نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

به نام پدر

افسوس بزرگم اینه که دیروز به هیچ عنوان نمیتونستم در سومین المپیاد ورزشی پدران و کودکان مهرآیین همراهیتون کنم. یه دوره ی آموزشی خیلی مهم سر کار داریم که انجام پروژه های امسالمون تماماً وابسته به اونه و من که هفته پیش هم دو روز دوره رو بخاطر سرماخوردگیم از دست داده بودم هیچ جوره نمیتونستم از دست بدمش. دیروز صبح رو تو و بابایی به شرح این اطلاعیه توی پارک مادر با بقیه پدران و کودکان مهرآیینی و صدالبته مادرانی که همراهی کرده بودن خوش گذروندین و من هزاران بار شرمنده ام که شرایطم خیلی خیلی ناخواسته طوری شد که دور از جمعتون باشم. دیشب بعد از کلاس ورزشت وقتی میخواستیم بریم سمت خونه ی آقاجون، حالت تهوعت شروع شد. دم خونه ی آقاجون کلی گل...
23 ارديبهشت 1393
11326 17 20 ادامه مطلب

سمتِ نگاهِ ما

حالا معنی این رو بیشتر می فهمم که: " عشق اونی نیست که دو نفر به هم نگاه کنن، عشق واقعی اونیه که دو نفر به یک نقطه نگاه کنن. " از وقتی مقصد نگاهمون اون نقطه کوچولوی روشنه بیشتر عاشقتم نیروانا،  بی شک باور میکنی، چون حس میکنم تو هم عاشق تر شدی بهم. ...
9 ارديبهشت 1393

امروزِ رؤیایی

با این دعوتنامه که روز سه شنبه تحویل بابایی شده بود برنامه ی شنبه عصرم تعیین شد. خیلی دلم میخواست مرخصی بگیرم و سر وقت حضور پیدا کنم ولی چون جمعه کشیکم رو به دوش یکی از همکارا گذاشته بودم روی مرخصی گرفتن نداشتم. به امید اینکه مراسم نیم ساعتی دیر شروع میشه و بالاخره به وسطاش میرسم امروز رو رفتم سرِ کار. سحر که می رفتم، لباس آماده گذاشتم که بابا برام بیاره عصر توی ماشین عوض کنم. کلی هم اس ام اس بازی کردیم که خودش رو جای مناسبی سر راه سرویس برسونه تا وقت داشته باشم سر و رویی مرتب کنم. لباس مناسبم تن تو بپوشه که با خودم ببرمت. خیلی هم تعجب کرده بودم که بابا نگفته بود حالا خیلی واجب نیست خودتو اذیت نکن! نمیخواد نیروانا بیاد ... و ا...
31 فروردين 1393

نامی که هدیه ی توست

به اسم و رسم زیبای مادری مفتخرم به یمن جاریِ حضورت توی زندگیمون نازنینم. این ششمین روزِ مادریه که با تمام وجود این روز رو از آنِ خودم میدونم. مادرم، چون تو، نازنین فرزندِ منی و امیدوارم که به تمامی مادرت باشم آنگونه که تو شایسته ی آنی فرزند! امسال هم این روزها به شنیدن شعری که با احساس هر چه تمام تر برام اجراش میکنی مفتخرم به پرواز در آسمانهای شادمانگی: مامان، مامانِ من                    (یادم رفته) نام قشنگِ تو                         همیشه بر زبان من چه شبهایی که تا صبح           &nbs...
30 فروردين 1393

و خدایی که

نگران سلوکت نیستم نیروانا، امروز بهت گفتم نیروانا وقتی بخواهی با خدا حرف بزنی چه جوری حرف میزنی؟ گفتی نمیدونم. گفتم همین که بگی خداجون مرسی، خدا جون تشکر، خدا میشنوه. گفتی خدا اینجا هست، کانادا دوره، خدا تو کانادا نیست. و بعد بلافاصله دراومدی که خدا خیلی بزرگه، توی همه ی شهرا هست، کانادا، کرمان، تهران، مشهد، بم ...، خدا تو مسجدام هست. کنار ما میشینه، باهامون حرف میزنه ولی ما نمیبینمش. و این شعر زیبا بیادم اومد که این چند روزه توی مهد یاد گرفتی: یک شب پر ستاره           خواب خدا رو دیدم خدا به من سلام کرد        منم اونو بوسیدم با صوت کودکانه     &...
21 فروردين 1393

برای پنجاه و یک ماهگیت

بس که ماهگرد تولدت رو اینجا پاس میدارم انگار خودتم حساس شدی به این موضوع؛ هر چند هنوز خیلی در جریان مطالب این خونه ت نیستی ولی انگار تله پاتی متوجه میشی و دائم میپرسی مامان الان چند سالمه؟ و من باید عدد سال و ماهت رو دقیق بگم تا خیالت راحت بشه که داری بزرگ میشی و با چندی پیشت متفاوتی. دیشب وقتی بازم پرسیدی بابا گفت دختر جون تو الان چهار ساله هستی تا باز که برات تولد بگیریم و پنج ساله بشی. ببین من الان چند سالمه؟ و تو گفتی سی و هفت سال و بابا گفت ببین من دیگه نمیگم سی و هفت سال و چند ماه. تو هم باید همینطور بگی. تأیید کردی ولی تسلیم نشدی.  این روزا سرعت خلق نقاشیای تو واقعاً با نور برابری میکنه. در عرض کمتر از یک ماه یه دفترچه ی پنج...
11 اسفند 1392

به شمیم بیدمشک

هدیه ی پدر آسمان به مادر زمین، امروز، الماس باران بود و مروارید برف! امروز، سپندارمزدگان، گرامیداشت ایزدبانوی زمین، روز مادر، روز زن و روز عشق ایرانی ست.  نازنینم! مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص و پارسایی اهورامزدا، خداوندگار جهان! آیینه ی تمام نمای زیباترین صفات خدواندی در پیش چشمانم! هوای امروزت پر از شمیم بیدمشک باد، پر از شمیم با شکوه ترین شکوفه ی این ماه، گل مخصوص سپنته آرمئیتی، الهه ی عشق و زن و زمین! امیدِ آن دارم که فرداهای عاشقانه ات، این روز فرخنده را همیشه برایت ماندگارترین سازد.   توی این هوای برفی دلم هوس یه چای بیدمشک داره با نقل بیدمشکی کنارش. همیشه این روز به یاد من بنوش، چ...
29 بهمن 1392

بوی پیراهن من!

با یه غروری که توی وجودم موج میزنه مینویسم ازت عشقم: نمیدونی وقتی میام خونه و میبینم مشغول بازی با لباس خونه ای های من بودی و میگی : "مامان بو کن ببین چه بوی خوبی میده، بوی تو رو میده" دلم چه غنجی میره. یه تیکه ش رو شال میکنی و یه تیکه ش رو رودوشی و یه فصل با خودت و خیالت حرف میزنی و مهمونی میری و بچه داری میکنی و خاله بازی. یه وقتایی که روزای تعطیل هم سکوت و غیبتت رو شکار میکنم توی آغوش لباسم می بینمت. اینهمه احساست ستودنیه گل خوشبوی مامان. منو به عرش میبره زیباروی بهشتی! ...
27 بهمن 1392