نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

جور دیگر باید دید

تشنه ت بود، پای تلویزیون لمیده بودی و نمی خواستی ازش دل بکنی. یه چند باری از من و بابایی خواستی بریم برات آب بیاریم، اما ما قصدمون این بود که یاد بگیری خودت از پس کارایی که بلدی برآیی، پس هی در جوابت گفتیم خودت برو دختر، تو میتونی ... و بالاخره ما و تشنگی پیروز شدیم و تصمیم گرفتی خودت بری آب بخوری. ازمون پرسیدی "شمام آب میخوایین براتون بیارم؟" سرمست از این گذشت و سخاوت و منطق و حرف شنَویت، بهت "بله با کمال میل" ی گفتیم و چندی نگذشت که دو تا فنجون به دو دست، بسیار شاکی برگشتی، اینو گفتی و ما رو منفجر کردی: "اینا که سرشون بسته ست!!!؟؟؟" فنجونایی که برداشته بودی مال یه سِت چای خوری بود که برای دفتر بابایی چند سال پیش گرفته بودیم و حالا...
31 ارديبهشت 1392

حال و هوا

سیا باهار، شو ببارُ روز ببار.   معنی واقعیِ این شعر فولکلور رو حالا به تمامی میفهمم.  سه روزه حس میکنیم در خطه ی باصفای شمال کشور زندگی میکنیم، با حسی سرشار از ابر و بارون و مه و تگرگ و برف! وای خدای من، همه ی حواست رو درگیر میکنه و بیشتر از همه بوی صمغ درختای سرو و کاج که با بارش بارون درمیامیزه هوش از سرت میبره. اینجا بهشت است، صدای ما را از اوج ابرها میشنوید! میگی مامان من بارون دوس ندارم، برف دوس دارم و شاید بخاطر دل تو بود که دیروز عصر هجدهم فروردین بارش یه لایه ی سفید برف ما رو برد به حال و هوای زمستون. از برف بازی هم به ور رفتن با یه گوله برفی که بابا برات از حیاط بیاره قانعی. از بس تی تیش بارِت اُوردم و میت...
19 فروردين 1392
15990 0 38 ادامه مطلب

باورِ رنگیِ باروری

روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغای سفالی رنگین، نقش دل پاک تو رو روی خودشون دارن، از این جهت اصل اصلن.  اما باور باروری رو با تخم مرغای سفید یکرنگی که توی سفره میذاریم اصالت می بخشیم تا  هیچوقت به کپی ها ایمان نیاریم و اعتماد نکنیم.  به یاری ایزد توانا، بالنده ی من!   روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغهای سفالی رنگی...
28 اسفند 1391

تا سبز شوی، ساقه کنی، ریشه دوانی

وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالاخره موفق شدیم قدوم خانوم بهار رو برای هفت سین خونه مون سبز کنیم. که صدالبته قراره هفت سینی باشه بدون حضور ما کنارش در لحظه ی بوسیدن زمین و بهار. خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که در امر سبز کردن سبزه ی عید هم به کمکمون اومد تا حتی شده بصورت MP3 به این سنت دیرینه احترام بذاریم. سبزانگشتی من! بهار خونه مون تویی. همیشه باش. وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالا...
28 اسفند 1391

دختر توت فرنگی

مگه اینقده توت فرنگی دوست داری؟ نه بابا، خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر  نمیدونم از کجا این میوه ی زیبای خوشرنگ خوشمزه ی همه جوره ناب رو شناختی و نخورده مزه ش رفت پای دندونت که هی از ما توت فرنگی می خواستی. کارتونش رو هم خیلی دوست داشتی ولی آخه توی کارتون که مزه پخش نمی کنن. هی توت فرنگی خواستی و هی ما گفتیم بذار فصل بهار برسه، توت فرنگی بیاد و برات بخریم؛ هدف هم فقط این بود که درک کنی هر میوه ای توی یه فصل خاص به بار میشینه، بگذریم که دستکاری ما آدما و صنعتی کردن همه چی دیگه این محدوده ها رو شکسته و همه وقت ِ سال همه محصولی پیدا میشه. خلاصه یه بار که تلفنی با خاله رویا صحبت میکردم و از هوای مشهد می پرس...
23 بهمن 1391
18118 0 34 ادامه مطلب

شب و برف

شبگردیهای پدر و دختریه دیگه، من که جرأت نداشتم قدم بذارم بیرون، اونم در اوج خواب آلودگی که چشم واکردم دیدم دارن کفش و کلاه میکنن. گفتم شاید فردا نباشه همین حالا عکسای امشب برفی رو بذارم؛ برفی که چنان غافلگیر کننده هجوم سفیدش رو بر ما  ارزانی داشت که انگار آسمون یه عطسه ی سفید زده باشه : ...
16 بهمن 1391

آتش جشن سَده

حیفه بچه ی کرمون باشی و رگ و ریشه ت توی این دل عالَم باشه و از امروز و جشن باشکوهش چیزی ننویسی. بچه که بودم ننه جان روشندلم تقویم گویای تاریخ بود. هر روز سال و مناسبتش رو از پیش اعلام میکرد و روزشماری میکرد تا برسه. رسیدن و پایان یافتن برجها و فصلها و انواع چله های کوچیک و بزرگ رو با یه شور و شوق خاصی به همه خبر میداد و یادآوری میکرد. روحش شاد که به نور دلش دلامون روشن بود. یادمه از اول بهمن شروع میکرد به شمارش معکوس تا روز سده! و امروز از صبح مینشست و میگفت امروز سده رو میسوزن. من نمیفهمیدم چی میگه. یعنی میدونی آدم وقتی درون یه اتفاق و رویداد باشه یا محلی که اتفاق و رویداد رخ میده در دو قدمیش باشه، همچین توجه زیادی بهش نمیکنه. حتماً باید ا...
10 بهمن 1391

دو دو تا چارتا !

معمولاً سه شنبه شبها و جمعه شبها كه فرداش عازميم سمت كرمان يا بالعكس،‌ براي خوابيدن، بامبول درمياري. مام كه تشويش خاطر داريم براي صبحِ زود بيدار شدن، هميشه بايد يه ترفندي بيابيم به خوابوندنت و صد البته اين ترفندها آخرش به قصه گويي ختم ميشه. ديشب يه دور من برات قصه گفتم. در حاشیه اضافه کنم که قصه ي مورد علاقه ت از "خانوم بهار" به " آب نبات چوبي" تغيير يافته و اون ماجرای نیرواناییه که میره مغازه برای خودش آب نبات چوبی بخره (وصف العیش،‌ نصف العیش دخترم، ‌مگه نه ). با آب نبات چوبی خواب نرفتی و منم گفتم گلوم شدید میسوزه دیگه نمیتونم قصه بگم، گریه ای کردی و رفتی سراغ بابایی. بابا اومد قصه بگه دید دماغت روان شده...
7 بهمن 1391