نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

و چنان بی تابم

نیروانای من! تو بهترین موهبتی هستی که با خودت سلسله ای از زیبایی ها، رشدها و تکامل ها رو برام به این دنیا آورده ای و مدام منو با خودت تا بالاها میبری. انگاری که قراره منم با تو به جاودانگی و کمال خودم برسم. هفته ای که گذشت بهترین حال ها و لحظه ها برام رقم خورد که امیدوارم این بهترین ها رو برای تو و جمع زیادی از کودکان دیارم هم ساری و جاری کنم. من تونستم در بیست و سومین کارگاه تسهیلگری ارتباط کودک و طبیعت که در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد برگزار میشد شرکت کنم و یه قدم دیگه به سمت تحقق رویای بالندگی تو و کودکان سرزمینم بردارم. اینقدر حس خوب به ادامه ی این راه دارم که *دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه ... یه روزی میام و کلی...
17 دی 1396

مدرسه ی طبیعت بابامسعود کرمان

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای ...
29 آبان 1396

باز جوید روزگار وصل خویش

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم: "به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐" براش جواب نوشتم: "عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن" برام نوشت: "... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم". و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ...
24 مهر 1396

عشق ما نیازمند رهایی ست

دلم نمیخواست گریه کنم، میخواستم قوی ظاهر بشم و اینجوری باعث تقویت روحیه و انگیزه ی تو برای موندن و عملی کردن تصمیم دسته جمعیمون بشم. دلم نمیخواست به دلتنگیای پیش رو فکر کنم، فقط میخواستم به کوله بار پر از تجربه ای که طی کردن این راه برات به ارمغان میاره بیندیشم. اینطوری نه تنها تو، که اهورا و مزدا هم روحیه میگرفتن. دیروز صبح باهات خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت کرمان تا تو به تنهایی اولین ماه تعطیلات تابستونی رو مشهد پیش باباجان و مادرجون بمونی که بتونی بری مدرسه ی طبیعت کاوی کنج ، که فال و تماشا رو با هم داشته باشی عزیزکم. کلی سختی و ماجرای تلخ و شیرین این سفر رو به جون خریدیم تا بهت این پیام رو بدیم که هنوزم برای ما مهمی و هنوزم برای ...
7 خرداد 1396

بسوی مدرسه ی طبیعت کاوی کنج

امروز پروژه ی یک ماهه ی رفتن تو به مدرسه ی طبیعت کلید خورد. از حدود ۶:۳۰ دقیقه ی صبح مادرجون بیدارت کرد و همین چند دقیقه پیش راهی شدی. سوالهای زیادی در مورد مدرسه ت در ذهن داری که امیدوارم جواب تک تکشون رو همین امروز و فردا بیابی. دوست نازنینت دیانا هنوز مدرسه ی غیرطبیعتش تموم نشده و دیشب با شنیدن این خبر تقریبا میخواستی رفتن امروزت رو کنسل کنی. امیدوارم با کلی تجربه های جدید، شاد و تندرست برگردی.   ...
1 خرداد 1396

روزهای دور از خانه

این روزایی که از هم دوریم هیچی به اندازه ی شنیدن صدات از گوشی تلفن و موبایل، روحنواز نیست. صدات سرشار از کودکیه و منی که همیشه حس میکنم وای چه زود بزرگ شدی با شنیدن صدات آروم میگیرم که دخترک مو خرگوشی من هنوز وقت کودکی داره و فرصتای زیبای زیادی که باید تلاش کنم به بهترین شکلی ازشون لذت ببره.  بعد از بازدید از  مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد  که ایام نوروز انجام شد، به پیشنهادی که دوست نازنینم زینب جان مامان دیانا داد فکر کردم و سرانجام دل یک دله کردم که خردادماه رو ثبت نامت کنم که با  دیانای عزیز  اوقات بسیار مغتنمی رو در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج رقم بزنین. به امید اینکه این، آغازی باشه برای فعالیتهای بیشترر ما در راست...
18 ارديبهشت 1396

چونان مدرسه ی طبیعت, کنار صندل

بخت یار شد و بعد از عمری دوری از طبیعت و حال و هوای نابش, یه روز جمعه رو در دامان طبیعت یکی از روستاهای تاریخی استانمون خاطره ساختیم. دهمین روز از دهمین ماه سال حسابی بهمون چسبید. و قطعا به تو عزیزکم. ادامه ی مطلب رو بخون. ا   اول صبحش رو کنار تنور نان پزی زن های روستا آغازیدی, با هدیه ی دو قرص نان کوچک برای خودت و داداش اهورا. وقتی بدو اومدی و نانها رو بهم نشون دادی, با اینکه شبش رو تا صبح کنار داداش مزدا, بیدار خوابی کشیده بودم, همراهت شدم تا منو ببری پای تنور و مراسم نان پزی. یه عشق عمیقی بهش دارم. منو یاد پنجشنبه های شیرین بچگیم میندازه, که وقتی از مدرسه برمیگشتم خونه, بوی نان تازه همه جا به مشام می رسید. مراسم نان خانگی پزا...
12 دی 1395

مهاجران

ا ین روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا: فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان! اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم م...
22 تير 1392