نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

اندر احوالات کلاسهای خلاقیت استودیو آبی

1392/4/9 10:16
نویسنده : مامان فريبا
5,246 بازدید
اشتراک گذاری

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا.

اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم بردن که نمیدونم چی بهشون گفتی که دال بر این استدلالشون بوده. و نگفتن چون نمیتونن برنامه ی عصر مربیا رو جور کنن کلاس کنسل میشه. برام خنده داره که یه سری آدما همه ی ضعف و کاستیاشون رو گردن این و اون بندازن، تازه وقتی روانشناس باشن دیگه واقعاً نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم. در هر صورت خوشحال تر شدم که خودشون باعث شدن ما این تصمیم نه چندان فوری رو بگیریم. اگه دست باباحامد بود که همون جلسه ی اول استودیو آبی کنسل شده بود ولی ما خب فرصت دادیم شاید اوضاع بهبودی پیدا کنه. در هر صورت نمیخوام خلاقیتی که الان در تو سراغ دارم و با همین آگاهیای دست و پا شکسته ی خودمون برات حفظش کردیم دستخوش کم تجربگی های دیگران بشه. هر چند خیلی حیف شد. چه خوابهایی که برای این کلاسا ندیده بودیم. فکر کن اونهمه هماهنگی کردیم و در مورد کلاسا بحث کردیم و بیر و بیار کردیم با همه ی مشکلات که روزای پنجشنبه تون پربار باشه و آخرش اینجوری شد. 

میدونی دخترم! همیشه از حرف تا عمل راه دراز و پر نشیب و فرازیه که خیلیا دست کم میگیرنش و الکی دل بقیه رو با حرفای قشنگ و بزرگ بزرگشون خوش میکنن. کاش بتونم با عملم بهت یاد بدم که اینجوری نباشی گلک.

داره کم کم حالیم میشه این مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده ی نخبگان چرا نمایندگیاش توی شهرای مختلف یکی یکی تعطیل میشن و چرا همین نمایندگی کرمانش هم یه بار تعطیل شده و دوباره با مدیریت جدید بازگشایی.

کاش به جای اینهمه تبلیغ، یه کوچولو بیشتر دنبال اثبات عملی خودشون بودن. کاش!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعداً نوشت:

 دیروز خانوم جلالی باهام تماس گرفت و کلی با هم صحبت کردیم. از اینکه ما بچه های سرچشمه یهویی همه با هم کنسل کرده بودیم دلگیر بود. اول برای مقاطع سنی بالاتر گله داشت که با اینکه بچه های ساکن کرمان و پدر مادراشون رو راضی کردیم به خاطر بچه های سرچشمه کلاس رو پنجشنبه ها بیان، بچه های سرچشمه دارن کلاساشون رو تعطیل میکنن. من گفتم دلایل کنسلی بچه های بزرگتر رو دقیق نمیدونم ولی خودمون به دلیل بی برنامه گی ها و تغییر کلاسا و بعدشم حذفشون این تصمیم رو گرفتیم اونم با کلی دلخوری. هنوزم می گفت دلیل اینکه مثلاً کلاس نقاشی رو تعطیل کردیم این بود که بعضی بچه های کلاس حتی نمیتونستن مداد دست بگیرن. و مجبور شدیم کلاس هماهنگی حسی حرکتی براشون بذاریم که اول یاد بگیرن مثلاً قلم دست بگیرن، مضراب دست بگیرن که بعد کلاس نقاشی و موسیقی شون مفید واقع بشه. کلاس قصه گویی رو تعطیل کردن چون بچه ها نمیتونستن نقش بگیرن و من که بهش گفتم نیروانای ما یه مدت طولانی با خودش میشینه نقش مادر و بچه و چه و چه و چه به خودش میگیره و به جای همه ی شخصیتای نمایش حرف میزنه گفت بچه های دیگه اینجوری بودن. کلاً نتیجه ی بحثمون این شد که چون بچه ها با اینکه توی یه رده ی سنی هستن، همسطح نیستن! بنابراین کلاسشون نامنظم شده و تازه مربیام از وضعیت بچه ها و سطحی که درش بودن ناراضی بودن! و با اینکه به زینب عزیزم که خیلی دلش میخواست آناهیتا همچنان کلاس بره قول داده بودن برای نشون دادن حسن نیتشون کلاسا رو با 3 نفر حاضرن ادامه بدن گفتن براشون میسر نیست!

خودم شاید اونموقع برای اینکه بحث خاتمه پیدا کنه قبول کردم و موفق باشیدی گفتم و خداحافظی کردم ولی بعدش که فکر کردم با خودم گفتم خب اگه همه چی گل و بلبل باشه که بچه ها دیگه آموزش و رشد و بالندگی ای نیاز ندارن، اگه یه بچه ای همه چی بلد باشه که دیگه نمیره کلاس! مگه قرار نبوده این کلاسا ویژه ی سطوح سه تا شش سال باشه، پس باید تواناییای بچه ی توی این سن رو در نظر گرفته باشن دیگه. منم که یه آشنایی حداقلی با بچه ها داشتم و میدونستم که اینطوریام نیست که میگن، کاش یه کم بیشتر ازشون دفاع کرده بودم. کاش گفته بودم مربیای شما باید شیوه ی ارتباط برقرار کردن با بچه ها و روش تدریس بر اساس اون رو بلد باشن. کاش میشد بگم خیلی بی انصافیه که همه ی تقصیرا رو بندازین گردن سطح و کشش بچه ها، اونم وقتی خودتون ضعیف عمل کردین بعد از اینهمه استقبال گرم ما و با دقت و وسواس انتخاب کردن کلاسا و ... .

همیشه توی حرف زدن کم میارم. کاش یه کم راحت تر میتونستم رودر رو یا تلفنی انتقاد کنم. وجدانم می درده بچه جون!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (30)
مامان آرشين
5 تیر 92 12:40
كااااااااش!!!!!


مامان نیایش
5 تیر 92 12:55
میدونی دخترم! همیشه از حرف تا عمل راه دراز و پر نشیب و فرازیه که خیلیا دست کم میگیرنش و الکی دل بقیه رو با حرفای قشنگ و بزرگ بزرگشون خوش میکنن. کاش بتونم با عملم بهت یاد بدم که اینجوری نباشی گلک.

به این جمله ات که رسیدم آهی از نهادم بلند شد که نگو .....
یه عالمه کاش تو دلمه که نمیدونم باید چه جوری حتی بگمشون چه برسه به ....


یعنی میشه این "ای کاش" های ما، روزی "چه خوب شد" ها بشن!؟ میفهممت زهره جونم.
مامان بردیا
5 تیر 92 14:11
سلام عزیزم
اول اینکه اون همه احساس شیرین پست قبل گوارای وجود مهربونت. فدای اون پرنسس خوشکلم با قدرت کلام فوق العادش.
فریبا جون من به این نتیجه رسیدم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من....
این موسسه ها متاسفانه اون کارایی لازم رو ندارن. وقتی انقدر مسئول نیستن در قبال کاراشون شاید یه جورایی بد قولی رو یاد بچه ها بدن.
خیلی برسی کردم که بردیا رو یه جای خوب بذارم تا خلاقیتش شکوفا بشه اما مادرایی که مثل تو عزیزم تجربشو داشتن راضی نبودن . اینه که چند وقته خودم شدم معلم پرورش خلاقیت. میتونی امتحان کنی...
یه سری کتابهای خوب هست که برای من و شما نوشته شده یاد میده که چطوری باید با بچه کار کرد تا شکوفا شدن خلاقیت و استعدادشو دید.کتابی که الان دستمه و دارم کار میکنم اسمش پرورش خلاقیت به کمک بازی های وانمودیه. عالیه به هر دو مون خوش میگذره و کلی چیز از طریق این بازیا یاد گرفتیم. از این دست نوشته های پر بها زیاده. وخصوصا اینکه من مادر با جدیت و دلسوزی بیشتر با کودکم کار میکنم. پیشنهاد میکنم بی خیال کلاس و این حرفا بشی و خود خانم معلم یه پرنسس خوشکل باشی باور کن نتیجش خیلی بهتره. شرمندم به خاطر پر گوئی که کردم. موفق باشی عزیزم.


سلام قربونت برم، بانوی همیشه همراه!
حرفت رو کاملاً قبول دارم عزیزم. حق با توست. تا وقتی که به منابع انسانی به معنای واقعی کلمه نگاه نشه همین آشه و همین کاسه، لاجرم باید به ناخن های خودمون متکی باشیم. از راهنمایی ارزشمندت فوقالعاده ممنوم عزیزم. سعی میکنم در اولین فرصت تهیه ش کنم و یه قدمی با پای خودم توی این راه وردارم. مرسی مهربون. خیلی مرسی پرنسس دست پریِ مهربون ماه نشان رو میبوسه بردیام رو ببوس. قربون خودش و شکوفایی خلاقیتش بشم من
الهه مامان یسنا
5 تیر 92 20:18
چه بد!!! محض اطلاع بگم که نمایندگی اراک هم شده مهد کودک!!!!! و کلا تعطیل شده... گفتم قبلا خیلی ها فقط حرف میزنن و حرف و فکر اینو نمیکنن که همه مامان و باباها دیگه اینقدر هوشیار هستن و نگران آینده بچه هاشون هستن که با این حرفهاشون راه به جایی نمیبرن... به امید اونروز که ما هم فقط حرف نزنیم و حرف رو عملی کنیم..


آره عزیزم، توی نظرات پست با همین موضوع از وبلاگ آناهیتای گلم دیدم که نوشته بودی نمایندگی اراک تعطیل شده. نمیدونم به خدا. باز از یه چیز دیگه هم ناراحت شدم وقتی رفتم برای اطلاع نهایی که کنسل کردیم. بهم گفتن کلاس قصه گویی رو برای این کنسل کردیم که بچه ها نمیکشیدن، بلد نبودن، نمیتونستن نقش بپذیرن!!! نمیدونم والا نیروانا که اگه حالش خوش باشه میشینه کلی به جای عروسکاش حرف میزنه، نقش مامان می گیره، نقش بچه می گیره و هزار جور دیالوگ ردیف میکنه . خدا به منابع انسانی مون رحم کنه اگه اولین مؤسسه ی استعدادیابی ش اینجوری بزنه توی سر استعدادا
ღ مامانِ آینده یه فسقـِــلی ღ
6 تیر 92 10:51
ا وا ... چرا اینجوری شد؟!!!

این نشون میده هم مدیریت ِ اونجا ضعیف بوده هم پرسنل هاش ....

=====================================

به هر حال خودتو نیروانا جونم عــــــــــــــــــــشق است

خخخخخ... حالا بــَــده؟!!! کلللللللللی وسایل نقاشی هم آماده شد واسه شکوفا شدن ِ خلاقیت های نیروانایی جووووووووووووووووووووووووووووووون


خیلی مهربونی عزیزم، نیروانا که حال میکنه هر چی براش وسیله بخری. خدا رو شکر صرف چیز خوبی شد که به زودی مینویسمش مامانیِ گل. فدات
مامان ثمین
6 تیر 92 11:13
سلام عزیزم
تواین جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کردین؟
حتما کد دخمل ناز واسم بفرست تا بهش رای بدم
ثمین کد102 هست که تووبلاگم عکشو گذاشتم دوست داشتی بهش رای بده


فدای بامزگیش. قربونش برم من. سعی میکنم مامانی
مهسا مامان نورا
6 تیر 92 14:53
سلام دوست خوبم نورا در مسابقه نی نی شکمو شرکت کرده است لطفا کد 190رو به شماره 20008080200پیامک بزنید سپاسگذارم .منتظر رأیتونم خاله جونی


جونم به شکموی بامزه. میبوسمش حسابی و سعیم رو میکنم. فدات
مامان ستاره
8 تیر 92 16:13
سلام فریبا جون!
یه سوال از تو مامان خوب !
هنوز تراشه ها رو ادامه میدی؟ چه مرحله ای هستین؟ اگه محبت کنین به تاپیک کوچولوهای باسواد یه سر بزنین ممنون میشم
یا اگه زحمتی نیست تو وبلاگ دخترم جواب بدین.


سلام عزیزم، اینقدرا هم خوب نیستم، میدونی باید بگم از خودم شرمنده م که با اینکه مرحله ی دوم رو با نیروانا از مهر پارسال شروع کردم هنوز تمومش نکرده م. نمیدونم حدود 10 تا یا بیشتر کلمه از مرحله ی جدید رو باهاش کار کردم ولی همت نکردم تا پایان ادامه ش بدم. اونم که عشق تی وی، ترجیح میداد به جای هر کاری برنامه کودک ببینه. الان مدتیه که داریم برنامه هاش رو تغییر میدیم که این عادت ناخوشایند از سرش بیفته و شاید بااین تلنگری که بهم زدی دوباره شروع کردم. اگه اینطور شد حتماً خبرای جدیدش رو میذارم. مرسی از توجهت عزیزم.
مامان نیایش
9 تیر 92 9:03
سلام فریبا جون خوبی عزیزم نیروانای گلم خوبه دلم براتون تنگ شده ان شاالله که خوب و خوشید همگی یه موضوعی ذهنم رو خیلی درگیر کرده دلم میخواست باهات حرف بزنم مشورت کنم میخواستم زنگ بزنم بهت اما گفتم هم تو سر کاری هم نمیخوام جلوی نیایش حرف بزنم حالا برات مینویسم یا تلگراف میکنم ممنون میشم راهنماییم کنی


سلام عزیزدلم، ما خوبیم شکر، فقط حسابی مشغله داریم که باید مفصل بنویسم ازش. ممنونم که اینهمه بهم افتخار میدی. تلگرافت رو خوندم، قربون ذهن درگیرت بشم من برات جواب فرستادم منمتظر جواب تو هم هستم تا بیشتر فکر کنیم با هم. فدات
مامان نیایش
9 تیر 92 9:22
تلگراف زدم برات


گرفتمش بانو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب