نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

برای پنجاه و یک ماهگیت

بس که ماهگرد تولدت رو اینجا پاس میدارم انگار خودتم حساس شدی به این موضوع؛ هر چند هنوز خیلی در جریان مطالب این خونه ت نیستی ولی انگار تله پاتی متوجه میشی و دائم میپرسی مامان الان چند سالمه؟ و من باید عدد سال و ماهت رو دقیق بگم تا خیالت راحت بشه که داری بزرگ میشی و با چندی پیشت متفاوتی. دیشب وقتی بازم پرسیدی بابا گفت دختر جون تو الان چهار ساله هستی تا باز که برات تولد بگیریم و پنج ساله بشی. ببین من الان چند سالمه؟ و تو گفتی سی و هفت سال و بابا گفت ببین من دیگه نمیگم سی و هفت سال و چند ماه. تو هم باید همینطور بگی. تأیید کردی ولی تسلیم نشدی.  این روزا سرعت خلق نقاشیای تو واقعاً با نور برابری میکنه. در عرض کمتر از یک ماه یه دفترچه ی پنج...
11 اسفند 1392

به شمیم بیدمشک

هدیه ی پدر آسمان به مادر زمین، امروز، الماس باران بود و مروارید برف! امروز، سپندارمزدگان، گرامیداشت ایزدبانوی زمین، روز مادر، روز زن و روز عشق ایرانی ست.  نازنینم! مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص و پارسایی اهورامزدا، خداوندگار جهان! آیینه ی تمام نمای زیباترین صفات خدواندی در پیش چشمانم! هوای امروزت پر از شمیم بیدمشک باد، پر از شمیم با شکوه ترین شکوفه ی این ماه، گل مخصوص سپنته آرمئیتی، الهه ی عشق و زن و زمین! امیدِ آن دارم که فرداهای عاشقانه ات، این روز فرخنده را همیشه برایت ماندگارترین سازد.   توی این هوای برفی دلم هوس یه چای بیدمشک داره با نقل بیدمشکی کنارش. همیشه این روز به یاد من بنوش، چ...
29 بهمن 1392

بوی پیراهن من!

با یه غروری که توی وجودم موج میزنه مینویسم ازت عشقم: نمیدونی وقتی میام خونه و میبینم مشغول بازی با لباس خونه ای های من بودی و میگی : "مامان بو کن ببین چه بوی خوبی میده، بوی تو رو میده" دلم چه غنجی میره. یه تیکه ش رو شال میکنی و یه تیکه ش رو رودوشی و یه فصل با خودت و خیالت حرف میزنی و مهمونی میری و بچه داری میکنی و خاله بازی. یه وقتایی که روزای تعطیل هم سکوت و غیبتت رو شکار میکنم توی آغوش لباسم می بینمت. اینهمه احساست ستودنیه گل خوشبوی مامان. منو به عرش میبره زیباروی بهشتی! ...
27 بهمن 1392

آری آغاز، دوست داشتن است

از صبح که چشام رو به اول آذر باز کردم این جمله مث خورشید به من تابید. هی اومدم برات بنویسمش هی نشد تا اینکه بهترین مصداقی که می شد امروز بر این زیباترین جمله دلالت کنه پدیدار شد. بعد از اینهمه مدت که کرمانیم بالاخره میزبان بانوی آب شدیم. باران و بانوی آب امروز، اول آذر ماه،  بهترین ماه، دنیا  بر ما باریدند، آرام و آسمانی.  ...
1 آذر 1392

سهم من از خدا تویی

عاشقانه های تو برای من یه شبی که آروم توی آغوش من خوابیدی: مامانی دوسِت دارم با همین ابروهای قشنگت دوسِت دارم با همین لبای قشنگت دوسِت دارم با همین چشای قشنگت دوست دارم با همین موهای قشنگت دوسِت دارم با همین شلوارت دوسِت دارم با همین لباست ... تا حالا هیشکی یه همچین شعر قشنگی در وصف من گفته آیا!؟   ...
22 مهر 1392

زیر آسمانِ شب

دلم لک زده بود برات. این چند روزه خیلی حس میکنم دلتنگتم و سهم من از دیدن و لمس حضورت خیلی خیلی کمه. روزا که تا شیش نیستم و بعدشم بخاطر کارگاه بابایی تا برسم پیشت و ببینمت حداقل هفت شده. اینه که دیشب وقتی دیدم تا گفتم کار دارم و باید برای فرداتون غذا درست کنم، بدو رفتی بغل بابا حامد خوابیدی توی بالکن، دلم خیلی گرفت. حس پدرایی رو پیدا کرده بودم که تا دیروقت شب سرِ کارن و بچه هاشون همیشه فکر میکنن باباشون دوسِشون نداره! برگشتم توی آشپزخونه و شنیدم داری صدام میزنی. دویدم و با خوشحالی گفتم جانم، صدام زدی کارم داشتی و تو باز گفتی نه بابایی رو صدا زدم! بازم دلم گرفت. و اینبار بابایی که متوجه این حس من شده بود به یمن برنامه ی نجات بخش و البته گاهی ...
19 شهريور 1392

نگین انگشتر من

هزار کاکلی ِ شاد در چشمان توست، هزار قناریِ خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود. ... این تکه جواهر از شعر زنده یاد شاملو رو به امروز تو تقدیم میکنم دخترم، که منتهای عشق منی.   ...
16 شهريور 1392

زهی خجسته زمانی ...

هیچی نمیتونه لذت اون لحظه ای رو توصیف کنه که کلید بابایی توی قفل در پیچید و یهویی اومدین توی خونه. تا حدود 200 کیلومتری رو میدونستم کجایین ولی لحظه ی دیدار، به همت خبرندادن بابایی، خیلی خیلی هیجان زده شدم. تو عزیزِدلم مث خانومی تمام عیار بر من وارد شدی تا به قول خاله زینب نازنین غرق بوسه ت کنم. پنجشنبه عصر بود، حدودای شیش. خدایا سپاسم که عزیزان منو تندرست بهم برگردوندی، به عدد همه ی ذره های عالم. توی راهی که دوتایی با بابایی برگشتین تجربه های جدید جالبی داشتی: یکی اینکه توی صندوق عقب ماشین خوابیده بودی (البته با حفظ ارتباط با داخل ماشین) و کلی لذت برده بودی. بابایی قشنگ برات پتو و بالش پهن کرده بود و راحت خوابیده بودی، خصو...
2 شهريور 1392