نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

بالرین پروانه

شاپرکم!  بالهای نازت را بگشای و بر صحنه ی روزگارمان برقص، برقص، بچرخ و دامن کهکشانیت را به سبکبالی پروانه ای که در میان گلها می رقصد بر چشم های عاشقمان بکش، که هیچ چیز چشم نوازتر از پایکوبی شادمانه ی تو در اتصال لحظه ها نیست.  با موسیقی زندگی که تنها یک بار برایت نواخته می شود باشکوه ترین رقصت را به پیشگاه جانان عرضه دار و جاودانه شو. چهار سالگیت لبریز از طنازی پرشور و شاعرانه باد، شاد و رها در میان بارانی از پروانه. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت: دوستای نازنینم! همراهای مهربون و دوست داشتنیِ من! هیچی در جواب اینهمه مهرتون ندار...
11 آذر 1392

یه قلب شیرینِ صورتی

همیشه فروردین که تموم میشه میرم تو نخ تولدم  هی برای خودم توی سرزمین رویاهام چرخ میزنم و میگردم. هی همه ش منتظرم که اتفاق غیرمنتظره ای بیفته. پیش خودم میگم قراره چه جوری غافلگیر بشم و همینجور با خودم میبافم و میبافم. الکی نیست که این خصلت من شدیداً در تو هم هویداست رویاپرداز کوچک! البته اون موقع ها که هنوز نوجوان بودم تنها توی دل خودم تولدی برپا بود، جشنای اینجوریِ امروزی هم فقط و فقط توی خیال و گاهی توی فیلما و کارتونا پدیدار میشد. دانشگاهی که شدم زندگی پرچالش دانشجویی ایجاب میکرد که هر از گاهی بهونه ای برای شادبودن و دور هم بودن پیدا کنیم و این بود که تولدا هم رونقی داشت. با کمترین امکانات، سور و ساطی برپا میکردیم و توی کریدورای...
21 ارديبهشت 1392

خوشا ...

امروز توی تقویما روز شیرازه. تولد منم هست. یه جورایی احساس غرور میکنم از این که روزم به نام شیراز رقم خورده. و این اولین تولد عمرمه که شیرازم. انگار روی ابرام. سی و هفت سالگیم پر از شیراز و پرواز!
15 ارديبهشت 1392

تولدت مبارک گلِ پونه

  امروز تولد بهترین دوستان توست، بانوی آبهای زلال، آناهیتای نازنینِ ما و سیمرغ قله های بلند عاشقی، ساینای عزیز . شنیده بودم تولد ساینا قراره سیرجان برگزار بشه و علیرغم شوقمون به شرکت در تولدش نمیتونستیم اونجا باشیم. آناهیتام به دلایلی قراره دیرتر جشن تولد بگیره. این بود که گفتم برای دلخوشیِ خودمون و پاسداشت عشقی که به دوستات داری روز تولد آناهیتا رو با بابا و مامان مهربونش به بزمی دوستانه و خصوصی بشینیم. دیروز که از کرمان می اومدیم تصمیم گرفتم براش کیک بگیرم و دعوتشون کنم خونه مون که سورپرایزشون کنیم. داشتم از قنادی می اومدم بیرون که تو و بابایی اومدین پیشواز. وقتی جعبه رو دستم دیدی طبق معمول فکر کردی برای تو چیزی گرفتم و من گف...
27 فروردين 1392

پایان خوش یک دهه تولدبازی

بعد از جشن تولدت، آخر هفته رفتیم کرمان و یادبودهای تولدت رو برای مامان بزرگی، آقاجون، خاله ها و داییها بردیم. جمعه شب شیدا و آوای نازنین (نوه های آبجی شهلای عزیزم) که تنها دوستای کوچولوی تو توی فامیل هستن، پیشمون اومدن تا یه جشن کوچولوی تولد دیگه بخاطرشون برپا کنیم. و به عنوان حسن ختام زیبا، ساینای عزیزم که به چند دلیل نتونسته بود بیاد تولدت و حسابی هم جاش خالی بود با مامان صالحه ی گلش اومدن تا 91/09/19 مون هم بیادموندنی بشه. عزیزِ دلم، اینقدر این دهه برام پر از خاطره است که فکر کنم مزه مزه کردن شیرینیاش تا سال دیگه همین موقع طول بکشه. برای همه ی دوستای عزیزم که همه جوره شادیمون رو شکوه بخشیدن زیباترین آرزوها رو دارم و امیدوارم ...
28 آذر 1391

نانانوئل

عليرغم رسيدن سطح انرژي به ميزان صفر در انتهاي شب مراسم تولدت،‌ با بهره گيري از منبع انرژي اي كه مفتخر به ميزبانيش بوديم، همون خاله سميراي نازنين، هديه هاي تولدت رو كه از خاله گلناز تيساگل  خريده بودم تنت كرديم و با اين شمايل مسيحاييت شادي اونشبمون رو به اوج رسونديم:  هيچ دقت كردي ببيني چه نقش و نگاري از كوچيكيات روي ديوارا مونده!!! تا حالا پشت مبل بودن خيلي معلوم نبود. وقتي هم چيدمان مبلها رو براي تولدت تغيير داديم اينقدر دير شده بود كه نتونستم اون آثار پيكاسوييت رو از ديوار بزدايم. بمونه يادگاري براي خودت. هر وقت بهت ميگم وقتي كوچولو بودي اين كار رو ميكردي اون كار رو ميكردي،‌ عين همين قيافه اي كه توي ژ...
22 آذر 1391

جشن تو جشن تولد تموم خوبياست!

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره   امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه       زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته   تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک      عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک     تولدت مبارک، تولدت مبارک جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست       جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاریِ به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه  زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته تو خونه سبد سبد گلها...
20 آذر 1391
20973 0 40 ادامه مطلب

دويديم و دويديم

با يه پيامك همه ي دوستان رو فراخوندم به جشن تولد و اين در حالي بود كه  گلناز عزيزم  چهار موتوره در حال تدارك سور و سات جشن بود و البته خودِ من و به تبع اون باباحامدِ طفل معصوم. دعا ميكرديم كائنات همه ياري برسونن و جشنت ديگه در موعدي كه گذاشتيم برگزار بشه. خيلي اتفاقها افتاد كه اگه مصمم نبودم و عزمم رو جزم نكرده بودم به همون يه دليل، كل برنامه حداقل چهار پنج روزي عقب مي افتاد. از قطع شدن بی سابقه ی آب شهری گرفته تا اشتباه هميشگي در انتقال محموله هاي باربري و خیلی چیزایی که اینجا نمیتونم ازش بگم و بنویسم. اما دلم نميخواست خيلي از تاريخ تولدت بگذره و به قولي از حال و هواي واقعي تولد بيفتيم. پارسال يه چند روز زودتر برگزار شده بود و ام...
20 آذر 1391

سخاوت بانوي آب

روز تولدت تا ساعت هشت شب پيشم نبودي،‌ كرمان بودي و منتظر بودم با بابايي از راه برسي. از صبح توي همين خونه ت بودم و با خاله هاي مهربونت كه دوستاي نازنين من هستن شادي و مهر رد و بدل ميكرديم. تمام هواي روزم تو بودي و من خودم رو با ياد تو مرور مي كردم. خاله زينب گفت كه شب ميان پيشمون و من بينهايت خوشحال بودم كه توي شب تولدت با بهترين دوستت خواهي بود. عصر كه رسيدم خونه گفتم يه چيدمان كوچولو براي تولدت انجام بدم و وقتي از راه ميرسي خوشحالت كنم،‌ نگو كه قصد خاله زينب نازنين هم دقيقاً‌ همين بوده،‌ سورپرايز ما براي تولد. خاله زینب از مشهد و دیانای عزیز هم قبل از اومدن تو و مهمونامون زنگ زدن که خیلی مسرورم کرد.  زينب و آناهيت...
19 آذر 1391