نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 7 ماه و 20 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

دختر توت فرنگی

مگه اینقده توت فرنگی دوست داری؟ نه بابا، خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر  نمیدونم از کجا این میوه ی زیبای خوشرنگ خوشمزه ی همه جوره ناب رو شناختی و نخورده مزه ش رفت پای دندونت که هی از ما توت فرنگی می خواستی. کارتونش رو هم خیلی دوست داشتی ولی آخه توی کارتون که مزه پخش نمی کنن. هی توت فرنگی خواستی و هی ما گفتیم بذار فصل بهار برسه، توت فرنگی بیاد و برات بخریم؛ هدف هم فقط این بود که درک کنی هر میوه ای توی یه فصل خاص به بار میشینه، بگذریم که دستکاری ما آدما و صنعتی کردن همه چی دیگه این محدوده ها رو شکسته و همه وقت ِ سال همه محصولی پیدا میشه. خلاصه یه بار که تلفنی با خاله رویا صحبت میکردم و از هوای مشهد می پرس...
23 بهمن 1391
18899 0 34 ادامه مطلب

شب و برف

شبگردیهای پدر و دختریه دیگه، من که جرأت نداشتم قدم بذارم بیرون، اونم در اوج خواب آلودگی که چشم واکردم دیدم دارن کفش و کلاه میکنن. گفتم شاید فردا نباشه همین حالا عکسای امشب برفی رو بذارم؛ برفی که چنان غافلگیر کننده هجوم سفیدش رو بر ما  ارزانی داشت که انگار آسمون یه عطسه ی سفید زده باشه : ...
16 بهمن 1391

آتش جشن سَده

حیفه بچه ی کرمون باشی و رگ و ریشه ت توی این دل عالَم باشه و از امروز و جشن باشکوهش چیزی ننویسی. بچه که بودم ننه جان روشندلم تقویم گویای تاریخ بود. هر روز سال و مناسبتش رو از پیش اعلام میکرد و روزشماری میکرد تا برسه. رسیدن و پایان یافتن برجها و فصلها و انواع چله های کوچیک و بزرگ رو با یه شور و شوق خاصی به همه خبر میداد و یادآوری میکرد. روحش شاد که به نور دلش دلامون روشن بود. یادمه از اول بهمن شروع میکرد به شمارش معکوس تا روز سده! و امروز از صبح مینشست و میگفت امروز سده رو میسوزن. من نمیفهمیدم چی میگه. یعنی میدونی آدم وقتی درون یه اتفاق و رویداد باشه یا محلی که اتفاق و رویداد رخ میده در دو قدمیش باشه، همچین توجه زیادی بهش نمیکنه. حتماً باید ا...
10 بهمن 1391

دو دو تا چارتا !

معمولاً سه شنبه شبها و جمعه شبها كه فرداش عازميم سمت كرمان يا بالعكس،‌ براي خوابيدن، بامبول درمياري. مام كه تشويش خاطر داريم براي صبحِ زود بيدار شدن، هميشه بايد يه ترفندي بيابيم به خوابوندنت و صد البته اين ترفندها آخرش به قصه گويي ختم ميشه. ديشب يه دور من برات قصه گفتم. در حاشیه اضافه کنم که قصه ي مورد علاقه ت از "خانوم بهار" به " آب نبات چوبي" تغيير يافته و اون ماجرای نیرواناییه که میره مغازه برای خودش آب نبات چوبی بخره (وصف العیش،‌ نصف العیش دخترم، ‌مگه نه ). با آب نبات چوبی خواب نرفتی و منم گفتم گلوم شدید میسوزه دیگه نمیتونم قصه بگم، گریه ای کردی و رفتی سراغ بابایی. بابا اومد قصه بگه دید دماغت روان شده...
7 بهمن 1391

سینی مزه !

توی بغلم بودی و داشتیم با هم سالاد میخوردیم، خونه ی خاله شهلا. کاهوها از زیر چنگال لیز میخوردن و من دنبالشون چنگال رو اینور اونور بشقاب فرو میکردم. یهو دراومدی که: "کاهوها از چنگال فرار میکنن، فکر میکنن هیولاست!" ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- طناب پارچه ای رو گاز گرفتی طوری که دو طرفش از دو طرف دهنت آویزون بشه. بعد در حالیکه نمیتونی همچین درست با دندونای قفل شده و دهن بسته حرف بزنی میگی : "مامان، بگو وای چه سیبیلای بلندی داری!" (اندر محاسنِ داشتن بابایِ عشق سیبیل و رقابت با وی) ----------------------------------------------------...
2 بهمن 1391

نیروانا در ساحل

"دریا نمیتونم برم، ساحلش رو که میتونم بیارم خونه مون." احتمالاً اینو وقتی ساعت صفر بامداد به کله ت میزنه بری ساحل داشتی با خودت میگفتی، و اینجوری شد که میبینی طراح صحنه ی من! طراح صحنه های رؤیایی زندگی! چتر و چهارپایه برای نگه داشتنش که یعنی سایه بون، اون بادکنک زرورقیه که یعنی قایق، اون چوبای زلفون هم که یعنی پاروز (خیلی انرزی گذاشتم بگی پارو ولی خب خیلی امیدوار نیستم یادت مونده باشه)، لحاف و پتو هم به جهت راحتی لیدی کوچک در ساحل! حتم دارم اینو از تام و جری گرته برداری تصویری کردی موش موشک! ...
18 دی 1391

کُمِدی داغ

همین الآن اتفاق افتاد، نباید از دستش بدم. [صحنه خونه ی ما، جلوی تلویزیون، بابایی تخمه شکنون در حال تماشای نود، من در حال وبگردی نیروانا از پای تلویزیون بلند میشه و خودشو کش میاره] نیروانا : خب من دیگه خسته شدم. برم بخوابم من : خودت میخوایی بخوابی؟ نیروانا : آره، تنهایی میرم میخوابم من : شب بخیر دخترم، بیا یه بوس بده [نیروانا میاد بوس میده، در حالیکه بابایی همچنان با ولع تخمه میشکونه و نگران از اینکه نیروانا از تصمیمش توی راه بوس دادان به من صرفنظر کنه، رو به من تذکری میده که حالا بذار بره بابا!] خدا رو شکر بده بستون  ماچ و بوسه بخیر  میگذره، نیروانا همچنان مصمم میره سمت اتاق و تختش، ما هم منتظر تا ب...
4 دی 1391