نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

سینی مزه !

توی بغلم بودی و داشتیم با هم سالاد میخوردیم، خونه ی خاله شهلا. کاهوها از زیر چنگال لیز میخوردن و من دنبالشون چنگال رو اینور اونور بشقاب فرو میکردم. یهو دراومدی که: "کاهوها از چنگال فرار میکنن، فکر میکنن هیولاست!" ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- طناب پارچه ای رو گاز گرفتی طوری که دو طرفش از دو طرف دهنت آویزون بشه. بعد در حالیکه نمیتونی همچین درست با دندونای قفل شده و دهن بسته حرف بزنی میگی : "مامان، بگو وای چه سیبیلای بلندی داری!" (اندر محاسنِ داشتن بابایِ عشق سیبیل و رقابت با وی) ----------------------------------------------------...
2 بهمن 1391

نیروانا در ساحل

"دریا نمیتونم برم، ساحلش رو که میتونم بیارم خونه مون." احتمالاً اینو وقتی ساعت صفر بامداد به کله ت میزنه بری ساحل داشتی با خودت میگفتی، و اینجوری شد که میبینی طراح صحنه ی من! طراح صحنه های رؤیایی زندگی! چتر و چهارپایه برای نگه داشتنش که یعنی سایه بون، اون بادکنک زرورقیه که یعنی قایق، اون چوبای زلفون هم که یعنی پاروز (خیلی انرزی گذاشتم بگی پارو ولی خب خیلی امیدوار نیستم یادت مونده باشه)، لحاف و پتو هم به جهت راحتی لیدی کوچک در ساحل! حتم دارم اینو از تام و جری گرته برداری تصویری کردی موش موشک! ...
18 دی 1391

کُمِدی داغ

همین الآن اتفاق افتاد، نباید از دستش بدم. [صحنه خونه ی ما، جلوی تلویزیون، بابایی تخمه شکنون در حال تماشای نود، من در حال وبگردی نیروانا از پای تلویزیون بلند میشه و خودشو کش میاره] نیروانا : خب من دیگه خسته شدم. برم بخوابم من : خودت میخوایی بخوابی؟ نیروانا : آره، تنهایی میرم میخوابم من : شب بخیر دخترم، بیا یه بوس بده [نیروانا میاد بوس میده، در حالیکه بابایی همچنان با ولع تخمه میشکونه و نگران از اینکه نیروانا از تصمیمش توی راه بوس دادان به من صرفنظر کنه، رو به من تذکری میده که حالا بذار بره بابا!] خدا رو شکر بده بستون  ماچ و بوسه بخیر  میگذره، نیروانا همچنان مصمم میره سمت اتاق و تختش، ما هم منتظر تا ب...
4 دی 1391

امروز روز اول دیماه است

من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم ... ای یار، ای یگانه ترین یار ... زیر بارون اینهمه انرژی ِ آتیشین رفتن توی اولین روز زمستون ورای تصورم بود. برای همین گفتم تا داغ داغم بیام این لحظه ها رو بنویسم و بعد سر فرصت کامنتای پر از مهر و عشق یلدایی دوستای نازنین رو پاسخ بدم.  اول صبح که پا شدم به این قصد بود که بشینم سر در این خونه و اینهمه نقل و نباتی شب یلدایی رو ببوسم سر چشمم بذارم و خونه رو باهشون آذین کنم که خاله سهیلا اومد دم در و گفت دو تا بلیط داره برای جشن یلدا!!! امروز صبح اول دی!!! گفت اگه دوست دارم لباس بپوشیم بریم باهاش. من  حرفاش رو جسته گریخته شنیدم و نشنیدم. اصلاً نفهمیدم جشن از طرف کی برگ...
1 دی 1391

مینویسم پس هستم

عزیزای من، دوستای گلم. مرسی که احوالم رو میپرسین. خودمم میدونم غیبتم طولانی شده، بر من ببخشین. خیلی گرفتار بودم. البته گرفتاری شیرینی بود. به زودی با کارناوال جشنهای تولد پرنسس برفی خدمت میرسم. زیاد طول نمیکشه قربون مهربونیتون  ...
18 آذر 1391

تحليلاسيون

اين چند روز بم بوديم. هر وقت ميبردمت دستشويي، همه ي حواس و توجهت به تزئينات جذاب دستشويي خاله آزاده بود، از رنگ و شكل دمپاييا گرفته تا برچسبها و مجسمه هاي رو و دور آيينه. يه بار اشاره كردي به دمپايي خاله آزاده و پرسيدي كه مامان "اين چه رنگيه؟" و من گفتم "سبزِ روشن ". يه تحليلي توي ذهنت كردي و اشاره كردي به دمپايي ديگه اي كه اونجا بود و پرسيدي "اين آبيِ خاموشه ؟!" ...
6 آذر 1391

يه سلام آذري

مسئله ي روز مادرم اين است كوفته ي ناهارش وا نرود شب اما، بارش افكار هزار رنگ فرزندانش به راه حلي نمي انجامد، به آيه الكرسي مي آويزد. پدرم نگران ديركرد واريز مستمري و يارانه ست و شب، لامپهاي اضافه را خاموش مي كند. همسرم به كاسه هاي تاري مي انديشد كه در تنه هاي توت خفته اند. دخترم گوش تا گوش ملافه را روي عروسكهايش مي كشد. و من ميان اينهمه دغدغه ي زيبا، هيچ ندارم، جز اينكه عاشق بمانم ----------------------------- اينو دوشنبه توي جلسه شعر شهرمون خوندم. وقتي برگشتم تا براي بابايي بخونم اول كه نميذاشتي دوتايي دو كلوم حرف بين هم رد و بدل كنيم. بعد كه هر جور بود اجازه دادي و شعرم رو خوندم گفتي...
1 آذر 1391

لطيفه هاي ريزه ميزه

ميگم عزيزم، دوست داري تولدت چه شكلي باشه، ميگي شكلِ قلب. ميگم آخه پارسال هم كفشدوزكي بود قرمز بود تكراري ميشه،‌ ميگي خب پس دايره ي صورتي! ---------------------------------------------------------------------------- اين چند روزه كه با يه ويروس خدانشناس درگير بودي و در اثر اون اوضاع گوارشيت بهم ريخته بود، يه واژه ي جديد توي فرهنگستانمون اختراع شد : آبِ پي    و عجيب باهاش ارتباط برقرار كردي؛  واژه بايد خودِ باد، واژه بايد خودِ باران باشد. (خدايا خودت ميدوني كه چقدر خاكسارم در آستان سهراب سپهري، هيچ قصد هيچ هيچ هيچ جسارتي ندارم. فقط خيلي اين لحظه حس اين قطعه اومد توي ذهنم) -------------------------------...
28 آبان 1391

به آفتاب، سلامي دوباره خواهم داد

برگشتيم، چهار روزه ولي باور كنين دوستاي نازنينم كه بخاطر سرماخوردگي نيروانا و روح خودم نتونستم بمحض برگشت، به ساحت پاك نگاههاتون كه چراغ اين خونه رو حتي توي نبودنمون هم روشن نگه داشته بود درود بفرستم. امروز همه ي همتم رو بكار ميگيرم تا اونجايي كه بتونم از روزهايي كه گذشت بنويسم. بر من ببخشيد اين سكوت چند روزه رو. دست و نگاه همه تون بوسه بارون.
22 آبان 1391