نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

شاعرانگي

خيلي قشنگ نوشتي زينبم، لطفش به همينه كه تنها يه لينك بزنم خونه آناهيتام تا بخش ديگه اي از اين شب پرخاطره رو از قلم قشنگ و دل پرمهر و بي رياي تو داشته باشيم: http://anahita89.blogfa.com/post-106.aspx ممنونم بي نهايت  ...
9 آبان 1391

وگلاب

هميشه وقتي توي خونه از روي لپ تاپ ميرم نت، بدو خودت رو ميرسوني و ميگي : ميخوام عسكاي نيايش رو ببينم " منم اگه از قبل آخرين آپهاي زهره جون رو نخونده باشم بي وقفه خواسته ت رو اجابت ميكنم وگرنه ميگم "نه اول بذار كارم رو انجام بدم، بعد" ،‌در هر صورت تو ميچسبي كنارم و جُم نميخوري. وبگردياي من رو تماشا ميكني و گاهي هم با زدن كليدي، و خارج كردن وضعيت صفحه و بهم زدن تمركز و حس و حال من، يا عصبانيت من رو برمي انگيزي يا به خنده م واميداري. اين وسط جز وبلاگ خودت و دوستاي نازنينت هيچ چي از كامپيوتر يا سايتهاي ديگه رو بهت معرفي نكردم. ديروز كه خونه مرخصي بودم تا از طرفي بابايي بره سيرجان و از طرفي من و تو راحت بتونيم توي جشن تولد سامان نازنين ( كه ...
9 آبان 1391

زلال تر از باران

اين روزا درخواست زيادتري داري به اينكه باهات بازي كنم. توپ بازي اولين پيشنهاده كه حالا قشنگ توپ رو پرت ميكني براي طرف مقابل و توپي كه به سمتت پرت ميشه ميگيري. توي بازي با اسباب بازيهات هم هي ميگي بيا باهام بازي كن ولي به هرچي دست ميزنم اونو ورميداري و ميگي تو با اون يكي بازي كن،‌ درست مثل رفتاري كه وقتي با دوستات بازي ميكني از خودت بروز ميدي و من عملاً نقش تماشاچي رو بازي ميكنم. اما توي بازي نمايش مادر و دختر و قايم باشك بازي هميشه نقش فعالي بهم واگذار ميكني، خانوم كارگردان! تو نقش مادر رو بازي ميكني و من دخترت ميشم. سوار كاميون،‌دوچرخه يا گوزنت ميشي و ميري سرِكار. با هم خداحافظي ميكنيم و من عمداً با خوشحالي و رضايت هر چه تابلوتر ...
7 آبان 1391

برداشت ويژه از روزي كه جهان به نام توست

خواستم يه جورِ خاص روزت رو پاس بدارم و سپاس خدايِ مهربونم و همه ي ياريگران كه اين خواسته م به اجابت رسيد. مابقيش رو خودت توي تصاوير بخون كودكِ من: يه عشق وافر به تو، يه جرقه، يه عزمِ راسخ، يه تماس با خاله مريمِ عزيز، يه بليط هواپيما، يه بستنِ بار و بُنه و يه پرواز بسوي سومين جشنواره ي "بهترين ها براي غنچه هاي شهر"، كجا؟ برج ميلاد تهران! بعد از تولد يك سالگيت، اولين باري بود كه سفرِ هوايي رو تجربه ميكردي. همه چي برات جالب بود، قربون صدقه رفتنِ خاله هاي هواپيما (مهمانداران)، تصورت از پرواز، هي پرسيدنِ اينكه الان داريم پرواز ميكنيم؟ الان داريم ميريم؟ ... و از همه جالب تر كه يه خاطره ي فراموش نشدني رو برام حك كرد اينه: وقتي...
19 مهر 1391

علوم تجربي

همين الآن كه زنگ زدي بهم پشت تلفن ميگي:" مامان من ديش دان و دان دان رو ميبرم آرايشگاه، اگه موهاشونو كوتاه كنن بهشون جايزه ميدم. خب من مامانشونم" حدس ميزنم چه اتفاقي در شُرف رخ دادنه. قطعاً چشمت به قيچي افتاده و اخيراً هم كه كاربردش رو روي موهاي خودت ديدي. عروسكاي بيچاره! ولي نه، ته دلم قرصه مييدوني چرا؟ قيچيت فقط كاغذ ميبره ...
3 مهر 1391

مهرانه

خب با اين موبايل و اينترنتِ پشتِ اون فقط تونستم عنوان ديروز رو ثبت كنم. آخه خيلي دلم ميخواست لحظه ثبت بشه و همين عنوان هم خودش خيلي خاطره است. حالا براي توضيح و بماند يادگار مينويسم و همچنين براي دوستاي خوبم كه مهرشون اينقدر مستدامه كه حتي براي يه كلمه ي كوچيكِ فينگيليش هم برام كامنت ميذارن. اولِ مهر ديروز خاص بود، بابايي بعد از دو سال ترك تدريس و تقريبا‌ً خونه نشيني بخاطر تو، ديروز دوباره رسماً وارد دنياي شاغلين شد (هر چند پيامبريش رو اين دو ساله يه جوراي ديگه بجا اورده). كلي برات توضيح داديم كه بابايي آقا مُلَمه (اين تلفظِ اولينِ تو از واژه ي "معلم" ه) و ميره مدرسه به بچه ها درس ميده. تو هم همچين ذوقان بودي و در عين حال همچنان مت...
2 مهر 1391

نتيجه ي جَوگيري براي روز دختر

  حالا نميدونم چه حسي دارم يا بهتر بگم چه حسي بايد داشته باشم.  خيلي تلاش كردم جايي رو پيدا كنم كه تجربه ي اولين آرايشگاهت شيرين باشه و خب تقريباً هم همينطور شد هرچند حال خودم يه جورايي گرفته شد با اون تشر خانوم آرايشگر كه عكس نگير! يكي نيست بگه مگه سالن آرايش نميدونم چي چي ِ فلان كشور رو دارم عكس مي گيرم كه ميترسي. من اينقدر زوم كردم و رفتم جلو كه از در و ديوارشم نشه فهميد كجاست. نميدونم چرا ماها همه چي رو با هم قاطي ميكنيم گاهي. از اينكه اون خانوم اينقدر حس و ذوق نداشت بفهمه چقدر اين لحظات ميتونه براي من و تو  بيادموندني باشه پشيمونم كه چرا رفتم اونجا ولي خب اين نيز بگذرد. تو گلم از همون ا...
29 شهريور 1391

طلاكوب

همه روزم تويي دختر! امروز رو ديگران به نام تو گذاشتن ولي بازم خوبه، دوبله روز تواِه. نوش جونت!   نوش جون همه ي دختراي عالَم، همه ي دوستاي نازنينت كه مركزيت عشقن.    خط خط خط هاي راست موازي را بشكن و دلت را بر خط خط خط هاي راست موازي بنواز ...
28 شهريور 1391

از خودم

از ديروز ظهر كه برگشتم اداره تا ساعت 10 و نيم شب پيشت نبودم. بعد از ظهر با بچه هاي انجمن شعر سرچشمه رفتيم جشنواره ي شعر رضوي،‌ شهربابك. خيلي وقت بود كه توي جمع بچه هاي شعر نبودم و خيلي دلم ميخواست بعد از اينهمه مدت هوايي به دلم بخوره. از پريروز كه خبرم كردن و دعوت كه برم هي با خودم كلنجار ميرفتم كه برم يا نرم. بالاخره دل به دريا زدم و رفتم تا روحم شاد بشه و بعدش بيشتر بتونم برات انرژي بذارم. و واقعاً هم همينطور شد. رفتيم و شعر نيوشيديم و شعر خونديم. بعد از يه مدتِ زياد بقول دوست عزيزي "سكوت شاعرانه" كه دعا ميكنم تبديل به "سكون شاعرانه" نشده باشه. وقتي برگشتم شاد بودي. باباييِ مهربون كلي باهات بازي كرده بود، جوري كه وقتي اونوقتِ شب رفت ...
27 شهريور 1391

اين كجا و ...

ديروز داشتيم با هم توي زَلم زيمبوهات گشت ميزديم. (منظور زيورآلات رنگ وارنگ سركاره، البته اون بدليهاش). گوشواره هاي رنگيِ  شكل گلِ رو كه ديدي دوباره يادآوري كردي "مامان بايد گوشم رو سوراخ كنم تا بتونم اين گوشواره رو بپوشم" و منم تأييد كردم كه "آره وقتي گوشات رو سوراخ كني ميتوني اين گوشواره رو بپوشي" بعد سركارِعالي دست بردي بسمت سوراخ گوشِت و در حاليكه دست ميكردي توش گفتي "ولي گوش ِ من كه سوراخ داره"!!! ( داخل پرانتز برات بگم به اين دليل گوشهاي تو سوراخ نشدن چون در برگه ي راهنماي مراقبت از نوزادان كه در اولين مراجعه مون به پزشك فوق تخصص نوزادان براي چكاپ تو داشتيم، به اين مسئله تأكيد شده بود كه گوش نوزاد بهتره تا سه چهار سالگي س...
26 شهريور 1391