نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 14 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

گُل برای گُل

گل من قرمز و خوشرنگ و زیباست گل من مهرَبان مهرَبانهاست گل من بوستان شادی ماست گل من آفتاب صبح فرداست گل من بهتر از هر گل به دنیاست گل من مادر است و او چه زیباست! نمیدونم کلاس سوم بودم یا پنجم که این شعر رو سرودم. هوس کردم این شعر رو به فرخنده بادِ امروز برات یادگار کنم و بلند آرزو کنم که روزی مادر بشی و این روزای منو بفهمی کوچولوَک. یعنی الان که داری منو میخونی چن سالته نیروانا!؟ همه ی گلهای عالم به پات همین امروز و روزی که به یُمن حضور یه فرشته مث خودت، مادر میشی دخترم! همه ی گلهای عالم به پای مامان عزیزم، مامان عزیز حامدم، خواهرای گلم و همه ی اونایی که عمری برام مادری کردن و مدیون محبتشونم همیشه. همه ی گ...
11 ارديبهشت 1392

هجوم زیبای اُردی بهشتی

فردا یازدهمه و سه سال و پنج ماهگی تو، روز کارگر هم هست و و روز مادر که یعنی من! پس فردا دوازدهمه و روز معلم که روز باباییه،  بعد میره تا نیمه و ... از هیجان اینهمه هجوم اردیبهشتی دارم منفجر میشم. یه روزی که عاشق شدی میفهمی چی میگم همه ی زندگیم، تویی که منو مادر خطاب میکنی! ... ...
10 ارديبهشت 1392

یخ در بهشت

سر سفره از بس طنازی کردی هوس کردم بغل بگیرمت و سفت، فشارت بدم. بی درنگ در آغوش فشردمت و تو هم انگار که منتظر همین باشی، خودت رو جا کردی کنج سینه م و سرت رو چسبوندی به شونه م. هنوز گرمای بغلت رو درک نکرده، یهو خودم رو کشیدم عقب که نکنه دور دهان خورشتیِ تو لباسم رو لک انداخته باشه و تو هم که دلیل عقب کشیدنم رو فهمیدی، برای اینکه کم نیاری، وازَده گفتی "مامان، رُژ زده بودی، رژی شدم". گفتم نه نزده بودم  .... از خودم خجالت کشیدم. حلاوت بوسه و آغوشمون رو چه زود هدر داده بودیم، اونم فقط بخاطر بی ملاحظگی منِ آدم بزرگ، منو ببخش طفلکِ معصوم ! ...
4 ارديبهشت 1392

هفت طواف، چهل وادی

باز یازده زیبا و هفت سالگی پیوند من و بابایی و چهل ماهگی تو! از چینش زیبای این اعداد مقدس و روزهای بیادماندنی شگفت زده م.  ای یار، ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چندساله بود! ... گفتگو نداره که توی این هفت دور طوافمون به گرد کعبه ی عشق که چهل ماهش رو با تو پا به پا بودیم چه ها که بر ما گذشته و نگذشته. اصل مطلب اما، همیشه این بوده که دور گردون، هرگز، به تمامی، بر مدارِ مراد نمیگرده، چیزی که مهمه اینه که تو مرادت رو از گردشش بدست بیاری. هنر زندگی کردن همینه ستاره ی زمینیِ من! ... خطوط را رها خواهم کرد  و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پ...
11 فروردين 1392

به آیینِ مهر

دختر نیکونهادِ من! اگه یه روز عاشق شدی و دلت پر میکشید برای روزی که تمام عشق و دلدادگیت رو به نیمه ی یافته شده ت هدیه کنی، دلم میخواد اون روز "سپندارمذگان" باشه. آرزو میکنم که نیمه ی دیگر تو هم این روز رو به نام تو و عشق، همیشه پاس بداره و هر سال با شکوه هر چه تمام تر برات جاودانه کنه. یادت باشه که پیام من رو به فرزندتم برسونی تا سینه به سینه این آیین رو مانا کنن. بیست و نهم بهمن رو توی روزمرگیات به رنگ قلبی عشق، حیات ببخش. ...
29 بهمن 1391

پلنگانه

ای کمین گرفته، پلنگانه در دلم                                                                     تا آهوی تو، کی، به کمینگاه می رسد هنگام وصل ما، به بام بزرگ شهر                                                                     وقتی که سیب نقره ای ماه، می رسد           &n...
25 بهمن 1391

قصه ي يلدابانو!

دخترِكم! قصه ي يلدابانو قصه ي بانوي گيس بلنديه كه سياهي و بلندي موهاش، مث شب، همه جا رو ميگيره و وقتي به تار موهاي كمندش مياويزي تا دلبرانه روش رو بسمتت برگردونه، به يه صورت قرص ماهي ميرسي كه مث صبح برفي اول زمستون سپيد و نورانيه. خانوم بهار زيباترين روز سال رو با خودش مياره و يلدابانو زيباترين شبِ سال رو. شبايي كه خوابت نميبره تنها قصه اي كه عاشقشي من برات بگم و توي اولين يا دومين جمله ش هيپنوتيزم ميشي و به خواب ناز ميري قصه ي خانوم بهاره كه اينجوري شروع ميشه : خانوم بهار چادر گلدارش رو سرش كرد .... دلم ميخواد قصه ي يلدابانو رو هم اينقدر برات بگم تا آويزه ي اون يكي گوش دلت كني. تا وقتي به اين باور رسيدي  كه بعد...
29 آذر 1391

*

چون دانه ای برف، در اوج زیبایی، آرام و آسمانی، بر ما فرود آمدی؛ در انتهای پاییزی که تمام بهار بود. شاهزاده ی پرنیان پوش برفها! این سومین سال پادشاهی پرشکوهت بر دامنه ی دلهایمان سپید باد!   ...
11 آذر 1391

یادِ ایام

قرار بود یزد دنیا بیایی. تاریخ تولدت هم از قبل مشخص شده بود 11/09/88 و من که خیلی به خوشگلی تاریخ ها اعتقاد دارم از این امر خوشحال بودم هرچند تمام و کمال به دلم نمیچسبید که این تاریخیه که خود ما تعیین کردیم. از دو روز قبلش بار سفر بستیم به سوی یزد و چون از کرمان میرفتیم هیأتی متشکل از مامانم (مامان بزرگی)، آبجی شهلا (خاله شهلا) و عروس مشتاق و همه جور پایه ش (خاله ریحانه) همراهیمون میکردن. تازه قرار بود مادرجون و عموحمید هم از مشهد در یزد به ما بپیوندن. رفتیم و رسیدیم و خونه ی خواهرزاده های گرامی که در یزد به امر دانشجویی اشتغال داشتن سکنی گزیدیم. صبح دهم رفتیم خدمت جناب دکتر حجت عزیز- که الهی هر چی خیر و برکته براش بباره- و مجسمه ی ...
10 آذر 1391