نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

رؤیای راپونزل

نمیدونم کارتون راپونزل کی چنان تأثیری روی تو گذاشته بود که همیشه دلت میخواست موهات مث اون بلند باشه تا پشت پاهات که ببافیشون و از پنجره ی قصرت آویزونشون کنی تا یکی ازش بیاد بالا و بهت برسه. ما این رویای شیرینت رو دوست داشتیم و به خواسته ت احترام میذاشتیم و با اینکه می دیدیم بیش از حد معمول بلندشدن موهات دست و پاگیرت شده چیزی بهت نمی گفتیم. گاه گاه فقط یه پیشنهادی می دادیم تا ببینیم نظرت عوض شده یا نه ولی جواب تو همیشه نه بود... اینقدر توی حال و هوای راپونزل بودی که داداشی از آسمونها برات بعنوان اولین کادو عروسک راپونزل رو فرستاد با گیسوان بلند کمند و بعنوان دومین هدیه عروسک راپونزل عروس رو بهمراه یه پرنس که ما دومادش حسابش کردیم! ...
3 شهريور 1393

یه فصل تازه

برای تو که حداقل هفته ای دو سه بار سنت رو ازم میپرسی تا ببینی چقدر بزرگتر شدی می نویسم عزیزم. امروز چهار سال و هشت ماهه ای نیروانا! حال و هوای این روزای ما حال و هوای لاک پشت و حلزونه. با این تفاوت که خونه مون رو بدوش می کشیم تا یه سمت دیگه پیاده ش کنیم. این دومین اسباب کشی ای هست که تجربه میکنی و می کنیم دخترم و برای اهورای کوچولو که هنوز پا به این دنیا نذاشته، اولینه. من دَرسای شیرینی از این همه سختی گرفته م که دلم میخواد تو و داداشی هم بهشون برسین. میدونی لذت اسباب کشی اینه که یه دور، همه ی ریز و درشت زندگیت رو مرور میکنی و دستت میاد به چیا الکی تعلق داری در حالیکه به هیچ کارِت نمیان، چیا رو داشتی و اصلاً نمیدونستی، چیا رو میتونی نداشت...
11 مرداد 1393

آبله قربون

تعطیلاتی که گذشت مهمونای عزیزی پیشمون بودن. عمو حمید و خاله رویای مهربون که از مشهد اومده بودن تا ما رو از تنهایی و دلتنگی دربیارن. باهاشون خیلی خوش گذروندیم اگرچه تو تمام مدت تب دار بودی و به مدد استامینوفن سر پا نگهت داشته بودیم. دکتر گفته بود عفونتی نداری و مام منتظر بودیم ویروس گرامی پس از انجام فعالیتاشون در بدن نحیف و ظریف عزیزت رخت بربنده. دیگه روز سوم از بس هی میگفتی چشام میسوزه، شکمم درد میکنه و یکی دو باری هم وقت دستشویی رفتن از سوزش جای جیشت نالیده بودی نگران شدیم که نکنه خدای نکرده عفونت بدتری توی بدنته و مشکوک به عفونت ادراری شدیم. آقای دکتر همسایه واسه ت آزمایش نوشت که شنبه ببریمت. اما دیگه از بامداد شنبه ان...
20 خرداد 1393
12269 7 27 ادامه مطلب

قصه ی ما و طوفان و جام

      از وقتی کرمان ساکن شده بودیم بابایی شروع کرده بود به یافتن مجامع و محافل هنری و کمابیش حضور فعالی در عرصه پیدا کرده بود.  قصه از اونجا شروع شد که حدود یک ماهی به عید نوروز بابا یه پوستر طراحی شده ی تلفیقی از نشانها و لوگوهای مربوط به جام جهانی برزیل همراه با معرفی مؤسسه نیکوکاری ای که قصد اهدای اثر رو داشت بهم نشون داد و گفت قراره با همکاری بچه های تحت پوشش اون مؤسسه، این پوستر تبدیل به یه تابلو معرق چوب بشه و بره جام جهانی. بچه ها در واقع آدم بزرگای همسن و سالهای ما بودن که شرایط و حوادث روزگار باعث شده نتونن به شیوه ی آدمایی که روی چهارستون بدنشون قرص ایستادن به زندگیشون ادامه بدن. آدمای بزرگی که س...
15 خرداد 1393
8810 10 14 ادامه مطلب

هیجان این روزها

با تمام وجود حس میکنم که مسئله ی جدید خانواده ی ما حسابی ذهن و دلت رو مشغول کرده. یه جاهایی نگرانم که قضیه رو لو ندی، یه جاهایی هم دلم میخواد تو خبر خوش رو بگی. اینروزا بیشتر کیفور میشم از حرفا و کارات، البته بجز اون لو دادن ناگهانیت که توی خونه ی مانترا ازش نوشته م. خونه ی پسردایی مهمونی بودیم. صاف رفته بودی سراغ اسباب بازیای دختراشون و یه عروسک گذاشته بودی توی کالسکه و اومده بودی توی پذیرایی می چرخوندی. وقتی شروع کردی به خودنمایی و عروسک نمایی دیدم که ای دل غافل عروسکه بارداره! و تو هم بعید میدونم بی منظور اون رو انتخاب کرده باشی وروجک! همونطور که ازش تعریف میکردی و زبون می ریختی و بقیه قربون صدقه ت میرفتن ماجرای خونه ی افسانه میومد...
3 ارديبهشت 1393

نوروزنامه

  از زمانی که خودم رو شناخته م یادم نمیاد هیچ سالی مث امسال از روزای پایانی سال لذت برده باشم. همیشه در استرس و هیجان و با یه عالمه خستگی به پیشواز بهار و عید می رفتم. امسال به یمن حضور سبزت که حالا دیگه مناسبتا و روزا رو درک میکنه و برای دل کوچیکت که دلم میخواست همه ی آیین های پیشوازی بهار رو با آرامش و شادی درک کنه تلاش کردم که کارای اضافه و غیرضروری رو حذف کنم و در عوض بذارم به تو و خودم حسابی خوش بگذره. همین شد که دو روز آخر سال رو مرخصی گرفتم و به اتفاق تو زدیم به خیابون گردی و پارک و خریدای خوشمزه ی شب عید. کمک کردن به مامان بزرگی و آقاجون توی باقیمونده ی مراسم خانه تکانی و تهیه کردن جزء به جزء اقلام سفره ی هفت سین. یه شب که ب...
6 فروردين 1393

جشن آوا و آفتاب

یه عمر بیکار و حیرون و تشنه ی یه قُلُپ کار و حرکت فرهنگی می گردی، یهو توی دو هفته مونده به عید دو تا سونامیِ جشنواره ی فرهنگی با خودشون میبرنت، ... چه جاهای خوبی هم میبرن. چرا که نه!؟ 14 و 15 و 16 اسفندی که گذشت یه سر داشتم و هزار سودا، از یه طرف برگزاریِ جشنواره ی استانیِ موسیقی آوای مس توی شهر محل کارم، سرچشمه، بود که ما میزبانش بودیم و از یه طرف دیگه جشنواره ی فرهنگی هنری کودک و نوجوان آفتاب توی شهر محل زندگیمون، کرمان، که مهمان و شرکت کننده اش بودیم! فرصتی شد تا تو یه کم درک کنی جشنواره چیه، هر چند به دلیل تداخلشون با هم، فقط توی جشنواره ی عکس و فیلم آفتاب همراهمون بودی. شایان ذکره که میزبانی من توی جشنواره ی موسیقی سرچشمه فقط به صر...
17 اسفند 1392
15131 0 22 ادامه مطلب