نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

امروز روز اول دیماه است

من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم ... ای یار، ای یگانه ترین یار ... زیر بارون اینهمه انرژی ِ آتیشین رفتن توی اولین روز زمستون ورای تصورم بود. برای همین گفتم تا داغ داغم بیام این لحظه ها رو بنویسم و بعد سر فرصت کامنتای پر از مهر و عشق یلدایی دوستای نازنین رو پاسخ بدم.  اول صبح که پا شدم به این قصد بود که بشینم سر در این خونه و اینهمه نقل و نباتی شب یلدایی رو ببوسم سر چشمم بذارم و خونه رو باهشون آذین کنم که خاله سهیلا اومد دم در و گفت دو تا بلیط داره برای جشن یلدا!!! امروز صبح اول دی!!! گفت اگه دوست دارم لباس بپوشیم بریم باهاش. من  حرفاش رو جسته گریخته شنیدم و نشنیدم. اصلاً نفهمیدم جشن از طرف کی برگ...
1 دی 1391

مینویسم پس هستم

عزیزای من، دوستای گلم. مرسی که احوالم رو میپرسین. خودمم میدونم غیبتم طولانی شده، بر من ببخشین. خیلی گرفتار بودم. البته گرفتاری شیرینی بود. به زودی با کارناوال جشنهای تولد پرنسس برفی خدمت میرسم. زیاد طول نمیکشه قربون مهربونیتون  ...
18 آذر 1391

تحليلاسيون

اين چند روز بم بوديم. هر وقت ميبردمت دستشويي، همه ي حواس و توجهت به تزئينات جذاب دستشويي خاله آزاده بود، از رنگ و شكل دمپاييا گرفته تا برچسبها و مجسمه هاي رو و دور آيينه. يه بار اشاره كردي به دمپايي خاله آزاده و پرسيدي كه مامان "اين چه رنگيه؟" و من گفتم "سبزِ روشن ". يه تحليلي توي ذهنت كردي و اشاره كردي به دمپايي ديگه اي كه اونجا بود و پرسيدي "اين آبيِ خاموشه ؟!" ...
6 آذر 1391

يه سلام آذري

مسئله ي روز مادرم اين است كوفته ي ناهارش وا نرود شب اما، بارش افكار هزار رنگ فرزندانش به راه حلي نمي انجامد، به آيه الكرسي مي آويزد. پدرم نگران ديركرد واريز مستمري و يارانه ست و شب، لامپهاي اضافه را خاموش مي كند. همسرم به كاسه هاي تاري مي انديشد كه در تنه هاي توت خفته اند. دخترم گوش تا گوش ملافه را روي عروسكهايش مي كشد. و من ميان اينهمه دغدغه ي زيبا، هيچ ندارم، جز اينكه عاشق بمانم ----------------------------- اينو دوشنبه توي جلسه شعر شهرمون خوندم. وقتي برگشتم تا براي بابايي بخونم اول كه نميذاشتي دوتايي دو كلوم حرف بين هم رد و بدل كنيم. بعد كه هر جور بود اجازه دادي و شعرم رو خوندم گفتي...
1 آذر 1391

لطيفه هاي ريزه ميزه

ميگم عزيزم، دوست داري تولدت چه شكلي باشه، ميگي شكلِ قلب. ميگم آخه پارسال هم كفشدوزكي بود قرمز بود تكراري ميشه،‌ ميگي خب پس دايره ي صورتي! ---------------------------------------------------------------------------- اين چند روزه كه با يه ويروس خدانشناس درگير بودي و در اثر اون اوضاع گوارشيت بهم ريخته بود، يه واژه ي جديد توي فرهنگستانمون اختراع شد : آبِ پي    و عجيب باهاش ارتباط برقرار كردي؛  واژه بايد خودِ باد، واژه بايد خودِ باران باشد. (خدايا خودت ميدوني كه چقدر خاكسارم در آستان سهراب سپهري، هيچ قصد هيچ هيچ هيچ جسارتي ندارم. فقط خيلي اين لحظه حس اين قطعه اومد توي ذهنم) -------------------------------...
28 آبان 1391

به آفتاب، سلامي دوباره خواهم داد

برگشتيم، چهار روزه ولي باور كنين دوستاي نازنينم كه بخاطر سرماخوردگي نيروانا و روح خودم نتونستم بمحض برگشت، به ساحت پاك نگاههاتون كه چراغ اين خونه رو حتي توي نبودنمون هم روشن نگه داشته بود درود بفرستم. امروز همه ي همتم رو بكار ميگيرم تا اونجايي كه بتونم از روزهايي كه گذشت بنويسم. بر من ببخشيد اين سكوت چند روزه رو. دست و نگاه همه تون بوسه بارون.
22 آبان 1391

شاعرانگي

خيلي قشنگ نوشتي زينبم، لطفش به همينه كه تنها يه لينك بزنم خونه آناهيتام تا بخش ديگه اي از اين شب پرخاطره رو از قلم قشنگ و دل پرمهر و بي رياي تو داشته باشيم: http://anahita89.blogfa.com/post-106.aspx ممنونم بي نهايت  ...
9 آبان 1391

وگلاب

هميشه وقتي توي خونه از روي لپ تاپ ميرم نت، بدو خودت رو ميرسوني و ميگي : ميخوام عسكاي نيايش رو ببينم " منم اگه از قبل آخرين آپهاي زهره جون رو نخونده باشم بي وقفه خواسته ت رو اجابت ميكنم وگرنه ميگم "نه اول بذار كارم رو انجام بدم، بعد" ،‌در هر صورت تو ميچسبي كنارم و جُم نميخوري. وبگردياي من رو تماشا ميكني و گاهي هم با زدن كليدي، و خارج كردن وضعيت صفحه و بهم زدن تمركز و حس و حال من، يا عصبانيت من رو برمي انگيزي يا به خنده م واميداري. اين وسط جز وبلاگ خودت و دوستاي نازنينت هيچ چي از كامپيوتر يا سايتهاي ديگه رو بهت معرفي نكردم. ديروز كه خونه مرخصي بودم تا از طرفي بابايي بره سيرجان و از طرفي من و تو راحت بتونيم توي جشن تولد سامان نازنين ( كه ...
9 آبان 1391

زلال تر از باران

اين روزا درخواست زيادتري داري به اينكه باهات بازي كنم. توپ بازي اولين پيشنهاده كه حالا قشنگ توپ رو پرت ميكني براي طرف مقابل و توپي كه به سمتت پرت ميشه ميگيري. توي بازي با اسباب بازيهات هم هي ميگي بيا باهام بازي كن ولي به هرچي دست ميزنم اونو ورميداري و ميگي تو با اون يكي بازي كن،‌ درست مثل رفتاري كه وقتي با دوستات بازي ميكني از خودت بروز ميدي و من عملاً نقش تماشاچي رو بازي ميكنم. اما توي بازي نمايش مادر و دختر و قايم باشك بازي هميشه نقش فعالي بهم واگذار ميكني، خانوم كارگردان! تو نقش مادر رو بازي ميكني و من دخترت ميشم. سوار كاميون،‌دوچرخه يا گوزنت ميشي و ميري سرِكار. با هم خداحافظي ميكنيم و من عمداً با خوشحالي و رضايت هر چه تابلوتر ...
7 آبان 1391