباز و ارتعاشات ژله رو در میاوردی و همگی کیف می کردیم.

 

روز هفتم)

جمعه بود و از خواب که پا شدی نق میزدی. با خودم فکر می کردم یعنی بهوونه ی مهد داره!؟

 

روز هشتم)

ار تجربه ی دیدن لاک پشت واقعی توی مهد غرق اشتیاق و هیجان بودی.

 

روز نهم)

چیزی یادداشت نکردم!

 

روز دهم و یازدهم)

به دلیل دلتنگی بابا و به خاطر اسباب کشی سرچشمه بودیم. مهد بی مهد

 

روز دوازدهم) 

چیزی یادم نیست! اِ چرا یادم اومد. برای اولین بار آب بازی کرده بودین. نمیدونم چه جوری بوده ولی ظاهراً بچه ها روت آب پاشیده بودن و تو هم که تی تیش، بهت برخورده بود.

 

روز سیزدهم)

پروژه ی "اسباب بازی" کلید خورده بود و در شروع پروژه یه عروسک زیبا با لیوان مقوایی و نخ و تیکه های پارچه و دکمه بهمراه یه سیخ خلال دندونی از جوجه کبابای گِلی برام هدیه آوردی. قرار بود شنبه اسباب بازی ای که از همه بیشتر دوست داری ببری مهد و برای بقیه ی بجه ها در موردش توضیح بدی. مام نگران که در جریان اسباب کشی چون فقط مایحتاج اندکی برای گذران زندگی در  سطح دانشجویی برده بودیم کرمان و کلیه اسباب و مایملکت مونده بود سرچشمه چی همراهت کنیم ببری. البته بگم "داشتانا"ی دوست داشتنی- عروسک بالرینی که کادو خاله گلناز برای تولد سه سالگیت بود و خودت براش اسم انتخاب کرده بودی- باهامون بود و نگرانی مون رو خاتمه داد.

وقتی توی آشپزخونه دور و برم میپلکیدی شروع کردی به خوندن:

ماشینمو کوک کوک کوک میکنم

جلو میره چرخ چرخ میزنه

ویراژ میده ویژ ویژ ویژ میکنه

(ظاهراً درراستای پروژه ی اسباب بازی بوده)

...

اوستا عمو کجا میری

دارم میرم سینما

منو میبری

آره میبرم

با چی میبری؟

با ماشین

ماشینا روشن

قام قام قام

اوستا عمو 

...

با قطار

قطارا روشن

...

اوستا عمو

...

با هواپیما

...

(ظاهراً حمل و نقل و وسایل مربوطه رو داشتین یاد میگرفتین)

 

روز چهاردهم)

فیتیله، جمعه تعطیله

 

روز پانزدهم)

آب بازی نکرده بودی. ظاهراً خوشت نیومده از این بازی. با اینکه عاشق آب و حمومی ولی این مدل که توی حیاط روی هم آب بپاشین برات خوشایند نبوده. ازت که پرسیدم چرا آب بازی نرفتی گفتی حوصله نداشتم. دفعه های بعد میخوای چه بهوونه ای بیاری مموش!

راستی داشتانا رو هم معرفی کرده بودی و اینکه جنسش پارچه ست و چشم و دهن و موهاش از نخه و  کارش رقص باله ست و ...

 

روز شانزدهم)

اسباب بازی پلاستیکی باید معرفی میکردی و بابایی هم یکی دو تا ظرف پلاستیکی از آشپزخونه ای که آوا کوچولو برات هدیه آورده همراهت کرده بود.

توی حیاط دست همو گرفته بودین و آسیا بچرخ بازی کرده بودین.

 

روز هفدهم)

برای معرفی اسباب بازی چوبی و فلزی وسایل موسیقی ت رو همراهت کرده بودیم و معرفیشون کرده بودی.

 

روز هجدهم) 

عصر دیروز برای تولد عسل اومده بودی سرچشمه و دیشب هم برگشتن سخت بوده، لاجرم بازم موندی سرچشمه

 

روز نوزدهم)

 با یه شوق و ریتم و ادای خاصی این شعر رو که ظاهراً توأم با بازی گروهی بوده برام میخوندی و ادا در میاوردی:

 من بچه میخوام خاله بزغاله

 بچه نداریم خاله بزغاله

 پس اینا چی ان خاله بزغاله؟

دسته گلن خاله بزغاله

 یکیشو میخوام خاله بزغاله

کدومو میخوای خاله بزغاله؟

 نیوشا رو میخوام خاله بزغاله

 چه جوری بیاد خاله بزغاله؟

اینجوری بیاد خاله بزغاله ( و هر بار با هر اسم ادای پریدن خرگوش و کانگورو و ... رو در میاوردی با اون انگشتای کوچیک سبابه ت که بغل گوشات چسبونده بودی، فدات شم)

 با تصور این بازی دسته جمعی و شور و نشاط بچه ها به مربیای مهد غبطه خوردم. یادمه از وقتی خودم رو شناختم آرزوم این بوده که مربی مهد باشم.

حالا دیگه یه شناخت حدودی از دوستای مهدت داریم: کسری که خیلی دوسِت داره اونقدر که وقتی یکی دو روز مهد نمیری نیشگونت میگیره و لُپت رو میکشه! نیوشا که همه ش نیوشا کوچولو خطابش میکنی و ظاهراً دلت رو برده. محمدصالح، علی، دریا و باران که اسماشون هست ولی وصفاشون رو هنوز زیاد نشنیدیم.

 

روز بیستم)

به مناسبت ماه رمضان پنجشنبه ها هم تعطیله، فیتیله!

 

روز بیست و یکم)

فیتیله، جمعه تعطیله

 

روز بیست و دوم)

قصه ی بز زنگوله پا رو برای اولین بار شنیده بودی و برام با آب و تاب تعریف کردی، از آرد به دست و پا مالیدن آقا گرگه و ...

قیافه ت وقت قصه گفتن خوردنیه حبه ی انگورم!

میدونی نمیدونم چرا خودم دوست نداشتم قصه ی زنگوله پا برات بگم. ترس داشتم که ترس از گرگ و واقعیتای بد زندگی روح لطیفت رو بیازاره و غافل از اینکه نمیدونم چه جوری گرگ بدجنس توی تخیلات تو رخنه کرده بوده. حالا قصه ی زنگوله پا باورت رو از گرگ و استعاره ی بدجنسیش قوی تر کرده و منم حساسیتم کم شده. بالاخره روزی خودت برخی تلخیا رو میچشی و چه بهتر که اشاره ی ذهنی داشته باشی برای آمادگی در رویارویی با واقعیات تلخ.

راستی بازم آب بازی نرفتی. انگار من بیشتر از تو ذوق دارم برای این بازی. به حدس خاله، سردت میشده که نخواستی بازی کنی.

 

روز بیست و سوم) 

یادم نیست دیروز چی برام از مهد گفتی.

و امروز، بیست و چهارمین روز،  قراره اولین گردش علمی عمرت رو بری کوچولوَک! بازدید از یه اسباب بازی فروشی به عنوان حسن ختام پروژه ی اسباب بازی. 

 امیدوارم بهت خوش بگذره و برداشتای قشنگی بکنی دانشمند کوچک من!

همه ی آرزوم اینه که لحظه لحظه ت به شادی بگذره چرا که شادی و آرامش حق مسلم توست، حق مسلم همه کودکانه!

عکسای تک و توکی از ماجراهای این روزات دارم که سعی میکنم بذارم. سیم شارژر باتری دوربین لق میزنه و خاطرات مصور ما هم به تبع اون! امید که بابایی سیم جدید بخره تا مصورانه هامون بیشتر بشه.

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

عکسا رو اضافه کردم هورا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (19)
مامان طه
24 تیر 92 10:29
مامانی بروزما


قربونت
مامان عسل
24 تیر 92 12:54
به همين راحتي . به همين سادگي نيروانا مهد رويايي اش رو پيدا كرد . البته براي تو باباش آسون نبود ولي رسش اجتماعي نيروانا خيلي چيزها رو راحت تر كرد . مباركتون باشه اين آسايش خيال . ايشالا هميشه تو زندگيتون شاد باشين .


کشته ی این رسش اجتماعیم سمانه! یعنی آخر واژه و مفهومه. دقیقاً همینه که میگی عزیزم. برای همه ی عزیزانم این آسایش خیال رو آرزو دارم و البته به قیمت سختیهای کمتر
نجمه
24 تیر 92 14:45
سلام
از كلاس يوگاي اومدم پراز انرژي كه از اين كلاس گرفته بودم اومدم خوندم پستاي چند وقتي كه نخونده بودم بازم مثل هميشه سرمست دست به قلم زرينت فريباي گلم
نيرواني گل از وقتي مهرآييني شدي ما هم حالي برديم ومامان مهربون دوست قديم رو به مدد سرويس كرمان و نزديكي خونه هامون بيشتر مي بينيم و انرژي ميگيريم ديروز ام ضبط شده صدات تو كه قصه ميگفتي رو شنيديم حالي برديم
راستي ژله شدن و فيلي كه سربازي مي ره و كانگرو هم كه اون روز اومديم خونه كرمونتون و تو هم مثل يه خانم ،خونه رو به من و مجتبي معرفي كردي ياد گرفتيم حالا هر وقت ژله ميبينيم يا ميخوريم با عمو مجتبي اداشو در مي آريم معلم كوچولو



نجمه ی عزیزم، واقعاً منم از اینکه سعادت دیدار هر روزه ت نصیبم شده خیلی خیلی خوشحالم. از اینهمه لطفی که بهمون داری ممنونم. تو و عمو مجتبای مهربون با اون حسهای لطیف سرشار از کودک درون همیشه زبانزدین و مطمئنم توی دل نیروانام جایگاه خاص و ویژه دارین. همیشه دست بوستونه مهربونا
الهه مامان یسنا
24 تیر 92 16:15
سلام مهر آیینتون پر نور باد. چقدر خوب که با مهدش کنار اومده و دوست داشته. منم اینروزا درگیرم یه جورایی برای مهد قصه اش رو مینویسم سر فرصت دعا میکنم روزهای بقیه سال هم براتون همینجوری عالی بگذره. هرچند میدونم واست خیلی سخته که بخوای هر روز تو رفت و آمد باشی ولی تو فریبایی و استاد کارهای سخت . دوستتون دارم زیاد. ببوس نیروانای نازم رو که دلم ضعف رفت واسش وقتی از خوندن خاله بزغاله نوشته بودی یاد بچگیام افتادم و اینکه چقدر از بچگیهام رو فراموش کرده بودم.
راستی خونه جدید مبارک


سلام الهه ی ناز! نور باشی. به خدا لذتی داره حس اینکه تلاشت به نتیجه نشسته باشه هرچند مجبور باشی خیلی ازخودگذشتگی نشون بدی ولی می ارزه. و دقیقاً همینطوره که میگی الهه ی من. خدا و خودِ جگرگوشه ت این انرژی رو برات فراهم میکنن که از پس کارای سخت برایی. برای تو و پروژه ی مهد یسنام هم فراوان آرزوی خوب دارم و مطمئنم که برای تو هم به زیبایی برگزار میشه.
من خودم مهدکودک نرفته م و لذت بودن با بچه ها رو اونجوری نداشتم اما مث اینکه خاله بزغاله قدمتی داره توی این مکانها! خوشحالم که تونستم به کودکی برت گردونم هرچند به طول چند لحظه.
خونه ی ما همچنان منتظر برکت قدوم شماست هر جا که جغرافیاش قرار بگیره. میبوسمتون
مامان نیایش
24 تیر 92 22:40
وای عزیزم چه روزای پر بار و خوبی بوده مهد خوبی رفته دخملی ما
خیلی پر کار و فعال هستن خیلی خوبه
اینجا که هنوز خبری از این همه تنوع نیست متاسفانه
البته خب ما امکان مهاجرت نداریم فقط به خاطر مهد
ولی اینکه شما اینقدر براتون نیروانا مهمه هم قابل تحسینه
ان شاالله که موفق باشید و نیروانای گل قدر مهدش رو و قدر مامان و بابای گلش رو بدونه و بهش خوش بگذره منتظر عکس هاش هم هستم ببوس گل دخترت رو که اینقدر خانومه


قربون صفات. ایشالا روزی برسه که اینقدر همه چی و همه جا گل و بلبل باشه که نیازی به هجرت نباشه، واقعاً هم توی هر شرایطی نمیشه به این امر تن داد عزیزم. ایشالا همه مون قدر نعمتا و موهبتای خوب الهی رو بدونیم و شاکر باشیم. نگران نباش نیایشم اینقدر مامان و بابای مهربونی داره که جاخالیا رو براش پر میکنن. مطمئنم. ببوس گلدونه خانومم رو
شيوا
25 تیر 92 0:02
سلام ببخشيد معني اسمه دخترتون چ
ي ميشه؟؟؟


سلام عزیزم شرح معناش اینه:
(در سنسكريت) آخرين مرحله سلوك در نزد « بودا » كه مرحله‌ي محو شدن جنبه‌ي حيواني وجود و رسيدن به كمال است.
و معنی آسون و کوتاهش "جاودانگی" ، "کمال مطلق"، "بهشت ابدی"
مامان آناهيتا
25 تیر 92 7:39
درسته كه امسال تابستون حسابي جاتون خاليه و مدام به فكرتونيم ولي وقتي مي بينم نيروانام اينهمه شاده خدا رو شكر مي كنم و دلتنگيام كمرنگ تر ميشه. دختر كوچولوي ناز خاله، برات بهترين و شادترين روزها رو آرزو دارم. به اميد روزي كه باز هم در كنار هم باشيم. دوست دارم


منم برای تو خوشحالم زینبم که تصمیمای قشنگ داری و عملیشون میکنی. با تمام وجود آرزو میکنم دغدغه های تو هم کمرنگ بشه که با این همت و عزمی که در تو سراغ دارم مطمئنم که رنگ باخته ن. واقعاً از سعادت دیدار و همسایگیتون محرومیم ولی همیشه خیلی چیزا با قیمت ارزونی بدست نمیان. منم از ته دل آرزو دارم روزی برسه که باز بیشتر با هم باشیم و این دو تا دوست دیرینه بازم پیش هم باشن. ببوس آناهیتای عزیزم رو هوار تا
سعیده مامان آرتین (شازده کوچولو)
25 تیر 92 10:52
عزیزم هرجا هستید کنار هم خوب و خوش باشید. ظاهرا که مهد رو خدا روشکر دوست داره این نیروانای عزیز


ممنونم سعیده جونم. شما هم در کنار عزیزانت ایشالا. اینطور به نظر میرسه و امیدوارم برای همه همینطور باشه. ببوس آرتین جونم رو
زینب
25 تیر 92 14:09
مثل همیشه یک گزارش مبسوط از خاله فریبا که آدم با ولع تمام تا تهش می خونه... امیدوارم به خونه جدید خو کرده باشین و خیلی براتون اومد داشته باشه!!!! نیروانای گل رو ببوس دوست گلم


فدای چشای قشنگ و وقت نازنینی که صرف خوندنش کردی خاله ی مهربون. ممنونِ دعاها و انرژیای قشنگتم عزیزم. بهش خو گرفتیم و آرزو میکنیم به صفای حضور دوستای نازنینمون اومد پیدا کنه. چشم انتظارتونیم تو هم دیانای قشنگم رو ببوس دوست جون
مامان آرشين
25 تیر 92 22:32
خدارو شكر كه نيروانايي باهات راه اومده و الانم روزاي خوبي رو تو مهد ميگذرونه


واقعاً خیلی خدا رو شکر میکنم از این بابت فرناز جون. مخصوصاً برای خودش خوشحالم. از همراهیت ممنونم عزیزم. ایشالا آرشین گلم هم روزی که وقتش باشه با شادی و آرامش میره مهد. ببوسش

مطالب پیشنهادی از سراسر وب