نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

دلم برات تنگ شده جونم

از نیمه ی مرداد که ترم تابستونی مهدت تموم شده، یه خرده با دست و بال فارغ تری گذران می کنیم. گو اینکه هر چند روز یک بار سراغ مهدکودکت رو می گیری و منم برای چندمین بار باید برات توضیح بدم که تعطیله و تا وقتی بابایی مدرسه ش شروع نشه نمیتونی بری مهد. آخر هفته ی گذشته فستیوال عروسی داشتیم؛ کرمان و بلافاصله فرداش مشهد. تقریباً از رفتن به عروسیِ مشهد منصرف شده بودیم که بازم دلمون نیومد و ساعت 12 ظهر زدیم به جاده و ده و نیم شب توی قلب عروسی رسیدیم. خیلی هیجان انگیز بود. یاد مجردیام افتادم و این قبیل ژانگولربازیاش! توی ماشین ناهار بخور، آرایش کن، لباس عوض کن، لباس تو رو عوض کن ... و همینجور یه کله بشین تا مقصد. بعدم خیلی رمانتیک برس وسط جشن و م...
28 مرداد 1392

وِرژنِ نیرواناییِ بز زنگوله پا

دیروز از گرمای هوا زدیم به حموم. بعد از کلی رقص و پایکوبی که تو با ریتم میخوندی (هر چی به زبونت میومد) و منم کودک وار همراهیت میکردم   همینجور که مشغول شست و شو بودیم شروع کردی نمایش بز زنگوله پا اجرا کردن و من رو هم ناخودآگاه کشوندی توی صحنه. هی میومدی در میزدی صدات کلفت بود گول نمیخوردم میرفتی عسل میخوردی میومدی باز دستاتو میدیدم سیاهه آردمالی میکردی میومدی برای اینکه بازی تموم نشه دوباره هی آردا رو پاک میکردی برمیگشتی من گول نمیخوردم دوباره آردمالی میکردی و بعد از یه چندبار که دیگه خودتم تحملت تموم شد بالاخره من گول صدای نازک و دستای سفیدت رو خوردم و در رو باز کردم. زوزه ی گرگانه ای کشیدی و اومدم بترسم و التماس کنم منو نخوری گف...
12 مرداد 1392

فضاینده

هیچی نمیتونه توی دنیا بالاتر از این پرتابت کنه سمت آسمون که دخترک سه و نیم ساله ی به قول خاله زینب چلچل زبونت به موبایلت زنگ بزنه و با لحن شاد و کودکانه ش بی هیچ مقدمه ای بهت بگه: "سلام مامانی، من بهت افتخار می کنم، غذات واقعاً خوشمزه بود" بهت بگه: "عاشقتم مامانی" و بعد همینطوری که ذوقان شوقان داری با بابایی صحبت میکنی که چند و چون ماجرا رو برات بیشتر توضیح بده صداش رو از اون دورا بشنوی که شادمانه میگه :" سورپرایزش کردم! " الان من در اوجم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، بذار بهشتت همینجوری زیر پام بمونه ...
4 تير 1392

پدرم بارش باران خداست

دخترکم این متن پرمعنی رو بارها و بارها توی عنوان وبلاگ میناجون، پروانه ی کاغذی، خونده بودم و عجیب باورش دارم. نمیدونم الان چرا اونجا نیست. با اجازه ی میناجون، برات یادگار میکنمش اینجا و امروز برای روز پدر که دیروز هر کاری کردم نشد متن مطلبت رو بذارم و فقط عنوان گذاشتم. "ممکن است شاهزاده ی رؤیاهایت را پیدا کنی، اما پدرت همیشه پادشاه تو خواهد ماند" ...
4 خرداد 1392

گُل برای گُل

گل من قرمز و خوشرنگ و زیباست گل من مهرَبان مهرَبانهاست گل من بوستان شادی ماست گل من آفتاب صبح فرداست گل من بهتر از هر گل به دنیاست گل من مادر است و او چه زیباست! نمیدونم کلاس سوم بودم یا پنجم که این شعر رو سرودم. هوس کردم این شعر رو به فرخنده بادِ امروز برات یادگار کنم و بلند آرزو کنم که روزی مادر بشی و این روزای منو بفهمی کوچولوَک. یعنی الان که داری منو میخونی چن سالته نیروانا!؟ همه ی گلهای عالم به پات همین امروز و روزی که به یُمن حضور یه فرشته مث خودت، مادر میشی دخترم! همه ی گلهای عالم به پای مامان عزیزم، مامان عزیز حامدم، خواهرای گلم و همه ی اونایی که عمری برام مادری کردن و مدیون محبتشونم همیشه. همه ی گ...
11 ارديبهشت 1392

هجوم زیبای اُردی بهشتی

فردا یازدهمه و سه سال و پنج ماهگی تو، روز کارگر هم هست و و روز مادر که یعنی من! پس فردا دوازدهمه و روز معلم که روز باباییه،  بعد میره تا نیمه و ... از هیجان اینهمه هجوم اردیبهشتی دارم منفجر میشم. یه روزی که عاشق شدی میفهمی چی میگم همه ی زندگیم، تویی که منو مادر خطاب میکنی! ... ...
10 ارديبهشت 1392

یخ در بهشت

سر سفره از بس طنازی کردی هوس کردم بغل بگیرمت و سفت، فشارت بدم. بی درنگ در آغوش فشردمت و تو هم انگار که منتظر همین باشی، خودت رو جا کردی کنج سینه م و سرت رو چسبوندی به شونه م. هنوز گرمای بغلت رو درک نکرده، یهو خودم رو کشیدم عقب که نکنه دور دهان خورشتیِ تو لباسم رو لک انداخته باشه و تو هم که دلیل عقب کشیدنم رو فهمیدی، برای اینکه کم نیاری، وازَده گفتی "مامان، رُژ زده بودی، رژی شدم". گفتم نه نزده بودم  .... از خودم خجالت کشیدم. حلاوت بوسه و آغوشمون رو چه زود هدر داده بودیم، اونم فقط بخاطر بی ملاحظگی منِ آدم بزرگ، منو ببخش طفلکِ معصوم ! ...
4 ارديبهشت 1392

هفت طواف، چهل وادی

باز یازده زیبا و هفت سالگی پیوند من و بابایی و چهل ماهگی تو! از چینش زیبای این اعداد مقدس و روزهای بیادماندنی شگفت زده م.  ای یار، ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چندساله بود! ... گفتگو نداره که توی این هفت دور طوافمون به گرد کعبه ی عشق که چهل ماهش رو با تو پا به پا بودیم چه ها که بر ما گذشته و نگذشته. اصل مطلب اما، همیشه این بوده که دور گردون، هرگز، به تمامی، بر مدارِ مراد نمیگرده، چیزی که مهمه اینه که تو مرادت رو از گردشش بدست بیاری. هنر زندگی کردن همینه ستاره ی زمینیِ من! ... خطوط را رها خواهم کرد  و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پ...
11 فروردين 1392

به آیینِ مهر

دختر نیکونهادِ من! اگه یه روز عاشق شدی و دلت پر میکشید برای روزی که تمام عشق و دلدادگیت رو به نیمه ی یافته شده ت هدیه کنی، دلم میخواد اون روز "سپندارمذگان" باشه. آرزو میکنم که نیمه ی دیگر تو هم این روز رو به نام تو و عشق، همیشه پاس بداره و هر سال با شکوه هر چه تمام تر برات جاودانه کنه. یادت باشه که پیام من رو به فرزندتم برسونی تا سینه به سینه این آیین رو مانا کنن. بیست و نهم بهمن رو توی روزمرگیات به رنگ قلبی عشق، حیات ببخش. ...
29 بهمن 1391