نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

آداب نيروانايي

اين اصطلاحات رو عجيب جاي خودش بكار ميبري فندق مامان:   - قابل نداره بيشتر وقتي با خودت يا دوستات داري بازي ميكني ازت شنيدمش. خونه ي آناهيتا مخصوصاً وقتي جيگرطلا آناهيتاي كوچولو هي بهت اسباب بازياش رو تعارف ميكرد ميگفتي ميسي، قابل نداره!!! بچه م! چيزي كه مال خودشون باشه ميگن قابل نداره نه اموال بقيه رو!!!   - تارُث (تعارف) نميكنم  مخصوصاً وقتي ميگي كه ديگه سير شدي و نميخواهي بيشتر بهت خوراكي بِدَن بخوري!   - نيروانا گُنا داره يعني طفلكي نيروانا، وقتي كه ميخواهي خودت رو لوس كني و با مظلوم نمايي كاري رو كه ميخواهي انجام بدي و پيش ببري اينو ميگي،‌ چپوندن سي دي و دي وي دي تو دس...
2 آذر 1390

اولين پازلي كه جورِش كردي

دو سه ماه پيش بود كه خاله ابريشم عزيز يه پازل از بچگيهاي بردياي نازنين رو بهت هديه داد. يه پازل چوبي كه سه تا خرس روشه با سه تا فيگور متفاوت و چندين تا سر و بلوز و شلوار متفاوت كه هر كدوم براي يه خرسي مناسبن. كلاً ‌مجموعه رو به اسم خرسي ميشناسي و هر از چندگاهي ازم ميخواستي كه برات بيارم و چيدمان كني. اما احساس نميكردم كه زياد توجهي بهش داشته باشي و پيشرفتي برات حاصل شده باشه، هرچند گاهي ميديدم كه نصف يه خرس رو يا از هر كدوم يكي دو تا قطعه رو ميذاشتي و ديگه حوصله ت سر ميرفت و ولش ميكردي. منم اصراري نداشتم و فكر ميكردم هنوز برات زود باشه. اما ديشب شگفت زده م كردي. ميديدم كه به هر تيكه از هر خرس نگاه ميكردي و توي قطعه ها دنبالش ميگشتي، يكي...
23 آبان 1390

نيروانا كله معلق ميزند

ديشب جهش عظيمي در تواناييهاي فيزيكيت رخ داد وروجك من! طول روز هي ميديدم كه سر و دستهات رو روي زمين ميذاري و مث ژيمناستها چپكي نيگا ميكني و ميخندي. آخر شب اين تمرينهاي روزانه ت جواب داد و تو ادامه ي حركت رو هم انجام دادي و كله معلق زدي. چقدر ذوق كرديم و خنديديم. باريكلا شيطونك باريكلا. به بابايي گفتم بذاريمت كلاس ژيمناستيك ولي خودمم ميدونم كه هنوز خيلي زوده، پس همينطور روي رختخوابها و توي خونه به تمريناتت ادامه بده تا ببينيم اين استعداد شكوفا شده رو كجاي دلمون جا بديم. آي وروجك! مواظب سر و دستت باشي ها. چپه و چوله ميشي هواشون رو داشته باش مادر!
23 آبان 1390

بپَر بپَر

اينقدر چيز تازه ياد ميگيري كه نميرسم بنويسم و و قتي تو وبلاگ ماماناي ديگه ميرم تازه يادم مياد كه اِ نيروانا اين كار رو هم بلد شده و من ازش چيزي ننوشتم براش. يكي از بازيهاي اين روزات كه سرشار از هيجان و خنده ست بپر بپره. ميري رو مبل، تخت يا هر ارتفاعي تو اين مايه ها و ژست پريدن ميگيري. دستات رو ميبري بالا و ميگي ميخوام بپرم. ما هم سعي ميكنيم دور و بر رو برات امن كنيم و هي تشويقت ميكنيم: بپر بپر. اونوقت اگه ارتفاع خيلي زياد نباشه با كلي ادا و اطوار خودت رو ميپروني، نميدوني كه چه جوري؟ ميدوني؟ هنوز كه نميتوني جفت پا بپري، به حالت راه رفتن يه پات رو از اون بالا مياري پايين و ما هم ميدويم به قاپيدنت كه يه وقت زبونم لال اتفاق بدي نيفته. هر چي آموز...
13 مهر 1390

نيروانا صحبت ميكنه ...

گوشي رو ور ميداري ميگي: الو سلام همتي ام!!! ميگيم: فاميلت چيه؟ ميگي: مَهدَبي و با چه غلظت شيريني ه رو تلفظ ميكني ميگيم: اسم مامانت چيه؟ ميگي: سَريبا (تنها حرفي كه نميتوني ادا كني ف هست كه بجاش ميگي س و گاهي هم حرف واو رو ب ميگي)        - اسم بابات چيه؟   -بابايي!!! يه صبح از خواب بيدار ميشي ميگي: سرم گيج ميره و ما انگشت به دهان كه اين اصطلاح رو از كجا قاپيدي و اصلاً از كجا مفهومش رو ميفهمي! يه بار هم همينطور كه پيش هم نشستيم ميگي : مامان داريم ميچرخيم و ما شك ميكنيم كه اگه معني سرگيجه رو ميفهمي چرا الان بكار نميبريش؟ شايد هم تو خيال و رؤياهات ميچرخي وروجك. -----------------------------------...
10 مهر 1390

شعرهايي كه ميخواني

گنجيشكك اشي مشي، لب بوم ما نَشي ... اين شعر رو از بابايي ياد گرفتي، تو مراسم گنجشك لالايي كه ظهرها براي خوابوندنت اجرا ميكنه و بايد يه فصلي در موردش بنويسم. جسته گريخته يادش گرفتي و ميخوني. يه روز كه رفته بوديم خونه ي خاله افسانه و روي تختخوابهاشون ورجه وورجه ميكردي بهت گفتم" بايد مواظب باشن، نيفتي" كه تو دراومدي " ميافتي تو حوض نقاشي " -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - عمو زنجيرباف - بََََ له - زنجير منو بافتي ؟ ... تو خونه ي خاله سهيلا با خاله سهيلا و خاله شهلا و سميرا و من و مبين دست در دست تو يه دايره درست كرديم و بياد بچگيامو...
27 شهريور 1390

تكامل نيروانايي (شماره 1)

اينقدر فزاينده پيش ميري كه واقعاً از دستم دررفته سيرتكاملت رو بخاطر بسپرم و بنويسم. اينا رو سر جمع مينويسم تا يادم نرفته:  ♠ تو حرف زدن در حد يه خانوم پرچونه حرف ميزني كه واقعاً ‌اگه اين زبون رو نداشتي بقول آقاجون كلاغا ميبردنت. اصطلاحاتي ميگي كه دهن آدم از تعجب واميمونه. مثلاً: خيلي باحاله بزن قدش دوسِت دارم اينا رو وقتي بجاش بكار ميبري آدم شاخ درمياره چون ادا درآوردن و تكرار اونچه كه ما ازت ميخواهيم كه ديگه خيلي عادي شده برامون بس كه واردي توش. ديشب كه رفته بوديم خونه ي پروانه ي كاغذي وقتي ميناجون چندتا از اون قاشق خوشكلا كه سرشون قلبهاي صورتي و قرمز و سفيد داشت با هم بهت داد از ذوقت دويدي و گفتي :"ماماني خي...
19 تير 1390