نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

بوی عیدی, بوی توپ, بوی کاغذ رنگی

  از مدرسه که اومدی همه ی مشقای فارسی و ریاضی و پیک نوروزیت رو انجام دادی تا تعطیلات عید رو مشهد راحت باشی. بعد از گذشت شش ماه از سال تحصیلی, تازه دستت اومده که مشق شب بزرگترین قورباغه ایه که باید در اسرع وقت قورت داده بشه و تمام. این اولین تعطیلات نوروزیه که وسط اجباریای تحصیل و مدرسه قراره داشته باشی و با تمام وجود آرزو میکنم بهت بچسبه. چمدونا رو بسته یم و منتظریم بسته ی پستی خریدای اینترنتی من, که استرس رسیدن بموقعشون چند سالیه جایگزین استرسهای خونه تکونی شب عید شده, برسه و بزنیم به جاده. خیلی حالت گرفته شد وقتی سفرمون بخاطر این مسأله یه روز عقب افتاد. ولی من حس میکنم حتما خیر و صلاحی درش هست عزیزم.  نمیدونم دیگه...
25 اسفند 1395

نون والقلم

حالا دیگه برام نامه مینویسی, همه مدل, عاشقانه, آمرانه, خواهشانه, عذرخواهانه, اعلانه, ... چقدر خوبه که یه دنیا حرف نانوشته برای هم داریم که میتونیم با قلمهامون بهشون جون بدیم و دلهای همدیگه رو بیشتر از پیش تسخیر کنیم. عاشقتم نویسنده ی کوچک من!  ...
17 بهمن 1395

خوانش نیروانایی

حیف کم پیش میاد بریم بیرون و از شنیدن تابلوخوانی های بامزه ت لذت ببریم. همچین فتحه کسره ضمه ها رو قر و قاطی میگی آدم نیشش تا بناگوش وا میشه. حالا به همین خوندن عناوین برنامه ها و تیتراژهای تی وی بسنده میکنیم تا خورشید بختمون تابناک بشه و از حبس خونگی دربیاییم و دنیا رو از دریچه ی چشامون بیشتر ببینیم تا قاب تلویزیون. این پست رو به یاد اون عصری که رفتیم بیرون و یه خیابون دیدی پر از تابلوی "املاک" و با کسره خوندیش و کلی خندیدیم از اینکه چرا توی این خیابون همه املاک دارن و اصن املاک چی هست, برات گذاشتم.
26 دی 1395

برداشت های آزاد تو از مادرانگی

یه شب که از مهمونی خونه ی برادرزاده هام برمیگشتیم خونه توی ماشین بهم گفتی: مامان من نمیخوام بزرگ بشم نی نی بیارم، آخه درد داره. من نمیخوام درد بکشم. (بخشی از دردکشیدنای من واسه دنیا آوردن داداشی رو شاهد بودی ولی نمیدونم چرا اونشب یهو یاد این مسئله افتاده بودی. شاید بخاطر اینکه برادرزاده هام هم همزمان با اهورای ما نی نی اولشون رو از خدا هدیه گرفته ن و مسئله ی رایج و مشترک ما با هم در حال حاضر همینه) ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند روز پیش وقتی بابا رفته بود کارگاه و اهورا خواب بود و من و تو خلوت کرده بودیم ورداشتی گفتی: خوش بحال...
1 ارديبهشت 1394

شیرین نیست ولی هست

تشویش و اضطرابت رو این روزا حسابی حس میکنم، با اینکه خیلی سعی میکنیم اضطراب و نگرانی هایی که گاه و بیگاه درونمون رو فرا میگیره بروز ندیم و همه چی مث جریان عادی زندگی برات  آروم و عادی باشه. اما همین نقل مکان کردنمون به خونه ی مامان بزرگی و آقاجون، همین رفت و آمد ساعتای ملاقات هر روزه ی بیمارستان که به تو اجازه ش رو نمیدن و این انتظاری که توی وجود همه ی ماهاست که بالاخره چی میشه انگار کافیه که ذهنت درگیر باشه و اگر چه تو هم رو نمیکنی که نگران چی هستی ولی جسته گریخته حرفی میزنی که یادآوریم میکنه تو هم درگیر قضیه ی آقاجونی. حدود 40 روزه که امانت جسم بیهوش آقاجون رو با همه ی وجود پاس میداریم و همه ی دعا و آرزومون اینه که یه بار دیگه برگ...
24 مهر 1393

لطیف مثل پنجاه و هشت ماهگی

پنجاه و هشت ماهگی عمر عزیزت رو مهمون خاله رادک و دخترای گلش هیوا و یلداییم, توی شهر پرخاطره ی یزد. از دیروز تا حالا کلی با دوستای نازنینت خوش گذروندی. خدا کنه همیشه از لحظه های عمرت بیشترین استفاده رو ببری گلکم. این تولد زیبات رو میخوام با دو تا لطیفه ی شیرین از تو لبخندی کنم: دو تا عکس قاب شده,  یکی از عکسای عروسی من و بابا و یکی دیگه عکسی که توی عروسی طاهر و ریحانه با هم گرفته بودیم بعد از یک سال اسباب کشی به کرمان توی پارکینگ خونه ی همسایه ی سرچشمه مون که کلیه ی باقیمانده های خونه رو توش گذاشته بودیم, کشف شده بودن و یکشنبه که به اتفاق بابایی سری به سرچشمه زده بودین با خودتون آورده بودینشون خونه مامان و همینجور روی میز مونده بو...
11 مهر 1393

بودن یا نبودن! مسئله این نیست

قصه ی این روزای ما قصه ی انتظار و دلتنگیه. اینکه تقدیر آقاجون بین موندن و پرواز، کدومه؟ دلت تنگشه میدونم، مثل همه ی ماها. توی این 14 روزی که سهم ما بزرگترا از دیدار آقاجون تنها خیره شدن به یه بدن نازنین و بیهوشه و سهم شما بچه ها هم فقط یادآوری خاطره ها، بارها براش اظهار دلتنگی کردی. کاری از دست هیچ یک از ما برنمیاد، جز امید و توکل. نمیدونیم حکمت این دوران چیه؟ اینکه غم نبودنش اونقدر عظیم و طاقت سوزه  که اینجوری کم کم از دست دادنش رو داریم تجربه میکنیم یا اونقدر گوهر عزیز و نایابیه که قدرشناسی درخشش دوباره ش توی زندگیمون رو باید سخت مشق کنیم. در هیچ یک از این دو شکی نیست. هر چی که هست دعای من برای پدر نازنینم فقط و فقط آرامشه. اینکه ن...
29 شهريور 1393

رؤیای راپونزل

نمیدونم کارتون راپونزل کی چنان تأثیری روی تو گذاشته بود که همیشه دلت میخواست موهات مث اون بلند باشه تا پشت پاهات که ببافیشون و از پنجره ی قصرت آویزونشون کنی تا یکی ازش بیاد بالا و بهت برسه. ما این رویای شیرینت رو دوست داشتیم و به خواسته ت احترام میذاشتیم و با اینکه می دیدیم بیش از حد معمول بلندشدن موهات دست و پاگیرت شده چیزی بهت نمی گفتیم. گاه گاه فقط یه پیشنهادی می دادیم تا ببینیم نظرت عوض شده یا نه ولی جواب تو همیشه نه بود... اینقدر توی حال و هوای راپونزل بودی که داداشی از آسمونها برات بعنوان اولین کادو عروسک راپونزل رو فرستاد با گیسوان بلند کمند و بعنوان دومین هدیه عروسک راپونزل عروس رو بهمراه یه پرنس که ما دومادش حسابش کردیم! ...
3 شهريور 1393

یه فصل تازه

برای تو که حداقل هفته ای دو سه بار سنت رو ازم میپرسی تا ببینی چقدر بزرگتر شدی می نویسم عزیزم. امروز چهار سال و هشت ماهه ای نیروانا! حال و هوای این روزای ما حال و هوای لاک پشت و حلزونه. با این تفاوت که خونه مون رو بدوش می کشیم تا یه سمت دیگه پیاده ش کنیم. این دومین اسباب کشی ای هست که تجربه میکنی و می کنیم دخترم و برای اهورای کوچولو که هنوز پا به این دنیا نذاشته، اولینه. من دَرسای شیرینی از این همه سختی گرفته م که دلم میخواد تو و داداشی هم بهشون برسین. میدونی لذت اسباب کشی اینه که یه دور، همه ی ریز و درشت زندگیت رو مرور میکنی و دستت میاد به چیا الکی تعلق داری در حالیکه به هیچ کارِت نمیان، چیا رو داشتی و اصلاً نمیدونستی، چیا رو میتونی نداشت...
11 مرداد 1393