نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

پایان خوش یک دهه تولدبازی

بعد از جشن تولدت، آخر هفته رفتیم کرمان و یادبودهای تولدت رو برای مامان بزرگی، آقاجون، خاله ها و داییها بردیم. جمعه شب شیدا و آوای نازنین (نوه های آبجی شهلای عزیزم) که تنها دوستای کوچولوی تو توی فامیل هستن، پیشمون اومدن تا یه جشن کوچولوی تولد دیگه بخاطرشون برپا کنیم. و به عنوان حسن ختام زیبا، ساینای عزیزم که به چند دلیل نتونسته بود بیاد تولدت و حسابی هم جاش خالی بود با مامان صالحه ی گلش اومدن تا 91/09/19 مون هم بیادموندنی بشه. عزیزِ دلم، اینقدر این دهه برام پر از خاطره است که فکر کنم مزه مزه کردن شیرینیاش تا سال دیگه همین موقع طول بکشه. برای همه ی دوستای عزیزم که همه جوره شادیمون رو شکوه بخشیدن زیباترین آرزوها رو دارم و امیدوارم ...
28 آذر 1391

نانانوئل

عليرغم رسيدن سطح انرژي به ميزان صفر در انتهاي شب مراسم تولدت،‌ با بهره گيري از منبع انرژي اي كه مفتخر به ميزبانيش بوديم، همون خاله سميراي نازنين، هديه هاي تولدت رو كه از خاله گلناز تيساگل  خريده بودم تنت كرديم و با اين شمايل مسيحاييت شادي اونشبمون رو به اوج رسونديم:  هيچ دقت كردي ببيني چه نقش و نگاري از كوچيكيات روي ديوارا مونده!!! تا حالا پشت مبل بودن خيلي معلوم نبود. وقتي هم چيدمان مبلها رو براي تولدت تغيير داديم اينقدر دير شده بود كه نتونستم اون آثار پيكاسوييت رو از ديوار بزدايم. بمونه يادگاري براي خودت. هر وقت بهت ميگم وقتي كوچولو بودي اين كار رو ميكردي اون كار رو ميكردي،‌ عين همين قيافه اي كه توي ژ...
22 آذر 1391

جشن تو جشن تولد تموم خوبياست!

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره   امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه       زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته   تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک      عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک     تولدت مبارک، تولدت مبارک جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست       جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاریِ به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته تو خونه سبد سبد گلها...
20 آذر 1391
21869 0 40 ادامه مطلب

دويديم و دويديم

با يه پيامك همه ي دوستان رو فراخوندم به جشن تولد و اين در حالي بود كه  گلناز عزيزم  چهار موتوره در حال تدارك سور و سات جشن بود و البته خودِ من و به تبع اون باباحامدِ طفل معصوم. دعا ميكرديم كائنات همه ياري برسونن و جشنت ديگه در موعدي كه گذاشتيم برگزار بشه. خيلي اتفاقها افتاد كه اگه مصمم نبودم و عزمم رو جزم نكرده بودم به همون يه دليل، كل برنامه حداقل چهار پنج روزي عقب مي افتاد. از قطع شدن بی سابقه ی آب شهری گرفته تا اشتباه هميشگي در انتقال محموله هاي باربري و خیلی چیزایی که اینجا نمیتونم ازش بگم و بنویسم. اما دلم نميخواست خيلي از تاريخ تولدت بگذره و به قولي از حال و هواي واقعي تولد بيفتيم. پارسال يه چند روز زودتر برگزار شده بود و ام...
20 آذر 1391

سخاوت بانوي آب

روز تولدت تا ساعت هشت شب پيشم نبودي،‌ كرمان بودي و منتظر بودم با بابايي از راه برسي. از صبح توي همين خونه ت بودم و با خاله هاي مهربونت كه دوستاي نازنين من هستن شادي و مهر رد و بدل ميكرديم. تمام هواي روزم تو بودي و من خودم رو با ياد تو مرور مي كردم. خاله زينب گفت كه شب ميان پيشمون و من بينهايت خوشحال بودم كه توي شب تولدت با بهترين دوستت خواهي بود. عصر كه رسيدم خونه گفتم يه چيدمان كوچولو براي تولدت انجام بدم و وقتي از راه ميرسي خوشحالت كنم،‌ نگو كه قصد خاله زينب نازنين هم دقيقاً‌ همين بوده،‌ سورپرايز ما براي تولد. خاله زینب از مشهد و دیانای عزیز هم قبل از اومدن تو و مهمونامون زنگ زدن که خیلی مسرورم کرد.  زينب و آناهيت...
19 آذر 1391

یه قدم مونده به گل

تو، دونه ی برف من! قرار بود شنبه، سالروز تولدت از حدودای 8 شب بهت بپیوندم، برای همین بود که دلم میخواست جمعه رو که کرمانیم با هم خیلی خیلی خوش بگذرونیم. ظهر گفتیم با هم بریم یه کبابی بزنیم به بدن، آخه کباب خیلی دوست داری. رفتیم ولی اون کبابی رو که پِ یِ ش بودیم پیدا نکردیم. این بود که از جایی در اومدیم که همچین بر وفق مرادمون نبود، یعنی اصلاً توی ذوقمون خورد. باکلی حاشیه و ماجرا غذا رو که سفارش داده بودیم بالاجبار بهمون انداختن و زدیم بیرون. یه کمی خلقمون تنگ شد ولی مصمم بودم که بهت خوش بگذره، برای همین شب بابایی ما رو برد سرزمین رویایی یعنی از همون شهربازی سرپوشیده های خودمون. اونجا خیلی بهت خوش گذشت. ماشین برقی سوار شدی، بولینگ بازی کردی ...
18 آذر 1391

احسانِ مامان احسان

يه بار ديگه مجبورم اين قطعه ي هميشگي رو در برابر مهر بي پاياني بكار ببرم كه هم اينك چشام رو از شدت تعجب تا منتها درجه از هم گشاد: نه سبز پوشيده بودم و نه دست تكان داده بودم در باد، كه اينهمه سار بر سرم ريخت اينهمه سار بر سر من طعنه ي آسمان است شايد به عريانيَم!   دوست نازنين من،‌مامان احسانِ عزيزم! من شايسته ي اينهمه مهر نيستم. بزرگواري بزرگوار. سپاسگزار مهر بي بديلتم. اميدوارم نيروانام قدر اين دوست خوبش رو تا هميشه بدونه. ...
8 آذر 1391

نفس باد صبا

ميگم همينجور بركت ميباره براي من و تو، ايناها، اين بنفشه ي بهاره به شميم نفس باد صبا  كه با قلب پاك و مهر بي همتاي كودكيش (كه البته با اينهمه كمالات واسه خودش خانوميه به خدا) برات جشن تولد گرفته توي خونه ش . فداي بزرگياش. دستشو ميبوسم. هميشه ي ايام برات تولد نو به نو باشه صباي من! ...
7 آذر 1391

اول، قبل از مشهد، تولد سامانم

خيلي هيجان انگيز بود كه يه شب سرد پاييزي يه پسر كوچولوي خوش اخلاقِ خوش لبخند توي بغل مامانش در حاليكه خواهرجونِ خوشگلش هم همراهيشون ميكنه در آستانه ي در ِ خونه ظاهر بشن و كارت دعوت تولد بهت بدن.خوشحالم كه اينجوري مفهوم دعوت شدن رو بهتر فهميدي، هرچند پيش از اين هم در بهار، براي تولد آناهيتا و سايناي نازنين، كارت دعوت تولد بهمون هديه شده بود. عزممون جزم شد براي شركت توي اين جشن زيبا كه قرار بود توي مهدكودك برگزار بشه. بابايي از خدا خواست و روزي رو كه قرار بود بريم جشن براي خودش برنامه ي سيرجان رديف كرد و اينجوري توفيق اجباري مرخصي روزانه نصيبم شد. اين شد كه با آرامش تمام صبح از خواب بيدارت كردم و صبحانه خورديم و آماده كه بريم. وقتي لباست...
22 آبان 1391