نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 14 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

سخاوت بانوي آب

روز تولدت تا ساعت هشت شب پيشم نبودي،‌ كرمان بودي و منتظر بودم با بابايي از راه برسي. از صبح توي همين خونه ت بودم و با خاله هاي مهربونت كه دوستاي نازنين من هستن شادي و مهر رد و بدل ميكرديم. تمام هواي روزم تو بودي و من خودم رو با ياد تو مرور مي كردم. خاله زينب گفت كه شب ميان پيشمون و من بينهايت خوشحال بودم كه توي شب تولدت با بهترين دوستت خواهي بود. عصر كه رسيدم خونه گفتم يه چيدمان كوچولو براي تولدت انجام بدم و وقتي از راه ميرسي خوشحالت كنم،‌ نگو كه قصد خاله زينب نازنين هم دقيقاً‌ همين بوده،‌ سورپرايز ما براي تولد. خاله زینب از مشهد و دیانای عزیز هم قبل از اومدن تو و مهمونامون زنگ زدن که خیلی مسرورم کرد.  زينب و آناهيت...
19 آذر 1391

یه قدم مونده به گل

تو، دونه ی برف من! قرار بود شنبه، سالروز تولدت از حدودای 8 شب بهت بپیوندم، برای همین بود که دلم میخواست جمعه رو که کرمانیم با هم خیلی خیلی خوش بگذرونیم. ظهر گفتیم با هم بریم یه کبابی بزنیم به بدن، آخه کباب خیلی دوست داری. رفتیم ولی اون کبابی رو که پِ یِ ش بودیم پیدا نکردیم. این بود که از جایی در اومدیم که همچین بر وفق مرادمون نبود، یعنی اصلاً توی ذوقمون خورد. باکلی حاشیه و ماجرا غذا رو که سفارش داده بودیم بالاجبار بهمون انداختن و زدیم بیرون. یه کمی خلقمون تنگ شد ولی مصمم بودم که بهت خوش بگذره، برای همین شب بابایی ما رو برد سرزمین رویایی یعنی از همون شهربازی سرپوشیده های خودمون. اونجا خیلی بهت خوش گذشت. ماشین برقی سوار شدی، بولینگ بازی کردی ...
18 آذر 1391

احسانِ مامان احسان

يه بار ديگه مجبورم اين قطعه ي هميشگي رو در برابر مهر بي پاياني بكار ببرم كه هم اينك چشام رو از شدت تعجب تا منتها درجه از هم گشاد: نه سبز پوشيده بودم و نه دست تكان داده بودم در باد، كه اينهمه سار بر سرم ريخت اينهمه سار بر سر من طعنه ي آسمان است شايد به عريانيَم!   دوست نازنين من،‌مامان احسانِ عزيزم! من شايسته ي اينهمه مهر نيستم. بزرگواري بزرگوار. سپاسگزار مهر بي بديلتم. اميدوارم نيروانام قدر اين دوست خوبش رو تا هميشه بدونه. ...
8 آذر 1391

نفس باد صبا

ميگم همينجور بركت ميباره براي من و تو، ايناها، اين بنفشه ي بهاره به شميم نفس باد صبا  كه با قلب پاك و مهر بي همتاي كودكيش (كه البته با اينهمه كمالات واسه خودش خانوميه به خدا) برات جشن تولد گرفته توي خونه ش . فداي بزرگياش. دستشو ميبوسم. هميشه ي ايام برات تولد نو به نو باشه صباي من! ...
7 آذر 1391

اول، قبل از مشهد، تولد سامانم

خيلي هيجان انگيز بود كه يه شب سرد پاييزي يه پسر كوچولوي خوش اخلاقِ خوش لبخند توي بغل مامانش در حاليكه خواهرجونِ خوشگلش هم همراهيشون ميكنه در آستانه ي در ِ خونه ظاهر بشن و كارت دعوت تولد بهت بدن.خوشحالم كه اينجوري مفهوم دعوت شدن رو بهتر فهميدي، هرچند پيش از اين هم در بهار، براي تولد آناهيتا و سايناي نازنين، كارت دعوت تولد بهمون هديه شده بود. عزممون جزم شد براي شركت توي اين جشن زيبا كه قرار بود توي مهدكودك برگزار بشه. بابايي از خدا خواست و روزي رو كه قرار بود بريم جشن براي خودش برنامه ي سيرجان رديف كرد و اينجوري توفيق اجباري مرخصي روزانه نصيبم شد. اين شد كه با آرامش تمام صبح از خواب بيدارت كردم و صبحانه خورديم و آماده كه بريم. وقتي لباست...
22 آبان 1391