نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

آتش جشن سَده

1391/11/10 12:58
نویسنده : مامان فريبا
5,311 بازدید
اشتراک گذاری

حیفه بچه ی کرمون باشی و رگ و ریشه ت توی این دل عالَم باشه و از امروز و جشن باشکوهش چیزی ننویسی. بچه که بودم ننه جان روشندلم تقویم گویای تاریخ بود. هر روز سال و مناسبتش رو از پیش اعلام میکرد و روزشماری میکرد تا برسه. رسیدن و پایان یافتن برجها و فصلها و انواع چله های کوچیک و بزرگ رو با یه شور و شوق خاصی به همه خبر میداد و یادآوری میکرد. روحش شاد که به نور دلش دلامون روشن بود. یادمه از اول بهمن شروع میکرد به شمارش معکوس تا روز سده! و امروز از صبح مینشست و میگفت امروز سده رو میسوزن. من نمیفهمیدم چی میگه. یعنی میدونی آدم وقتی درون یه اتفاق و رویداد باشه یا محلی که اتفاق و رویداد رخ میده در دو قدمیش باشه، همچین توجه زیادی بهش نمیکنه. حتماً باید از یه چیزی دور باشه تا قدر و اهمیتش براش آشکار باشه، الان که آدم بزرگی شاید این حس رو بفهمی نیروانا! ما اون روزا نهایتش میرفتیم روی پشت بوم تا دود آتیش سده رو ببینیم و به باور ننه جان ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!

توی دبیرستانم که بودم یکی دو باری دوستام میگفتن دعوتن برای جشن سده و ازم میخواستن اگه میخوام برم و من خیلی اشتیاقی نشون نمیدادم.

این بود تا کم کم این جشن فراموش شده ی ملی دریافته شد و بها یافت و گرد و غبار فراموشی از چهره ش زدوده شد. سال 86 همین روزا بود و ما داشتیم توی خیابونای کرمان دنبال کارامون می چرخیدیم که پسرخاله ی بابایی که ساکن تهرانن زنگ زدن و گفتن الان کرمانن، با تور جشن سده اومدن برای دیدن این جشن باشکوه!!! ما رو میگی چنان یکه ای خوردیم که نگو. وقتی برای دیدنشون رفتیم مهمانسرای جهانگردی کلی خجالت میکشیدم که با اون سن و سالم و با اینکه خونه ی پدریم در محدوده ی جاییه که این جشن درش برگزار میشه تا اون موقع نرفته بودم و ندیده بودم و چیزی برای توضیح دادن نداشتم براشون. فکر کن اونا از تهران پاشده بودن اومده بودن و ما رو هم با خودشون دعوت کردن بریم جشن. یعنی از طرف تور بهمون کارت شرکت در مراسم اهدا کردن. جای همه خالی که هر چی از شکوه این جشن بگم کم گفتم. هیچی نمیتونه اندازه ی یه کوه شعله ور آتیش به آدم انرژی و شادی ببخشه و مردمی که با وجد هر چه تمام تر به رقص شعله ها خیره میشن و برق شادی از نگاهشون میباره. یه چند تا عکس از اونروز به خاطراتمون رنگ و گرما بخشیده که هر چی میگردم یادگارشون کنم توی این خونه ت پیداشون نمیکنم. روی موبایل بودن و خدا میدونه کجاها آرشیو شده باشن.

امروزم نمیدونم چرا دوباره با اینکه تعطیله و میتونستیم بریم کرمان و تو رو هم ببریم تا این شادمانی رو تجربه کنی نرفتیم و نشستیم این گوشه ی سرچشمه به زوزه ی باد گوش میدیم. اصلاً نمیدونم چرا دوستای نازنینم رو دعوت نکردم بیان و این شادی مشترک رو کنار هم تجربه کنیم. گاهی فرصتها رو میسوزونیم و بعد فقط افسوسش میمونه. امیدوارم یه روز دوباره به پایکوبی شعله ها فراخونده بشیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت: مطالب بیشتر در مورد جشن سده رو اینجا یافتم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: این دل لامصب که نتونست طاقت بیاره! دویدیم به سمت کرمان و به اینجای آتیش که توی ادامه ی مطلبه رسیدیم. فکر کن اگه حتی پنج دقیقه دیرتر میرسیدیم اون دل کوچولوت رو که صابون زده بودیم به دیدن یه آتیش گنده باید چیکار میکردیم. ادامه ی مطلب پر از گرما و نور عشقه، حتی قسمت خاکستریش. در ضمن زمان ثبت این پست رو تغییر میدم به همون ظهر که دلم هوای جشن کرده بود تا یادگار بمونه. راستی وقتی رفتیم خونه ی آقاجون برای عیددیدنی، دیدیم برای آقاجون یه کارت دعوت فرستاده شده بود. کلی ذوق کردیم و برا خودمون ورش داشتیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (38)
ستاره زندگی
10 بهمن 91 14:31
یادآوری دوران بچگی ی حال وهوای دیگه ای داره
تصمیم بگیرید که سال دیگه حتما نیروانا رو ببرید.

ستاره ی زندگی عزیزم، نمیدونی این کامنتت چه غوغایی در دل بپا کرد. پی نوشت این پست رو کاش بخونی د.ست نازنینم. جای خیلی خالی بود ولی خیلی بیادت بودم.
صبا
10 بهمن 91 14:51
چه جشن جالبیه خاله جون .
ولی من درست متوجه نشدم . این جشن رو چه موقع از سال می گیرن ؟

خوشحالم ه خودت لینک مرتبط رو خوندی عزیزم. فدات
صبا
10 بهمن 91 14:56
خاله جان الان به ادرس پانوشتتان رفتم . چقدر جالب . فهمیدم دهم بهمن این جشن را مردم در جاهای مرتفع می گیرند و اینکه یه چیزی رو اتیش می زنند . ممنون . تا به حال اسم این ایین را نشنیده بودم . چه جالب . پاینده و سلامت باشید.

خوشحالم که برات جالب بوده عزیزم. واقعاً باشکوه، مخصوصاً اون دیواره ی آتیشی که تا آسمون اوج میگیره. حیف ما دیروز به اون شکوهش نرسیدیم اما حس میکنم شاید اونجوری نیروانا یه کم اضطراب میگرفت. خدا کنه سال دیگه یادم باشه از قبل به همه ی دوستام اطلاع بدم دور هم جمع شیم این آیین فرخنده رو
مامان ماني مسافر كوچولو
10 بهمن 91 15:56
سلام خيلي عالي بود ما رو آشنا كرديد با جشن سده انگار يه جورايي مثل 4شنبه سوريه

اهداف برافروختن آتیش تو ملیت ما، همه ش دعوت به نور و گرما و عشقه. فرق این آیین با چارشنبه سوری اینه که یه آتیش برپا میشه به چه بزرگی و اونم یه جا فقط. اون سالی که ما رفته بودیم وقتی آتیش روشن شد تا فاصله بیست متریش هم اگه چند دقیقه رو به آتیش وایمیستادی صورتت میسوخت. چنان اوجی میگیره که واقعاً آدم رو به وجد میاره. جای همگی خالی
مامان یه فسقِلی
10 بهمن 91 16:23
خیلی خیلی جالب نوشه بودی.... تک تک جمله هاتو با دقت خوندم و غشششششششش

ایشالا سال آینده

جات خالی عزیزدلم، نتونستم تا سال آینده صبر کنم. امیدوارم پی نوشتم رو بخونی. میبوسمت عزیزم

ویدا
10 بهمن 91 18:48
من از مدتها پیش برنامه ریخته بودم که بیام کرمان اما نشد... و من از دیشب افسوسِ فرصت سوخته امروز رو می خورم.

چه حیف!!! کاش من دونسته بودم عزیزم. تو رو خدا برنامه ریزی کن و بیا، حالا سده نشد یه بهوونه ی قشنگ دیگه ولی بیا و حتماً خبرم کن تا ببینمت ویدای عزیزم. آرامم رو ببوس. جاتون خیلی خالی بود. ما به دقایقی قبل از خاکستر شدن آتش رسیدیم و انرژی گرفتیم. دلم میخواد سال دیگه بیشتر همت بخرج بدم برای دعوت دوستای نازنینم
صبا
10 بهمن 91 20:22
سلام خاله جون .
وبلاگ ریحانه رو اپ کردم.
لطفا برید سر بزنید.

سلام عزیزم، ببخش همه ش یادم میره ولی این بار قول میدم برای فرشته کوچولوی عزیزم نظر بذارم
مامانی درسا
11 بهمن 91 2:51
وای فریبا جون من عاشق تاریخ و رسم و رسومات جای حای ایرانم چه زیبا بوده این جشن چه خوب کردین که نیروانا رو بردین ..... چه آتیشی حتما" اونجایی که رفتی منم میرم و میخونم در مورد این جشن ..... ممنون که نوشتی دختر گلمو ببوس

منم این آیین ها رو دوست دارم زیاد زیاد. بیشتر هم به خاطر شادی بیحدی که به ارمغان میاره برای همه. قابلی نداشت نوشتن من، ممنون که خوندین و بهم دلگرمی دادین عزیزم. سال آینده حتماً برنامه ریزی کنین بیایین کرمان
زینب
11 بهمن 91 7:29
حالا خوبه فریبا جون تو اسمش رو شنیدی و موضوع جشن رو میدونی و حتی تو اون شرکت کردی... من چی بگم که حتی نمی دونستم یعنی چی ؟؟!!!
امیدوارم گرمی آتش سده روزهای بهمن رو براتون گرمتر و زیبا تر کن. سده مبارک. نیروانا رو ببوس خیلی خوشحال شدم که عکستون رو دیدم دلم براتون تنگ شده عزیزم

دوست نازنین اول صبحی من، شادم به دیدن اسم قشنگت این وقت صبح ، سپیده ی بامدادی! تقصیر منه، من باید بهتون یادآوری میکردم از قبل. یادم باشه سال دیگه بیشتر معرفت بخرج بدم. میبوسمتون عزیزم و اون فرشته ی تازه وارد سه سال شده رو
مامان بردیا
11 بهمن 91 10:19
وااااای چه پر کار و فعال بودی این چند روز... من که حسابی در گیر بودم و نشد در خونتونو بزنم.خدا میدونه قند تو دل منم آب شد پست دو دو تا چهار تا رو که خوندم.چشام گرد شد از تفاوت دون دونیا... و از این پس من هم بیشتر حواسم به جمع و مفردا هست
اما این پست آخریه دل منو هم برد پیش دوستای نازنین زرتشتیم... تجربه شرکت در جشن مهرگان و سده رو داشتم... مرسی که لحظات خوبمو دو باره زنده کردی فریبای نازنین.ببوس پرنسسمو

فدای دل مهربونت مهدختم، مرسی که با اینهمه کار بازم خونه مون رو چراغون میکنی. خیلی دوسِت دارم عزیزم. بردیام رو ببوس

مطالب پیشنهادی از سراسر وب