نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

هُماروز زایش آتش

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد          هم آن و هم این سنگ گردید خرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ           دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهـاندار پیش جهان آفرین              نیایش همی کرد و خواند آفرین که اورا فروغی چنین هدیه داد              همین آتش آن گاه قبله نهاد یکی جشن کرد آنشـب و باده خورد              سده نام آن جشن فرخنده کرد واسه سده ی امسال کلی تو ذهنمون ایده چیدیم ولی هیچکدومش به طرح و اجرا نرسید. دوستای گلی هم که انتظار دی...
11 بهمن 1392

جشن تولد خورشید

از همون روزای اول آذر زمزمه های شب یلدات میومد؛ تمرین شعر میکردین و منم توی دلم چراغون بود. دیروز صبح جشن یلداتون برگزار شد. شادم از آن که آیین های کهن رو فرابگیری و پاس بداری دختر سرزمین زیبایم ایران، سرزمین جشن ها و شادمانگی های پی در پی. یلدات باشکوه و به پیشوازِ بغل بغل خورشید، گیس گلابتون من! شب یلدا اومده، ننه سرما اومد ریز و ریز برف میباره امشب از آسمون انار و هندونه، آجیل و شیرینی دور کرسی میشینیم خوشحال و خندون ...
30 آذر 1392
12454 0 22 ادامه مطلب

رو به مهر

انگار این آخرِ تابستونِ تو گره خورده به اسباب کشی و جابجایی. هفته ی پیش اومدیم سرچشمه تا اونهمه ریز و درشتِ اسباب جامونده رو -که هنوزم نمیدونم باید کجا جاشون بدیم - بار بزنیم و منزل مسکونی رو تحویل بدیم. چند روزی که پیش خاله زینب بودیم برامون کلی خاطره شد و برای تو و آناهیتا و عسل هم لحظه های خاطره انگیزی بودن آخرین لحظات زندگی در سرچشمه. ممنونم از روی گشاده و دل مهربون زینب عزیزم که توی شرایط سخت همراهمون بود؛ هر چند همه ی دوستای عزیزم مدام یادآوریم میکردن که هستن و آماده ی همه جور همکاری ولی خب دوستی تو و آناهیتا و دلتنگیای جفتتون برای هم باعث شده بود این مدت مزاحم اونا باشیم. با هیشکی خداحافظی نکردیم، حس غمگینی داره که نمیخوام فعلاً ...
2 مهر 1392

شیرین شیرینم

دیروز توی ماشین با هم سایه بازی کردیم. من روباه بودم و تو سگ. از شکار، دست خالی برمیگشتم و میومدم خونه تون، تو بهم گوشت میدادی. میخوردم و میخوابیدم و دوباره از اول... شب خونه ی مامان بزرگی خواستی بازم نمایش بازی کنیم و اینبار دیگه لازم نبود سایه ای باشه. قدرت تجسم فوق العاده ت نیازی بهش احساس نمیکرد. همون شکلی با انگشتای دست، فیگور سگ و روباه درآوردیم و تکرار نمایش. که بعد یهو یه دیالوگ جدید هم بهش اضافه شد که منو از خنده منفجر کرد. بذار برات بنویسم ببین الان چه حالی میشی با این خوشمزگیهای بچه گیت شِکرجان! : [سگ رو به روباه] برو نمایشگاه سگ ها ببین یه آقا سگی پیدا میکنی بهش بگو بیا بریم پیش خانوم سگه. بیارش برای من!!! ----------...
9 شهريور 1392

مرغ سحر

ساعت 4:07 بامداد (به وقت موبایل من) صدای غلت زدنت توی تخت میاد. یه بار بلند میگی مامان و من میگم جانم. بعد سکوت میکنی، دلم میخواد بمونم ببینم چی میخواستی ولی باید برم، الاناست که سرویس برسه. با یه دنیا آرزوی خوش غیاباً باهات خداحافظی میکنم و در واحد بسته. به تکرار هر روزه ی مراسمِ این روزا میرسم طبقه ی همکف و لابی و حیاط و پشت در ساختمان و گوش به زنگ تا صدای اتوبوس رو بشنوم و بپرم بیرون پاورچین پاورچین برم تا سر کوچه... که یهو صدای تو توی کل کوچه طنین انداز میشه، محکم و رسا : " آب " خیلی جا میخورم، انگار که بیخ گوش خودم میگی آب. شک میکنم خودتی یا نه که دوباره باز محکم امر میکنی : " آب ". خدا خدا میکنم باباحامد زود بیدار بشه...
9 مرداد 1392

اولین سین رِ میم

این هفته هر بار که از سر کار بر می گشتم خونه (البته روزایی که سر کار بودم) آرزوم این بود که سرحال و شاد و خندان ببینمت ولی نبودی. بی حال، بی رمق، تبدار، با صورت بی رنگ و دست و پاهایی که دیگه انگشتاشون زرد شده بودن. دیروز عصر دیگه نتونستم طاقت بیارم. وحشت کرده بودم که بدنت کم آب شده. اینه که به هر سختی ای بود بود بابایی رو از فوتبال کندم و رفتیم بهداری و اونجام خانوم دکتر کشیک رو از پای فوتبال کشوندم توی مطب و پشت میزش. برگه ی آزمایشا رو بهش نشون دادم و اونم تأیید کرد عاملش میکروبیه. توصیه ی پزشک دیروز که نوشته بود اگه وضعیتش بهتر نشد بستری بشه رو هم نشونش دادم. آنتی بیوتیکت رو عوض کرد و سرم نوشت و رفتیم که یه تجربه ی جدید و نه چندان خوشایند...
29 خرداد 1392
12498 0 38 ادامه مطلب

واژه پرداز نیروانایی

الان از حموم میاییم. داشتم برات آواز میخوندم : این حقم نیست  اینهمه تنهایی وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریدَََم ... دیدم توجهت جلب شد ولی چیزی نگفتی. بعدشم یه چن تا آواز و آهنگ دیگه خوندم آب بازی تموم. موقع پوشیدن حوله رسید. داشتم حوله ت رو ورمیداشتم که کف دستت رو بحالت عمودی گذاشتی روی فرق سرت و همینجور کشیدی روی صورتت و ادامه دادی پایین و پرسیدی "مامان اینجوری برید؟" گیج و مبهوت پرسیدم "چی؟؟؟" و تکرار کردی "آقاهه اینجوری خودشو برید؟" و من انگار تازه علامت سؤال ذهنم رنگ باخته باشه از خنده منفجر شدم و گفتم "نه قربونت برم، اون دل بریدنه یعنی جدا شدن، تنها موندن" و تو طبق معمول چشات برق زد. خوشحال شدی و شعر ر...
21 خرداد 1392

نقطه ی عطف

ظهر داشتم آماده میشدم برگردم اداره، تو هم با هیجان میخواستی لباس گرم بپوشی و بزنی بیرون به دوچرخه سواری. خیز گرفتم سمت لباسام که تو هم از یه ور دیگه ی اتاق دویدی سمت بابایی که لباست رو بدی بهش بپوشدت. یه لحظه پای من جلوی پات اومد و تو هم پخش زمین شدی و سرت خورد به پایه ی میز.  شوکه شدی و زدی به گریه، مام دستپاچه که چرا یهویی اینجوری شد! یه لحظه یه جرقه خورد به ذهنم که این مشکل رو به یه فرصت تبدیل کنم. در اومدم که: "دیدی مامان میگفتی چراغ قرمز و سبز برای چیه، به چه درد میخوره؟ حالا فهمیدی چرا؟ بخاطر اینه که ماشینا به هم نخورن، مثِ الانِ ما. صبر کنن هر وقت نوبتشون شد و چراغ سبز شد برن تا با ماشینای دیگه تصادف نکنن." بابای...
7 خرداد 1392