نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

جمله بازی با تراشه های الماس

انگار برای یادگیریِ تراشه های الماس، روش لاک پشتی برات مؤثر نیست و واقعاً جهش و پرش و دوی خرگوشی رو توی این آموزش لازم داری. البته تنها در لحظه ی موعودی که تو هوس کنی و من حوصله. پارسال بعد از اینکه مرحله یک رو بشرحی که در پست کلمه بازی با تراشه های الماس نوشتم بهمین شیوه ی خرگوشانه تموم کردی، فاز بعدی رو شروع کردم اما طبق برداشتی که همین بالا نوشتم چندان پیشرفت و حرکت چشمگیری نداشتی. بعد از حدود یک سالی که از این ماجرا میگذره، دیشب یهو دراومدی که کلمه بازی کنیم و من که شکر خدا خواب آلود نبودم، طبق راهنمای این مرحله شروع کردم. چند تا کلمه و جمله ای رو که از قبل باهات کار کرده بودم مرور کردیم و تو برعکسِ همیشه خیلی مکث نمیکردی و انگار...
23 شهريور 1392

سورپرایز!

برای خوندن ماجراهای دیشبت به وبلاگ عسل برو، آرشیو همین تاریخ. البته تا خاله سمانه آپ کنه شاید یکی دو ساعتی اختلاف ساعت داشته باشیم ولی شک ندارم همین امروز مینویسه  ...
10 شهريور 1392

واشِر کوچولو

ای عشق آب و کف! ای عشق کپی برداریِ هر چی که دیدی و تجربه ی اون! ای عشقِ بانزاکتِ من!  دیروز که رسیدم خونه، گیر دادی یه چیزی بدین من بشورم!!! ماجرا از اونجا آب خورده بود که دیده بودی چند روز پیش شالَم رو با دست توی روشور دستشویی شسته م. خب حیفم میومد گلهای ظریفش رو به دورانهای بی محابای ماشین لباسشویی بسپرم. این شد که تو، یه چیز جدید دیده بودی و ولع داشتی برای تجربه ی هر چه سریعترش. رفتم یه جفت جوراب کثیف از توی سبدت ورداشتم و دادم دستت. درپوش فاضلاب رو بستم و روشور رو آب و کف کردم. مث یه خانوم روی چارپایه ت وایستادی و دیگه خدا میدونه چه کیفی کردی هی اون جورابا رو چِلِپوندی(!) توی آب و هی درآوردی. تازه بهت یاد دادم چه جوری ک...
6 شهريور 1392

کارگردان کوچک من

این روزا به طرز جالب انگیزناکی بازیگر نمایشهایی هستم که تو برام ترتیب میدی. خودت نمایشنامه می نویسی، طرح صحنه میزنی، کارگردانی میکنی و همبازی من میشی برای اجرا! خاله بازی از نوع امروزی و کاملاً تحت فرمان تو! و من گاهی مطیع و اغلب بی حوصله برای تن دادن به اوامر کارگردانیت.  تو طفلک معصوم هم برای اینکه مث پادشاه شازده کوچولو، اوامرت اطاعت بشه، مدام مجبوری فرمانت رو عوض کنی تا منِ آدم بزرگ حاضر به فرمانبرداری بشم. منو ببخش خانومِ کارگردان ولی واقعاً بعضی وقتا تکرار مداوم صحنه هایی که کارگردانی میکنی و کاتِ لحظه به لحظه شون حوصله م رو سر میبره و باعث میشه درست توی اوج بازی که داری لذت میبری از ادامه سر باز بزنم. چه بی رحمم نه!؟ (گفتم ...
30 مرداد 1392

غرورآفرین کوچک من

این بار کنجکاوی من و بابا موجب خلق این حکایت بامزه شد. در راه برگشت به خونه دراومدیم که توی مهد چی شده که پات زخم شده و چسب زدن و تو میگفتی خورده به اسباب بازیِ زرد و مام پیگیر که اسباب بازی زرد چی بوده؟ که گفتی مهره! بعد باز پرسیدیم خب وقتی زخم شد گریه هم کردی؟ اولش گفتی نه ولی از اونجایی که خیلی صداقت داری و نمیتونی حرف ناراست رو بیش از چند لحظه تحویل بدی گفتی یه کم گریه کردم و بعدشم گفتی: "نیوشا و نغمه و دریا نگرانم شده بودن!" جونم که این حس ها رو قشنگ درک میکنی. اونوقت من پرسیدم کسری چی؟ اون نگرانت نشد؟ و تو گفتی چرا ازم پرسید چی شده نیروانا! یه کم که از این سؤالم گذشت گفتی: "من گریه ی مردونه کردم!" پرسیدم یعنی چه جوری؟ و گف...
2 مرداد 1392

لای این شب بوها

این روزا میبینم که فکرت مشغوله، مدام به چیزی فکر میکنی و جسته گریخته بروزش میدی. این روزا لبریز خدایی!!! و این پرسش بزرگ زندگیت که اون کیه؟ چیه؟ یه وقتا تو حیاط داد میزنی و میگی میخوام خدا صدامو بشنوه. یه وقتا یه عکس غریبه رو نشونم میدی و میگی این خداست و ... کاش سهراب باشم و بتونم برات بگمش : و خدایی که در این نزدیکی ست ... اما نه باید خودت کشفش کنی. باز با خودم میگم یعنی من کشفش کرده م؟! ... مسافر کوچولوی من! به جمع "از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود"ها خوش اومدی. کاش تو بتونی جواب خوب این سؤال رو به شیوه ای که تو هستی، پیدا کنی.  ...
22 خرداد 1392

سیصد و شصت درجه

دلم میخواست تا تنور داغ بود نون رو بچسبونم که همه ی همت من حداقل دو روز تأخیر انداخت به ثبت دو تا پیشرفت قشنگ زندگیت: همین شنبه 18 خرداد برای اولین بار 360 درجه رکاب دوچرخه ت رو چرخوندی و با  سرعتی که برای همه مون هیجان انگیز بود دوچرخه روندی. از وقتی بهار شده بود توی حیاط و کوچه دوچرخه سواری می کردی ولی نهایت 180 درجه رکابت می چرخید و باز سریع پات رو برمیگردوندی و انگار با یه پا رکاب میزدی ولی دو روز پیش جشن خوشگلی توی دلمون برپا شد از این مهارت جدیدت عزیزم. الهی چرخ شادیا و برکت زندگیت همینجور 360 درجه و تند تند بچرخه. و دیگه اینکه همون شنبه عصر وقتی جیشت تموم شد و اومدم بشورمت در کمال حیرت دیدم که خودت رو به شیر آب رسو...
20 خرداد 1392

نمره ی بیستِ کلاسو نمیخوام

پیرو پست قبلی، به گزارش آخرین خبرهای واصله و نتایج منتجه از این رویداد، روز اول رو که یه کم شبیه ِ روزای دیگه بوده که میرفتم سرِ کار تا عصر، همینجوری گذروندی. عصر رفتی خونه ی آناهیتا و به شرحی که زینب عزیزم توی کامنتش گذاشته بود حسابی خوش گذروندین. شب که خواستی بخوابی از بابایی پرسیدی "امشب باید دوتایی بخوابیم!؟ مامانی نمیاد؟" و بابا گفته نه مامان رفته مأموریت و تو گفتی "آخه چرا رفته مأموریت؟" و توی بغل بابایی خوابیدی. صبح که از خواب پاشدی، بابایی ازت پرسیده دخترم دیشب خوب خوابیدی؟ و تو در جا، میخکوب کننده ترین جوابِ ممکن رو بهش دادی: "نه. آخه تو خیلی خُر و پف میکردی!!!" وقتی صبحش باهات تماس گرفتم و با آب و تاب و خنده ی زیاد ای...
13 اسفند 1391

جمع و مفرد

دیشب بعد از اینکه مهمونای عزیزمون آریا، خاله جمیله و عمو مرتضی رفتن، طبق معمول همه ی شبای دیگه، چراغ خونه مون هنوز روشن بود، با اینکه به ساعت صفر عاشقی رسیده بودیم. القصه، گیتارت رو که با آریای عشق گیتار، دم دست آورده بودینش به دست گرفتی و گفتی مامان من میزنم تو برقص و همین شد. عاشق اینم که برا خودت دلنگ دلنگ میزنی و یه عالمه کلمه پشت سر هم ردیف میکنی و مثلاً شعر میگی و آواز میخونی و من می رقصم. که اگه این لحظه زمان می ایستاد و میتونستم یادداشت کنم تا مدتها شاخ های روی سرم دندونه های شونه رو میشکست، بس که شعرایی که اینجوری از آب درمیاری شگفتی آورن! من پایکوبی میکردم و هر لحظه بر شعفمون افزوده میشد. بعد گیتار رو دادی دست من که مامان حالا تو ...
10 بهمن 1391

یه کشف تازه با تراشه های الماس

مرحله ی دوم تراشه های الماس رو خیلی خیلی تفریحانه باهات کار میکنم. شاید هفته میاد و میره و نمیرسم حتی یه کلمه بهت نشون بدم یا قبلیا رو که یاد گرفتی بپرسم. یه روز توی هفته ی پیش با خودم گفتم خب این کلمه ها رو میذارم جلوی چشمش تا ناخودآگاه ببینه و ذهنش بهش مشغول باشه. حالا یه چیز دیگه هم به ریخت و پاش خونه افزوده شد، شد. اینه که چند تا از کلمه ها رو چیده بودم روی میز. شب که من و تو نشسته بودیم و من انگار مشغول وبگردی بوده باشم، تو هم رفتی سراغ کلمه ها. دیدم که دو تا فلش کارت "قند" و "رفت" رو گرفتی دستت و هی بهشون نگاه میکنی، یه نگاه به این دستت، یه نگاه به اون دستت. و بعد انگار که کشف بزرگی کرده باشی اومدی سراغم و میگی: " مامان اینا م...
10 بهمن 1391