نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 14 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

آری آغاز، دوست داشتن است

از صبح که چشام رو به اول آذر باز کردم این جمله مث خورشید به من تابید. هی اومدم برات بنویسمش هی نشد تا اینکه بهترین مصداقی که می شد امروز بر این زیباترین جمله دلالت کنه پدیدار شد. بعد از اینهمه مدت که کرمانیم بالاخره میزبان بانوی آب شدیم. باران و بانوی آب امروز، اول آذر ماه،  بهترین ماه، دنیا  بر ما باریدند، آرام و آسمانی.  ...
1 آذر 1392

سهم من از خدا تویی

عاشقانه های تو برای من یه شبی که آروم توی آغوش من خوابیدی: مامانی دوسِت دارم با همین ابروهای قشنگت دوسِت دارم با همین لبای قشنگت دوسِت دارم با همین چشای قشنگت دوست دارم با همین موهای قشنگت دوسِت دارم با همین شلوارت دوسِت دارم با همین لباست ... تا حالا هیشکی یه همچین شعر قشنگی در وصف من گفته آیا!؟   ...
22 مهر 1392

زیر آسمانِ شب

دلم لک زده بود برات. این چند روزه خیلی حس میکنم دلتنگتم و سهم من از دیدن و لمس حضورت خیلی خیلی کمه. روزا که تا شیش نیستم و بعدشم بخاطر کارگاه بابایی تا برسم پیشت و ببینمت حداقل هفت شده. اینه که دیشب وقتی دیدم تا گفتم کار دارم و باید برای فرداتون غذا درست کنم، بدو رفتی بغل بابا حامد خوابیدی توی بالکن، دلم خیلی گرفت. حس پدرایی رو پیدا کرده بودم که تا دیروقت شب سرِ کارن و بچه هاشون همیشه فکر میکنن باباشون دوسِشون نداره! برگشتم توی آشپزخونه و شنیدم داری صدام میزنی. دویدم و با خوشحالی گفتم جانم، صدام زدی کارم داشتی و تو باز گفتی نه بابایی رو صدا زدم! بازم دلم گرفت. و اینبار بابایی که متوجه این حس من شده بود به یمن برنامه ی نجات بخش و البته گاهی ...
19 شهريور 1392

نگین انگشتر من

هزار کاکلی ِ شاد در چشمان توست، هزار قناریِ خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود. ... این تکه جواهر از شعر زنده یاد شاملو رو به امروز تو تقدیم میکنم دخترم، که منتهای عشق منی.   ...
16 شهريور 1392

زهی خجسته زمانی ...

هیچی نمیتونه لذت اون لحظه ای رو توصیف کنه که کلید بابایی توی قفل در پیچید و یهویی اومدین توی خونه. تا حدود 200 کیلومتری رو میدونستم کجایین ولی لحظه ی دیدار، به همت خبرندادن بابایی، خیلی خیلی هیجان زده شدم. تو عزیزِدلم مث خانومی تمام عیار بر من وارد شدی تا به قول خاله زینب نازنین غرق بوسه ت کنم. پنجشنبه عصر بود، حدودای شیش. خدایا سپاسم که عزیزان منو تندرست بهم برگردوندی، به عدد همه ی ذره های عالم. توی راهی که دوتایی با بابایی برگشتین تجربه های جدید جالبی داشتی: یکی اینکه توی صندوق عقب ماشین خوابیده بودی (البته با حفظ ارتباط با داخل ماشین) و کلی لذت برده بودی. بابایی قشنگ برات پتو و بالش پهن کرده بود و راحت خوابیده بودی، خصو...
2 شهريور 1392

دلم برات تنگ شده جونم

از نیمه ی مرداد که ترم تابستونی مهدت تموم شده، یه خرده با دست و بال فارغ تری گذران می کنیم. گو اینکه هر چند روز یک بار سراغ مهدکودکت رو می گیری و منم برای چندمین بار باید برات توضیح بدم که تعطیله و تا وقتی بابایی مدرسه ش شروع نشه نمیتونی بری مهد. آخر هفته ی گذشته فستیوال عروسی داشتیم؛ کرمان و بلافاصله فرداش مشهد. تقریباً از رفتن به عروسیِ مشهد منصرف شده بودیم که بازم دلمون نیومد و ساعت 12 ظهر زدیم به جاده و ده و نیم شب توی قلب عروسی رسیدیم. خیلی هیجان انگیز بود. یاد مجردیام افتادم و این قبیل ژانگولربازیاش! توی ماشین ناهار بخور، آرایش کن، لباس عوض کن، لباس تو رو عوض کن ... و همینجور یه کله بشین تا مقصد. بعدم خیلی رمانتیک برس وسط جشن و م...
28 مرداد 1392

وِرژنِ نیرواناییِ بز زنگوله پا

دیروز از گرمای هوا زدیم به حموم. بعد از کلی رقص و پایکوبی که تو با ریتم میخوندی (هر چی به زبونت میومد) و منم کودک وار همراهیت میکردم   همینجور که مشغول شست و شو بودیم شروع کردی نمایش بز زنگوله پا اجرا کردن و من رو هم ناخودآگاه کشوندی توی صحنه. هی میومدی در میزدی صدات کلفت بود گول نمیخوردم میرفتی عسل میخوردی میومدی باز دستاتو میدیدم سیاهه آردمالی میکردی میومدی برای اینکه بازی تموم نشه دوباره هی آردا رو پاک میکردی برمیگشتی من گول نمیخوردم دوباره آردمالی میکردی و بعد از یه چندبار که دیگه خودتم تحملت تموم شد بالاخره من گول صدای نازک و دستای سفیدت رو خوردم و در رو باز کردم. زوزه ی گرگانه ای کشیدی و اومدم بترسم و التماس کنم منو نخوری گف...
12 مرداد 1392

فضاینده

هیچی نمیتونه توی دنیا بالاتر از این پرتابت کنه سمت آسمون که دخترک سه و نیم ساله ی به قول خاله زینب چلچل زبونت به موبایلت زنگ بزنه و با لحن شاد و کودکانه ش بی هیچ مقدمه ای بهت بگه: "سلام مامانی، من بهت افتخار می کنم، غذات واقعاً خوشمزه بود" بهت بگه: "عاشقتم مامانی" و بعد همینطوری که ذوقان شوقان داری با بابایی صحبت میکنی که چند و چون ماجرا رو برات بیشتر توضیح بده صداش رو از اون دورا بشنوی که شادمانه میگه :" سورپرایزش کردم! " الان من در اوجم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، بذار بهشتت همینجوری زیر پام بمونه ...
4 تير 1392

پدرم بارش باران خداست

دخترکم این متن پرمعنی رو بارها و بارها توی عنوان وبلاگ میناجون، پروانه ی کاغذی، خونده بودم و عجیب باورش دارم. نمیدونم الان چرا اونجا نیست. با اجازه ی میناجون، برات یادگار میکنمش اینجا و امروز برای روز پدر که دیروز هر کاری کردم نشد متن مطلبت رو بذارم و فقط عنوان گذاشتم. "ممکن است شاهزاده ی رؤیاهایت را پیدا کنی، اما پدرت همیشه پادشاه تو خواهد ماند" ...
4 خرداد 1392