نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

55

عاشق این عددم (البته به نوشتار فارسیش)، دو تا قلب وارونه ی بغل هم که سال تولد منه. الان و امروز، این عددِ ماهگرد توست نازنینم. مبارکت باشه قلب طلایی من!
11 تير 1393
1718 10 12 ادامه مطلب

اینک سی و هشت سالگی

دیروز بخاطر سرماخوردگی و ترس از سرمای زمهریر اتوبوس صبحگاهی به خودم مرخصی دادم و موندم خونه و به بابا گفتم تو رو مهد نبره که به بهانه ی تولدم یه خاطره ی خوش برات بسازم.  آخه فکر میکردم خوب میشم و امروز میتونم برم سر کار. وقتی از خواب بیدار شدی بهت گفتم برات یه سورپرایز دارم. چون فردا تولدمه میخوام امروز ببرمت پارک. درد گلوم آرومتر شده بود و منم جرأت پیدا کرده بودم. با یه معصومیتی بهم گفتی مامان تولدت مبارک که حظ کردم. حس می کردم ناب ترین تبریک تولدیه که تا حالا دریافت کرده م. بعد گفتی بریم گلفروشی برات گل بخرم. گفتم صبحیه نمیتونیم بریم فقط میریم پارک، عصر با بابا بریم برام گل بخر. از پارک که میخواستیم برگردیم باز گیر دادی بریم گلفروشی ...
15 ارديبهشت 1393

فروردینی های نازِ ما

اینک بهار، اینک تماشای روی تو وقتی که می شکفی باز  زیباتر از یکایک گلهای نوبهار آناهیتای عزیزِ ما! بانوی آبهای زلال، زاده ی زیبای بهار، چهار سالگیت مبارک. ساینای نازنین! سیمرغ قله های بلند و باشکوه، پنج سالگیت مبارک. نیروانا کماکان یادت میکنه و اسمی که از زبونش نمیفته سایناست. عکسای قشنگت رو توی وبلاگت دیدم. چه بزرگ شدی  خاله! زینب گلم و صالحه ی عزیزم، یک سال زیبای دیگه به مادرانگی های قشنگتون اضافه شد. فرخنده بادتون! ...
27 فروردين 1393

سه سال مشق عشق

همیشه فکر میکردم هفتم فروردین تولد وبلاگته. امروز کامنت پرمهر مامان تسنیم عزیزم بیادم آورد که ای بابا یادت رفت این خونه سه ساله شده! رفتم آرشیو و دیدم آخ جون تولدش نهم فروردینه و من تا حالا اشتباهی هفتم براش سالگرد می گرفته م. مرسی مامان تسنیم جون، دوست مهربون و بامرامم. چه به موقع این روز مهم رو یادم آوردی  حس خوبی دارم. سه ساله که شیرینی های تو رو اینجا نوشته م تا برای خودت و بچه هات یادگار بمونه. الهی روزی برسه که مث یه گنج گرانبها تقدیمت کنمشون و تو هم پاس بداری حرمت نوشتن رو و قلمم رو. دیوار اناری رنگ خونه ی خاطره هات همیشه نگارین باد برگ گلم! سه سالگیِ قلمرو عشقی که برای تو ساخته م و برای خودمم یه عالمه عشق و مهر و ...
9 فروردين 1393

سپندانه

به شمیم اسفندی بر آتش، به حریم نفَسم پا نهادی، عشق! مباد که دلِ گداخته خاکستر شود، اسفندی بپاش.   ماهی کوچولوی اسفندی من، یسنای عزیزم! شعر بالا رو نمیدونم کِی گفته م ولی حسم رسید که برای تولدت به تو و مامان گلت الهه جون تقدیم کنم. کِی باشه که از عطر حضورتون سرمست بشیم. فردات مبارک باد! ...
6 اسفند 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت پایانی

اگه واسه خاطر قدردانی بیحدم به دوستای نازنین خودم و خودت نبود شاید دیگه رویی برای نوشتن این پست نداشتم، اینقدر که دچار تأخیر شد و منو شرمنده ی عزیزانم کرد؛ اما به خودم دلگرمی میدم که درسته دیر شد ولی این پست توی روزایی ثبت میشه که مهمون روزای بیادموندنیِ مشهدیم در حالیکه سهم ما از برف زیبایی که این روزا شهرمون رو حریرپوش کرده تنها چشم دوختن به صفحه ی تلویزیونه و ترشح بیش از حد بزاق، واسه دیدن برف بازیا و شادمانیای همشهریای خونگرم. و اما داستان این پست ، میشه گفت از وقتی رفتی مهد، علاقه ی زیادی به لگو پیدا کردی، همون که بچگیامون بهش میگفتیم جفت جفتی، یا خونه سازی یا ... و حالاها میفهمیم که مث خیلی از چیزا و تولیدات که اسمشون و هویتشو...
18 دی 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت دوم

اولین سالگرد میلادت رو هم مشهد جشن گرفتیم، هم کرمان و هم یه کوچولو سرچشمه، سالهای دوم و سوم بخاطر دوریِ محل اقامتمون از جمع فامیل، جشن اصلی تولدت رو سرچشمه می گرفتیم و کیک و یادبودی اگر بود برای خونواده به ارمغان می بردیم. امسال ولی کرمان بودیم و دلم میخواست، اگرچه از فامیل عزیز پدری که در مشهد مقیمن دوریم، حداقل توی کرمان و در جمع خونوادگی ای که عاشقانه دوسِت دارن یه جشن تولدِ دلچسب بگیریم. خونه ی آپارتمانیمون خیلی برای این آرزوی بزرگ، کوچیک بود و جشن تولدمون رو مهمون خونه ی آقاجون و مامان بزرگی شدیم به میزبانی!  الهی که چراغ خونه شون تا ابد پر فروغ باشه. خیلی خوش گذشت، هرچند اولش بخاطر خستگی و بدقلقی تو که از صبح نخوابیده بودی از یه ...
3 دی 1392
13716 0 26 ادامه مطلب