نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

کُمِدی داغ

1391/10/4 22:40
نویسنده : مامان فريبا
4,301 بازدید
اشتراک گذاری

همین الآن اتفاق افتاد، نباید از دستش بدم.

[صحنه خونه ی ما، جلوی تلویزیون، بابایی تخمه شکنون در حال تماشای نود، من در حال وبگردی

نیروانا از پای تلویزیون بلند میشه و خودشو کش میاره]

نیروانا : خب من دیگه خسته شدم. برم بخوابم

من : خودت میخوایی بخوابی؟

نیروانا : آره، تنهایی میرم میخوابم

من : شب بخیر دخترم، بیا یه بوس بده

[نیروانا میاد بوس میده، در حالیکه بابایی همچنان با ولع تخمه میشکونه و نگران از اینکه نیروانا از تصمیمش توی راه بوس دادان به من صرفنظر کنه، رو به من تذکری میده که حالا بذار بره بابا!]

خدا رو شکر بده بستون ماچ و بوسه بخیر میگذره، نیروانا همچنان مصمم میره سمت اتاق و تختش، ما هم منتظر تا ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته]

[بعد از چند دقیقه نیروانا در حالیکه برمیگرده]

...

: دیدم اونجا خروس داره میخونه، خورشید از پشت کوها دراومده، فکر کردم صبح شده، اومدم !!!

کیفیت عکس العمل من و بابایی رو به قوه ی تجسم خواننده و تماشاگر محترم واگذار میکنم عینک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (35)
مامان نوژاجونی
4 دی 91 22:49
الهی قربون حرف زدنت بشم عزیزم.چقدر عاقلانه صحبت کردی.مامانی مگه الانم شما نیروانا جونو میخوابونید؟

آخر منطق ميبيني عزيزم!
نه نيروانا خودش ميخوابه ولي تا وقتي چراغي توي خونه روشن باشه و كسي هم بيدار،‌ شب زنده داره. كلاً همه بايد با هم بريم بخوابيم وگرنه اون پايه است براي بيدار موندن. ديگه برنامه ي 90 دوشنبه هاي بابايي رو هم هيچ كار نميشه كرد كه قربونت برم
مامان مینا
4 دی 91 23:06
عجب کیفیتی داره نگاه مامان و بابای نیروانا
این دختر این حرفای با مزه رو از کجا میاره میزنه؟؟؟؟؟
صد بار بوسش کن. خیلی خوش بحالت کاش ریحانه منم زود تر بزرگ بشه از این شیرین زبونیا بکنه. دلم آب شد.

كيفيت نگاه شما كه بالاتره قربونت برم
والا وقتي ريحانه جونم كم كم پا گرفت و به اين روزاي عمرش رسيد دستت مياد اين حرفا رو از كجا مياره. ميدوني سهراب سپهري جايي ميگه " ما هيچ ما نگاه"
شما فكر كن من بگم" اينا هيچ،‌ اينا چشم و گوش و دماغ و دست و دهن".
يعني هر چي از طريق حواسشون دريافت ميكنن يه جاي مطمئن ذهنشون ثبت ميكنن و به موقعش تحويلت ميدن. خصوصاً كه ديگه توي اين سن يه قوه ي ديگه شون هم ميزنه بالا و اون خيالبافيه. قصد دارم چندي بنويسم در اين زمينه. ببوس ريحانه ي سه ماه و اندي منو
مامان مینا
4 دی 91 23:07
فکر کنم اولین کسی بودم که کامنت گذاشتم مگه نه؟؟؟

اول و دومش فرقي نميكنه فدات شم. مهم اينه كه روي موج هم بوديم ولي منو ببخش ديگه ديشب نخوندم جواب بدم ميناجونم. محبتت رو قربون. والا خداييش تو خيلي همت داري با يه كوچولوي سه ماهه توي وبي. دمت گرم.

مامان مینا
4 دی 91 23:08
خاطره زایمانمو خوندی؟؟؟؟


خداييش نه،‌ يادم رفته بود. الان ميرم ميخونم عزيزم. ببخش


الان دوباره اومدم ميبينم رمزدار بوده،‌ من كامنت گذاشته بودم رمز بدي بهم ولي جوابي ازت نيومد. نكنه خصوصي گذاشتي؟! برم نگاه كنم. حتماً بايد خصوصي باشه خب. رمز رو كه نميذارن سر طاقچه !
مامان یسنا
4 دی 91 23:38
تا اومدم برسم به آخرش دلم آب شد فریبا. اونقدر کیف کردم که نصف این متنو تو قسمت ثبت وبلاگ نوشته بودم وای خدای من قوه تخیل باید بگم یا حاضر جوابی یا اینکه نیروانا یاد گرفته راه در رو پیدا کنه از چیزی که نمیخواد. خدایا شکرت به خاطر این بچه ها شکر

عشقي الهه جونم! كاملاً درك ميكنم. هميشه لطفت به ما مثال زدنيه و اينكه با مزه و نمك خودت همه چي برات لذت بخش تر ميشه حتي نوشته هاي دستپاچه ي من براي از دست ندادن لحظه.
همه ي اينا با هم گلم ولي قوه ي تخيله به كمك بچه م اومده تا راه در رو پيدا كنه، حاضرجواب هم كه خودت بيشتر از من ميدوني با اون يسناي نازنيني كه در بغل داري. اندر باب تخلياتش خواهم نوشت. يسنام رو ببوس. بهتره گلبانو!

ستاره زندگی
5 دی 91 0:18
ماشالله
واقعا قدرت تخیل قوی داره

به جونتون عزيزم. ممنونم. خدا كمكمون كنه
مامانی درسا
5 دی 91 3:14
الهی چقده شیرینی قند عسل ........ وای بخدا ماها کم کم داریم از دست این وروجکا کم میاریم هزار ماشاالله همه میدونن کی و چطور گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون ........

اينو خوب اومدي. اين گليم كشيدن رو باهات كاملاَ موافقم ماماني. خدا بهمون قدرت بده. فداي مهربونيت عزيزم
مامان آناهيتا
5 دی 91 7:00
اي جوووووووووووووووونم. اگه كنارم بودي به خدا يه لقمه ات مي كردم دلبرك. اين كارا رو مي كني ديگه چيزي برا مامان بابات نمي مونه ها همه ي وجودت رو خودم مي خورم.

خاله جون،‌ مگه تو رژيم نيستي آخه! اينجوري!؟!؟!
تو خودت نمك و فلفلي مزه دارش ميكني وگرنه خودت يه نمونه ش رو داري توي بغل كه. آناهيتا ناز
سمانه
5 دی 91 7:05
سلام فيافه من كه اينجوري شد وقتي خوندمش اينم قيافه تو حامد . حقتونه . دختر شيرين زبون داشتن هم اين مصائب رو داره . به فصل جديد خيالبافي هاي كودكانه مسافر كوچولو خوش اومدين .

سمانه ي عزيزم،‌اگه بدوني بعد از هاج و واج موندن چقدر خنديديم. آخه تيپ رفتن و برگشتنش هم جالب بود. خانوم كارگردان چنان قدم آهسته ميرفت و فاتحانه برميگشت انگار مقام اول بازيگريه.
اين كه ميگي حقمونه رو باهات هستم ولي از باب اينكه تا اون وقت شب بيدارش ميذاريم. الآن اگه ذهن و قلمم ياري كنه ميرم كه اين فصل رو مفصل بنويسم. فدات. عسلم رو حسابي بچش. شيرين شيرينم

مامان ساينا
5 دی 91 7:17


تجسمت عالي بود صالحه ي عزيزم. به پرشين بلاگ كامنت دادم كه نميتونيم توي وبلاگهاش نظر بذاريم. هنوز جوابي نيومده. البته از خونه ميشه گذاشت ولي من هي زمان از دستم ميره. منو ببخش اگه نظراتم توي خونه ي دخترت كمرنگه. فدات

مطالب پیشنهادی از سراسر وب