نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 14 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

اینک سی و هشت سالگی

دیروز بخاطر سرماخوردگی و ترس از سرمای زمهریر اتوبوس صبحگاهی به خودم مرخصی دادم و موندم خونه و به بابا گفتم تو رو مهد نبره که به بهانه ی تولدم یه خاطره ی خوش برات بسازم.  آخه فکر میکردم خوب میشم و امروز میتونم برم سر کار. وقتی از خواب بیدار شدی بهت گفتم برات یه سورپرایز دارم. چون فردا تولدمه میخوام امروز ببرمت پارک. درد گلوم آرومتر شده بود و منم جرأت پیدا کرده بودم. با یه معصومیتی بهم گفتی مامان تولدت مبارک که حظ کردم. حس می کردم ناب ترین تبریک تولدیه که تا حالا دریافت کرده م. بعد گفتی بریم گلفروشی برات گل بخرم. گفتم صبحیه نمیتونیم بریم فقط میریم پارک، عصر با بابا بریم برام گل بخر. از پارک که میخواستیم برگردیم باز گیر دادی بریم گلفروشی ...
15 ارديبهشت 1393

فروردینی های نازِ ما

اینک بهار، اینک تماشای روی تو وقتی که می شکفی باز  زیباتر از یکایک گلهای نوبهار آناهیتای عزیزِ ما! بانوی آبهای زلال، زاده ی زیبای بهار، چهار سالگیت مبارک. ساینای نازنین! سیمرغ قله های بلند و باشکوه، پنج سالگیت مبارک. نیروانا کماکان یادت میکنه و اسمی که از زبونش نمیفته سایناست. عکسای قشنگت رو توی وبلاگت دیدم. چه بزرگ شدی  خاله! زینب گلم و صالحه ی عزیزم، یک سال زیبای دیگه به مادرانگی های قشنگتون اضافه شد. فرخنده بادتون! ...
27 فروردين 1393

سه سال مشق عشق

همیشه فکر میکردم هفتم فروردین تولد وبلاگته. امروز کامنت پرمهر مامان تسنیم عزیزم بیادم آورد که ای بابا یادت رفت این خونه سه ساله شده! رفتم آرشیو و دیدم آخ جون تولدش نهم فروردینه و من تا حالا اشتباهی هفتم براش سالگرد می گرفته م. مرسی مامان تسنیم جون، دوست مهربون و بامرامم. چه به موقع این روز مهم رو یادم آوردی  حس خوبی دارم. سه ساله که شیرینی های تو رو اینجا نوشته م تا برای خودت و بچه هات یادگار بمونه. الهی روزی برسه که مث یه گنج گرانبها تقدیمت کنمشون و تو هم پاس بداری حرمت نوشتن رو و قلمم رو. دیوار اناری رنگ خونه ی خاطره هات همیشه نگارین باد برگ گلم! سه سالگیِ قلمرو عشقی که برای تو ساخته م و برای خودمم یه عالمه عشق و مهر و ...
9 فروردين 1393

سپندانه

به شمیم اسفندی بر آتش، به حریم نفَسم پا نهادی، عشق! مباد که دلِ گداخته خاکستر شود، اسفندی بپاش.   ماهی کوچولوی اسفندی من، یسنای عزیزم! شعر بالا رو نمیدونم کِی گفته م ولی حسم رسید که برای تولدت به تو و مامان گلت الهه جون تقدیم کنم. کِی باشه که از عطر حضورتون سرمست بشیم. فردات مبارک باد! ...
6 اسفند 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت پایانی

اگه واسه خاطر قدردانی بیحدم به دوستای نازنین خودم و خودت نبود شاید دیگه رویی برای نوشتن این پست نداشتم، اینقدر که دچار تأخیر شد و منو شرمنده ی عزیزانم کرد؛ اما به خودم دلگرمی میدم که درسته دیر شد ولی این پست توی روزایی ثبت میشه که مهمون روزای بیادموندنیِ مشهدیم در حالیکه سهم ما از برف زیبایی که این روزا شهرمون رو حریرپوش کرده تنها چشم دوختن به صفحه ی تلویزیونه و ترشح بیش از حد بزاق، واسه دیدن برف بازیا و شادمانیای همشهریای خونگرم. و اما داستان این پست ، میشه گفت از وقتی رفتی مهد، علاقه ی زیادی به لگو پیدا کردی، همون که بچگیامون بهش میگفتیم جفت جفتی، یا خونه سازی یا ... و حالاها میفهمیم که مث خیلی از چیزا و تولیدات که اسمشون و هویتشو...
18 دی 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت دوم

اولین سالگرد میلادت رو هم مشهد جشن گرفتیم، هم کرمان و هم یه کوچولو سرچشمه، سالهای دوم و سوم بخاطر دوریِ محل اقامتمون از جمع فامیل، جشن اصلی تولدت رو سرچشمه می گرفتیم و کیک و یادبودی اگر بود برای خونواده به ارمغان می بردیم. امسال ولی کرمان بودیم و دلم میخواست، اگرچه از فامیل عزیز پدری که در مشهد مقیمن دوریم، حداقل توی کرمان و در جمع خونوادگی ای که عاشقانه دوسِت دارن یه جشن تولدِ دلچسب بگیریم. خونه ی آپارتمانیمون خیلی برای این آرزوی بزرگ، کوچیک بود و جشن تولدمون رو مهمون خونه ی آقاجون و مامان بزرگی شدیم به میزبانی!  الهی که چراغ خونه شون تا ابد پر فروغ باشه. خیلی خوش گذشت، هرچند اولش بخاطر خستگی و بدقلقی تو که از صبح نخوابیده بودی از یه ...
3 دی 1392
13479 0 26 ادامه مطلب

قصر پرنسس نیروانا

امشب رونمایی شد، حاصل نزدیک به دو ماه تلاش شبانه روزی بابا حامد از روی طرحی که توی اینترنت کاویدم و یافتم. هدیه ی تولد چهار سالگی تو پرنسس کوچولوی نازنین! الهی که رؤیاهات همیشه مجسم باشه، ای یگانه رؤیای مجسم عمر من و بابا! از روزی که اتاق رؤیایی دوران تولد، شیرخوارگی و نوپایی تو در سرچشمه رو بدرود گفته بودیم، همه ش توی این فکر بودم که اتاقی و فضایی بهتر از اون برات بسازیم. تختت دیگه داشت برات کوچیک می شد و منم دنبال یه بهوونه که بر مبنای اون، اتاقی که با روحیات این سن تو سازگار باشه بیافرینیم. و اینک حاصل دستهای هنرمند بابایی که امشب با تمام عشقش به پیشگاه تو تقدیم شد. دستهایی که ضربه های چکش خورد، پینه بست، ناخنی که کبود شد، ...
26 آذر 1392
19142 1 29 ادامه مطلب

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت اول

آبان ماه نشده بود که دایی حسین عزیز، پیرهن شاپرکی قشنگت رو از اون دور دورا برات سوغات آورد. از طرف خانومش، خاله مهدیه ی مهربون که با یه دنیا عشق، توی روزای غربت و تنهاییش رفته بود برات خریده بود با این امید و تأکید که برای تولدت بپوشیش. دستشون طلا، چی از این بهتر! به فال نیک گرفتمش و دنبال ایده بودم که تولدت چه جوری رقم بخوره. امسال اولین سالی بود که میخواستیم توی مهد تولد بگیریم و تازه حس میکردم تو از تولد و مفهوم اون و برپاییِ جشنش نسبت به سالهای قبل کاملاً آگاهی پیدا کردی. برای همین دلم میخواست جشن تولدت به خوبی و شکوه سالهای پیش و حتی بهتر برگزار بشه. پروانه ی تنها راضیم نمیکرد. تو فکر یه ایده ی ترکیبی خاص تر بودم که متعاقب وبگردیام بهش...
19 آذر 1392
12306 0 29 ادامه مطلب

برای روز میلاد تن تو

هیچ تشریفات خاصی در نظر نگرفتیم تا توی محیط آروم و جمع کوچیک سه نفره مون به همه ی آرزوهای دست یافتنی قشنگت برسی. قرار بود جشن تولد مهدت پنجشنبه چهاردهم باشه و بعدش هم اگه میسر شد یه تولد فامیلی بگیریم، برای همین حس کردیم هیچی بهتر از این نیست که روز میلادت رو فقط و فقط به خودت اختصاص بدیم. از قبلش که روزشمار تولدت رو نگه داشته بودی برات برنامه های روز تولدت رو یک به یک می گفتم تا آمادگیش رو داشته باشی. صفر عاشقی و لحظه ی تولدت رو که درک و ثبت کردم به امید فردایی پروانه بارون خوابیدم. بیدار که شدی غرق بوسه ت کردم و با پوشوندن لباس دوراییت که از کلی قبل آرزوی پوشیدنش رو داشتی روزت رو روشن کردم. با شادمانی پوشیدی و تا مهد بدرقه ت کردیم. به خال...
17 آذر 1392
11087 2 22 ادامه مطلب