نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

من توي نگاه تو

ديشب منو كشيدي؛ پر از غرور و افتخار شدم، حال كردم، لذت بردم، جون گرفتم و همه ي خستگيام رفت. پاداشم رو گرفته بودم. زينب عزيز و آناهيتاي نازنينم شاهد اين واقعه ي عظيم بودن. دخترم مامانش رو نقاشي كرد: آميزه اي از رنگهاي صورتي و نارنجي و قرمز، كه با هيجان تمام از دويدن مدادشمعيهاي توي انگشتاي كوچيكت روي كاغذ سفيد دفتر شكل گرفت. اين باشكوهترين پرتره ي من خواهد بود. كاش به همين رنگها كه كشيدي باشم دختركم! ...
9 آبان 1391