نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

دو دو تا چارتا !

1391/11/7 11:15
نویسنده : مامان فريبا
5,472 بازدید
اشتراک گذاری

معمولاً سه شنبه شبها و جمعه شبها كه فرداش عازميم سمت كرمان يا بالعكس،‌ براي خوابيدن، بامبول درمياري. مام كه تشويش خاطر داريم براي صبحِ زود بيدار شدن، هميشه بايد يه ترفندي بيابيم به خوابوندنت و صد البته اين ترفندها آخرش به قصه گويي ختم ميشه.

ديشب يه دور من برات قصه گفتم. در حاشیه اضافه کنم که قصه ي مورد علاقه ت از "خانوم بهار" به " آب نبات چوبي" تغيير يافته و اون ماجرای نیرواناییه که میره مغازه برای خودش آب نبات چوبی بخره (وصف العیش،‌ نصف العیش دخترم، ‌مگه نه چشمک).

با آب نبات چوبی خواب نرفتی و منم گفتم گلوم شدید میسوزه دیگه نمیتونم قصه بگم، گریه ای کردی و رفتی سراغ بابایی. بابا اومد قصه بگه دید دماغت روان شده گفت دخترم برو یه دستمال بیار فین کنی راحت بشی، ‌اینجوری دماغت میگیره تا صبح نمیتونی بخوابی. برخوردِ تو، اینجور مواقع بلادرنگ گفتن "نه!" است،‌ یا با آه و ناله یا محکم و قاطع. بابایی دوباره گفت: دخترم‌ بگو چشم، کوچولو بودی وقتی میگفتم نیروانا برو دستمال بیار میگفتی چشم بابایی میرم دستمال میارم دروغگو

شروع کردی به لوس کردن خودت و در آوردن صوتی که اینجور مواقع برای بیشتر جاکردن خودت توی دل ما و بیان رضایت و غرورت از این تعریفی که ازت شده تکرارش میکنی. تسلیم شدی و پاشدی بری دستمال بیاری. توی تاریکی اتاق، زیر سوسوی نوری که از روشن گذاشتن چراغ آشپزخونه، دیدن رو برام میسر کرده بود راه رفتنت رو عاشقانه نگاه کردم و توی دلم قربون صدقه ی قد و بالات رفتم و این صفا و سادگی بچگیت. دمغ راه میرفتی و انگار که با خودت حساب کتابی کرده بودی و تازه فهمیده بودی چه کلاه گشادی سرت رفته،‌ با همون لحن کسل و گله مند گفتی: کوچولو بودم حرف هم میزدم؟؟؟ !!!

تو دلم قند آب شد و گفتم الهی شکر، پست فردام جور شد. مرسي بچه جون بغل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (34)
مامان خورشيد
7 بهمن 91 13:34
اي جانم، تو دل منم قند آب شد.



ممنون خاله، قندعسل خورشیدی رو ببوسین
ستاره زمینی
7 بهمن 91 14:15
ای جانم راست میگه بچم مگه کوچولو بوده حرفم میزده
دختر ناز خدا حفظت کنه.

ریحانه ی ما رو ببوسین
مامان ساينا
7 بهمن 91 14:57
الهي نيرواناجون فدات شم...كلي حال كردم كه بالاخره از موضوع سر درآوردي...آفرين گلكم...خيلي حواست باشه عزيزم

مرسی از حمایت و تشویقتون خاله جونم
الهه مامان یسنا
7 بهمن 91 15:16
تا آخر پستت تو این فکر بودم که دو دو تا چهار تا به کجای این داستان ربط پیدا میکنه. ولی تا جمله آخر رو خوندم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. خیلی خندیدم. فدای این دختر حسابگر. خوب راست میگخ دیگه مگه کوچولو بوده حرف میزده ؟؟ ولی خیلی باحال جوابتون رو داده خیلی به جا وازون لحاظ

منو ببخش الهه ی نازم که تا آخر ماجرا با یه علامت سؤال کشوندمت با خودم. آخه خیلی دوسِت دارم
محبوبه مامان الینا
7 بهمن 91 15:58
سلام وبلاگ نیروانا جونو تا قسمت سمینارش خوندم عاشق اسم نیروانا هستم وبلاگ بسیار بسیار جالبی دارهبا افتخار لینکتون کردم

سلام عزیزم، ممنونم از اینهمه وقتی که گذاشتی و نگاه گرمت رو مهمون خونه مون کردی. خیلی افتخار دادی دوست خوب من. به جمع دوستای ما خیلی خیلی خوش اومدی
مامان امیرناز
7 بهمن 91 18:20
ای جانم فرشته قربون هوشت برم من نازنینم خب راس می گه بچه

حق همیشه با بچه هاست مگه نه!
مامان تسنیم سادات
7 بهمن 91 19:02
ههههههههه ........
ای خـــــــــــــــــــــــــــدا از دست این بلبل .....
اگه یه کم زودتر به ذهنش رسیده بود دیگه نمیرفت دستمال بیاره .....
ببینم اون وقت شما ها چی کار کردین .....؟؟؟
چی جوابش دادین ....؟؟؟
قربون اون حساب و کتابت .....

گل گفتی خاله، چون مجبور وبدیم غائله رو ختم کنیم و بخوابیم بابایی بازم دماغش دراز شد
saba
7 بهمن 91 20:00
الهی .
فدات بشم عزیزم . ای دختره تمیزم . نیروانا جون شیرین زبونی از سر و رویه ماهت می باره فدات بشم .
تو که تو دل من بدجوری جا کردی ولی با این کارات بیشتر هم جا می کنی به طوری که اصلا نمی توانم هرچند وقت یک بار خاطراتت رو نخونم .
خود به خود تا کامپیوتر رو روشن می کنم سریع میام تو وبلاگت .
حتی وبلاگت رو توی favorit اد کردم اما دلم بند نشد و homepage کردمش .تا هروقت که اومدم تو نت با خواندن خاطرات و دیدن رویه ماهت کارم را اغاز کنم .
وبلاگت دم از شور و شوق و عشق و امید و شادی می زنه و این بهترین وبلاگی است که یک بازدیدکننده را اینقدر مجذوب خودش کرده .چی بگم از لطف شما خاله جون که با این همه کار و مشغله با صبر .و حوصله زیاد جواب تک تک خوانندگانتان را جوری می دهید که به روح ادم ارامش می بخشد و ادم را مجذوب می کند که برای دیدن و خواندن پاسختان دوباره نظرات مطلب قبلی را دونه دونه و با دقت اما با ارامشی خاص مرور کند و چهره ی نورانی شما را تصور کند.
خیلی دوستتون دارم . فداتون صبا .

صباي من اينهمه ما رو شرمنده نكن،‌ تو خودت بس كه خوب و مهربوني با اون دل پاك و حرفا و شعراي صاف و ساده ت حسابي دل ما رو بردي ولي من اينقدر مثل تو معرفت ندارم كه خانوم گل. افتخار بزرگيه داشتن يه دوست خوب مث تو كه اينهمه به آدم روحيه و بها ميده. كاش بتونم ذره اي از اينهمه محبت و لطفت رو جبران كنم خواهر كوچولوي مهربونم. ميبوسيمت و آرزو ميكنيم هميشه تندرست و شاد باشي

مامان یه فسقِلی
7 بهمن 91 20:03
عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزیزم ... لذت بــــــــــــــــــــــــــــــردم ...

ماشالا از باهــــــــــــــــوشیه این دخمــــــــــــــــــــــــــل جیگــــــــــــــــــــر

دوستتون دارم فــــــــــــــریبای مهـــــــــربون ...

راستــــــــــــــــــــــــی; امــــــــــــــیدوارم هر چه زودتر گلوتون خوب بشـــــــــــــــه


فدات شم لطف داري عزيزم. ديشب تا صبح از فرط سرفه بدن درد شده بودم ولي امروز خوبم به يمن دعاي تو. مرسي مهربون. مام دوسِت داريم زياد
مامان مهبد كوچولو
8 بهمن 91 9:37
عزيزززززم كلي از دستش خنديدم . تو دل ما هم كلي قند آب شد چه برسه به شما .... خب راست ميگه بچه !!! خيلي با مزه بود . ببوس شيرين زبون خاله رو .


مرسي مهديه جونم. دلگرمم به داشتنت قند و نباتو قربون

مطالب پیشنهادی از سراسر وب