نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

پلنگانه

ای کمین گرفته، پلنگانه در دلم                                                                     تا آهوی تو، کی، به کمینگاه می رسد هنگام وصل ما، به بام بزرگ شهر                                                                     وقتی که سیب نقره ای ماه، می رسد           &n...
25 بهمن 1391

قصه ي يلدابانو!

دخترِكم! قصه ي يلدابانو قصه ي بانوي گيس بلنديه كه سياهي و بلندي موهاش، مث شب، همه جا رو ميگيره و وقتي به تار موهاي كمندش مياويزي تا دلبرانه روش رو بسمتت برگردونه، به يه صورت قرص ماهي ميرسي كه مث صبح برفي اول زمستون سپيد و نورانيه. خانوم بهار زيباترين روز سال رو با خودش مياره و يلدابانو زيباترين شبِ سال رو. شبايي كه خوابت نميبره تنها قصه اي كه عاشقشي من برات بگم و توي اولين يا دومين جمله ش هيپنوتيزم ميشي و به خواب ناز ميري قصه ي خانوم بهاره كه اينجوري شروع ميشه : خانوم بهار چادر گلدارش رو سرش كرد .... دلم ميخواد قصه ي يلدابانو رو هم اينقدر برات بگم تا آويزه ي اون يكي گوش دلت كني. تا وقتي به اين باور رسيدي  كه بعد...
29 آذر 1391

*

چون دانه ای برف، در اوج زیبایی، آرام و آسمانی، بر ما فرود آمدی؛ در انتهای پاییزی که تمام بهار بود. شاهزاده ی پرنیان پوش برفها! این سومین سال پادشاهی پرشکوهت بر دامنه ی دلهایمان سپید باد!   ...
11 آذر 1391

یادِ ایام

قرار بود یزد دنیا بیایی. تاریخ تولدت هم از قبل مشخص شده بود 11/09/88 و من که خیلی به خوشگلی تاریخ ها اعتقاد دارم از این امر خوشحال بودم هرچند تمام و کمال به دلم نمیچسبید که این تاریخیه که خود ما تعیین کردیم. از دو روز قبلش بار سفر بستیم به سوی یزد و چون از کرمان میرفتیم هیأتی متشکل از مامانم (مامان بزرگی)، آبجی شهلا (خاله شهلا) و عروس مشتاق و همه جور پایه ش (خاله ریحانه) همراهیمون میکردن. تازه قرار بود مادرجون و عموحمید هم از مشهد در یزد به ما بپیوندن. رفتیم و رسیدیم و خونه ی خواهرزاده های گرامی که در یزد به امر دانشجویی اشتغال داشتن سکنی گزیدیم. صبح دهم رفتیم خدمت جناب دکتر حجت عزیز- که الهی هر چی خیر و برکته براش بباره- و مجسمه ی ...
10 آذر 1391

دختر پاييزيِ من!

خوشحالم كه تونستيم درست يه روز قبل از اينكه باد و بوران و بارون، جلوه ي پاييزي حياط خونه رو به زمستونيش ورژن بزنه، به همت بابايي و در حاليكه هنوز سرما خورده بودي اين لحظه ها و صحنه هاي قشنگ رو به خاطرات چهارگوشمون بپيونديم: دخترِ شباي پاييز، مي‎مونم با تو هميشه واسه من هيچکي تو دنيا دلبر خودم نميشه وعده‎ مون هر روز ابري زير الماساي بارون چه بهار باشه چه پاييز چه تابستون چه زمستون ...
6 آذر 1391

من توي نگاه تو

ديشب منو كشيدي؛ پر از غرور و افتخار شدم، حال كردم، لذت بردم، جون گرفتم و همه ي خستگيام رفت. پاداشم رو گرفته بودم. زينب عزيز و آناهيتاي نازنينم شاهد اين واقعه ي عظيم بودن. دخترم مامانش رو نقاشي كرد: آميزه اي از رنگهاي صورتي و نارنجي و قرمز، كه با هيجان تمام از دويدن مدادشمعيهاي توي انگشتاي كوچيكت روي كاغذ سفيد دفتر شكل گرفت. اين باشكوهترين پرتره ي من خواهد بود. كاش به همين رنگها كه كشيدي باشم دختركم! ...
9 آبان 1391