نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

آبله قربون

تعطیلاتی که گذشت مهمونای عزیزی پیشمون بودن. عمو حمید و خاله رویای مهربون که از مشهد اومده بودن تا ما رو از تنهایی و دلتنگی دربیارن. باهاشون خیلی خوش گذروندیم اگرچه تو تمام مدت تب دار بودی و به مدد استامینوفن سر پا نگهت داشته بودیم. دکتر گفته بود عفونتی نداری و مام منتظر بودیم ویروس گرامی پس از انجام فعالیتاشون در بدن نحیف و ظریف عزیزت رخت بربنده. دیگه روز سوم از بس هی میگفتی چشام میسوزه، شکمم درد میکنه و یکی دو باری هم وقت دستشویی رفتن از سوزش جای جیشت نالیده بودی نگران شدیم که نکنه خدای نکرده عفونت بدتری توی بدنته و مشکوک به عفونت ادراری شدیم. آقای دکتر همسایه واسه ت آزمایش نوشت که شنبه ببریمت. اما دیگه از بامداد شنبه ان...
20 خرداد 1393
11824 7 27 ادامه مطلب

قصه ی ما و طوفان و جام

      از وقتی کرمان ساکن شده بودیم بابایی شروع کرده بود به یافتن مجامع و محافل هنری و کمابیش حضور فعالی در عرصه پیدا کرده بود.  قصه از اونجا شروع شد که حدود یک ماهی به عید نوروز بابا یه پوستر طراحی شده ی تلفیقی از نشانها و لوگوهای مربوط به جام جهانی برزیل همراه با معرفی مؤسسه نیکوکاری ای که قصد اهدای اثر رو داشت بهم نشون داد و گفت قراره با همکاری بچه های تحت پوشش اون مؤسسه، این پوستر تبدیل به یه تابلو معرق چوب بشه و بره جام جهانی. بچه ها در واقع آدم بزرگای همسن و سالهای ما بودن که شرایط و حوادث روزگار باعث شده نتونن به شیوه ی آدمایی که روی چهارستون بدنشون قرص ایستادن به زندگیشون ادامه بدن. آدمای بزرگی که س...
15 خرداد 1393
8465 10 14 ادامه مطلب

هیجان این روزها

با تمام وجود حس میکنم که مسئله ی جدید خانواده ی ما حسابی ذهن و دلت رو مشغول کرده. یه جاهایی نگرانم که قضیه رو لو ندی، یه جاهایی هم دلم میخواد تو خبر خوش رو بگی. اینروزا بیشتر کیفور میشم از حرفا و کارات، البته بجز اون لو دادن ناگهانیت که توی خونه ی مانترا ازش نوشته م. خونه ی پسردایی مهمونی بودیم. صاف رفته بودی سراغ اسباب بازیای دختراشون و یه عروسک گذاشته بودی توی کالسکه و اومده بودی توی پذیرایی می چرخوندی. وقتی شروع کردی به خودنمایی و عروسک نمایی دیدم که ای دل غافل عروسکه بارداره! و تو هم بعید میدونم بی منظور اون رو انتخاب کرده باشی وروجک! همونطور که ازش تعریف میکردی و زبون می ریختی و بقیه قربون صدقه ت میرفتن ماجرای خونه ی افسانه میومد...
3 ارديبهشت 1393

نوروزنامه

  از زمانی که خودم رو شناخته م یادم نمیاد هیچ سالی مث امسال از روزای پایانی سال لذت برده باشم. همیشه در استرس و هیجان و با یه عالمه خستگی به پیشواز بهار و عید می رفتم. امسال به یمن حضور سبزت که حالا دیگه مناسبتا و روزا رو درک میکنه و برای دل کوچیکت که دلم میخواست همه ی آیین های پیشوازی بهار رو با آرامش و شادی درک کنه تلاش کردم که کارای اضافه و غیرضروری رو حذف کنم و در عوض بذارم به تو و خودم حسابی خوش بگذره. همین شد که دو روز آخر سال رو مرخصی گرفتم و به اتفاق تو زدیم به خیابون گردی و پارک و خریدای خوشمزه ی شب عید. کمک کردن به مامان بزرگی و آقاجون توی باقیمونده ی مراسم خانه تکانی و تهیه کردن جزء به جزء اقلام سفره ی هفت سین. یه شب که ب...
6 فروردين 1393

جشن آوا و آفتاب

یه عمر بیکار و حیرون و تشنه ی یه قُلُپ کار و حرکت فرهنگی می گردی، یهو توی دو هفته مونده به عید دو تا سونامیِ جشنواره ی فرهنگی با خودشون میبرنت، ... چه جاهای خوبی هم میبرن. چرا که نه!؟ 14 و 15 و 16 اسفندی که گذشت یه سر داشتم و هزار سودا، از یه طرف برگزاریِ جشنواره ی استانیِ موسیقی آوای مس توی شهر محل کارم، سرچشمه، بود که ما میزبانش بودیم و از یه طرف دیگه جشنواره ی فرهنگی هنری کودک و نوجوان آفتاب توی شهر محل زندگیمون، کرمان، که مهمان و شرکت کننده اش بودیم! فرصتی شد تا تو یه کم درک کنی جشنواره چیه، هر چند به دلیل تداخلشون با هم، فقط توی جشنواره ی عکس و فیلم آفتاب همراهمون بودی. شایان ذکره که میزبانی من توی جشنواره ی موسیقی سرچشمه فقط به صر...
17 اسفند 1392
14650 0 22 ادامه مطلب

... مانده تا باز شود اینهمه نیلوفر وارونه ی چتر

جمعه ای که گذشت دراومدی که: مامان امروز هشتمه و من که در جریان آموزش روزای هفته تون بودم گفتم: نه مامان هفته هفت روزه، امروزم جمعه ست و روز هفتمه. گفتی : نه مامان ما داریم میشمریم. 1، 2 ، ...، 8 داریم روزا رو میشمریم تا عید بشه! و تازه اونوقت بود که فهمیدم داری روزای ماه رو میشماری. جالب این بود که روزی رو هم که مهد نرفته بودی شمرده بودی ولی چون خیلی بهت خوش گذشته بود پنجشنبه و جمعه رو یه روز دریافته بودی و به جای نهم، هشتم شده بود. خیلی بامزه ست تعبیری که از زمان داری و واژه های دیروز و امروز و فردا و یه روزی.  آبان ماه بود که با خانوم مربیتون صحبت میکردم و اون میگفت توی این سن فقط روز و شب رو تمیز ...
13 اسفند 1392

نمونه ای از خروار

بعد از حدود هشت ماه، خاله جمیله و آریا رو که از سرچشمه اومده بودن کرمان می دیدیم. هر دومون از اینکه می دیدیم بچه هامون توی این مدت چقدر بزرگ شدن هیجان زده شده بودیم.  خاله جمیله: اصلاً فکر نمی کردم نیروانا اینقدر تغییر کرده باشه. نیروانا: خاله ولی من همه ش توی آینه خودمو نگاه میکنم، هیچ تغییری نکرده م.     ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سیر تحول "می خواهم چکاره شوم" نیروانایی تا این زمان: دکتر بدن > آشپز > گلفروش > نقاش ! یه روز بعد از اینکه نقاشیت تموم شد مداد رنگیاتو گرفتی دستت...
26 بهمن 1392
19671 0 11 ادامه مطلب

لذت نقاشی، لذت آفرینش

هیچی برای من این روزا بیشتر از زل زدن به انگشتای کوچیکت که مث یه تردست، به آنی زیباترین نقش ها رو تو زمینه ی برفی کاغذ میشونه لذتبخش نیست، ببین خودت که خالقشونی چه احسنت احسنتی که به خودت نمیگی. منو میشونی که نقاشی کشیدنت رو ببینم یا دو تا صفحه کاغذ میذاری تا همزمان نقش آفرینی کنیم. هر جا میریم دفتر نقاشی و پاستل روغنی و مدادرنگیاتم باهامونه یا اگه یادمون رفته باشه قلم و کاغذی از میزبان عزیزمون می گیریم و تو شروع میکنی به طرح زدن. دفتر نقاشیت پُره از نقاشیای رنگ به رنگ خودت و عزیزانی که ازشون خواستی تا برات یادگاری بکشن. لذتبخش تر از اون، حرفاییه که حین نقاشی یا بعدش برام میگی که این یکی دو تاش رو یادداشت کردم بمونه برات: یه بار همی...
20 بهمن 1392