نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

وقتی کوچولو بودم ...

وقتی میخواستم پروژه ی آموزش دستشویی رفتنت رو شروع کنم خیلی نگران بودم که پیشرفتت چه جوری میشه و چند روزه این پروژه ی سخت و حساس رو طی میکنیم. از بس همه بهم میگفتن دخترت خیلی باهوشه و زود یاد میگیره، خیلی ازت توقع کرده بودم. کلی هم چیز میز خونده بودم و با مطالعات فراوان و به زعم خودم با دیدِ گشاده، پروژه رو استارت زدیم (ببخشین خیلی وقتا نمیشه فارسی رو پاس داشت و جان کلام رو هم رسوند، مهم اینه که از همه ی ابزار و واژگانی که دمِ دستته و برای مخاطبت هم قابل فهمه به بهترین شکلی استفاده کنی. من ارتباط رو اینجوری پاس میدارم، به هر زبانی که باشه و تعصبی هم روی هیچی ندارم). تاریخش 18 خرداد بود، يه پنجشنبه ي عزيز. موقعيت زماني يه تعطيل دو روزه ي آخر ...
26 تير 1391

حكيمِ سخن، آفرين

  به چشمم شاملو ميايي ولي فراتر از اوني، شايدم چون نيرواناي مني روت تعصب دارم. جسارت شاملو رو داري و احساس سهراب. مشق ميكني عشقم! اين روزا همه ش يا در حال سخنوري هستي يا ترانه ميخوني يا شعر و اونم شعرهاي ساخت خودت رو. شگفت انگيزه كه واژه هاي شعرها يا عبارات رو عوض ميكني و جاش هر واژه دلت خواست ميذاري و يه شعر جديد ازش درمياد. اينم نمونه ش: قصه ي ما به كفشدوزك رسيد كفشدوزك به خونه ش نرسيد براي اديب دو سال و نيمه ي من قدم بلنديه به سمت قله، نه!؟ يادم مياد اولين شعرم رو حدوداي 10 سالگي گفتم. برات يادگاري ميذارم: رفتم به جايي جايي دورِ دور در زيرِ زمين، جايي پر از مور مورهاي كوچيك اينور و ا...
3 تير 1391

قد میکشی به روی سینه ی من، مادرت زمین

چند وقتيه از پيشرفت هاي خارق العاده ت ننوشتم. كارايي كه ميكني و حرفايي كه چشمامونو از شدت تعجب گرد و قلمبه ميكنه. اصطلاحات بامزه اي كه نميدونيم از كجا چاقيدي (به گويش كرمان به معني در ربودن چيزي، مثلاً توپ رو تو هوا چاقيدن). قر و عشوه هاي وقت صحبت كردن و زبان بدنت كه عجيب شيرينه و با شيرين زبونيات كاملاً همخوني داره. چسبيدنات به من و عشقولانه هاي مادر و دختري و چه بسا بيشتر از اون پدر و دختري. ماشين برقي سواري و تبحرت تو گازدادن و تعويض دنده و چرخوندن فرمون. سوار اسب چوبيت پيتيكو كردن و جيغ و هوراهاي شاد بچه گانه. بپر بپرهاي جفت پا و دستا تو هوا بالا هنگام سر خوردن از سرسره. نصايح مادرانه به عروسكات و شركت دادنشون تو سرسره بازي و بپر بپر با...
21 فروردين 1391

ميكلانژ كوچك

پيشرفتهاي تو در زمينه ساخت مجسمه هاي خميري شايان توجهه . خيار درست كردي!!! و با چه ذوقي اومدي و بهم نشون دادي. منم كه خدا ميدونه فقط چقدر ذوق كردم. حدود يك ماهي هست كه خميربازي ميكني و تو اين مدت هي از ما خواستي بشينيم كنارت و باهات شكل درست كنيم. ما هم هي اين چي اون چي درست ميكرديم و تو لذت ميبردي. خودت هم با اون انگشتاي كوچولوت هي تيكه هاي كوچولو از خمير مي كندي و مث ارزن ميريختي جلوت. ولي بالاخره تونستي بهش شكل بدي. آفرين پيكره تراش روح من!
5 بهمن 1390

برج ساز كوچك من

مكعبهاي رنگي كه پارسال برات خرديديم و تا مدتها سرگرميت اين بود كه بچينمشون رو هم و بزني زيرشون بعد از مدتها كه دوباره رفتي سراغشون، كاربرد جديدي پيدا كردن: اين بار روي هم ميچينشون. به قول خودت پشت بون درست ميكني و كِيف ميكني. ميدوني از چي ذوق كردم. اينكه عين برج ميسازيشون ميبريشون بالا و از همه مهمتر بعد از دو سه روز همرنگي رو تشخيص دادي و رنگهاي مثل هم رو روي هم سوار كردي و چند تا برج رنگي كنار هم درست كردي. خيلي ذوق كردم. انگار كه يه شهر رو با آسمونخراشهاش جلوم گذاشتي. دقيقاً همين حس بهم دست داد. برج و بارو بساز معمار لحظه هاي قشنگ زندگي! بساز و بر تارك همه شون نام و افتخار به ارمغان بيار. خدا قوت :* ...
5 بهمن 1390

هندسه يا ادبيات !؟

بالاخره يكي شكل ما رو فهميد خدا رو شكر. سر سفره ي شام خونه مامان بزرگي بوديم. من و تو و آقاجون سر سفره. يهو رو كردي به يك يك ما و انتصاب سمت كردي يا تشبيه كردي يا استعاره نميدونم وروجك: مامان بزرگي و آقاجون: دايره. من (ماماني): مثلث!!!
27 دی 1390

آداب نيروانايي

اين اصطلاحات رو عجيب جاي خودش بكار ميبري فندق مامان:   - قابل نداره بيشتر وقتي با خودت يا دوستات داري بازي ميكني ازت شنيدمش. خونه ي آناهيتا مخصوصاً وقتي جيگرطلا آناهيتاي كوچولو هي بهت اسباب بازياش رو تعارف ميكرد ميگفتي ميسي، قابل نداره!!! بچه م! چيزي كه مال خودشون باشه ميگن قابل نداره نه اموال بقيه رو!!!   - تارُث (تعارف) نميكنم  مخصوصاً وقتي ميگي كه ديگه سير شدي و نميخواهي بيشتر بهت خوراكي بِدَن بخوري!   - نيروانا گُنا داره يعني طفلكي نيروانا، وقتي كه ميخواهي خودت رو لوس كني و با مظلوم نمايي كاري رو كه ميخواهي انجام بدي و پيش ببري اينو ميگي،‌ چپوندن سي دي و دي وي دي تو دس...
2 آذر 1390

اولين پازلي كه جورِش كردي

دو سه ماه پيش بود كه خاله ابريشم عزيز يه پازل از بچگيهاي بردياي نازنين رو بهت هديه داد. يه پازل چوبي كه سه تا خرس روشه با سه تا فيگور متفاوت و چندين تا سر و بلوز و شلوار متفاوت كه هر كدوم براي يه خرسي مناسبن. كلاً ‌مجموعه رو به اسم خرسي ميشناسي و هر از چندگاهي ازم ميخواستي كه برات بيارم و چيدمان كني. اما احساس نميكردم كه زياد توجهي بهش داشته باشي و پيشرفتي برات حاصل شده باشه، هرچند گاهي ميديدم كه نصف يه خرس رو يا از هر كدوم يكي دو تا قطعه رو ميذاشتي و ديگه حوصله ت سر ميرفت و ولش ميكردي. منم اصراري نداشتم و فكر ميكردم هنوز برات زود باشه. اما ديشب شگفت زده م كردي. ميديدم كه به هر تيكه از هر خرس نگاه ميكردي و توي قطعه ها دنبالش ميگشتي، يكي...
23 آبان 1390

نيروانا كله معلق ميزند

ديشب جهش عظيمي در تواناييهاي فيزيكيت رخ داد وروجك من! طول روز هي ميديدم كه سر و دستهات رو روي زمين ميذاري و مث ژيمناستها چپكي نيگا ميكني و ميخندي. آخر شب اين تمرينهاي روزانه ت جواب داد و تو ادامه ي حركت رو هم انجام دادي و كله معلق زدي. چقدر ذوق كرديم و خنديديم. باريكلا شيطونك باريكلا. به بابايي گفتم بذاريمت كلاس ژيمناستيك ولي خودمم ميدونم كه هنوز خيلي زوده، پس همينطور روي رختخوابها و توي خونه به تمريناتت ادامه بده تا ببينيم اين استعداد شكوفا شده رو كجاي دلمون جا بديم. آي وروجك! مواظب سر و دستت باشي ها. چپه و چوله ميشي هواشون رو داشته باش مادر!
23 آبان 1390

بپَر بپَر

اينقدر چيز تازه ياد ميگيري كه نميرسم بنويسم و و قتي تو وبلاگ ماماناي ديگه ميرم تازه يادم مياد كه اِ نيروانا اين كار رو هم بلد شده و من ازش چيزي ننوشتم براش. يكي از بازيهاي اين روزات كه سرشار از هيجان و خنده ست بپر بپره. ميري رو مبل، تخت يا هر ارتفاعي تو اين مايه ها و ژست پريدن ميگيري. دستات رو ميبري بالا و ميگي ميخوام بپرم. ما هم سعي ميكنيم دور و بر رو برات امن كنيم و هي تشويقت ميكنيم: بپر بپر. اونوقت اگه ارتفاع خيلي زياد نباشه با كلي ادا و اطوار خودت رو ميپروني، نميدوني كه چه جوري؟ ميدوني؟ هنوز كه نميتوني جفت پا بپري، به حالت راه رفتن يه پات رو از اون بالا مياري پايين و ما هم ميدويم به قاپيدنت كه يه وقت زبونم لال اتفاق بدي نيفته. هر چي آموز...
13 مهر 1390