نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

امان از برچسب

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه ...
27 شهريور 1396

ما هیچ، ما فرزندان

این پست از درد دلهای مادرانه ی منه برای تو نیروانا، حکایت دیروزی که خاطره شد، به یاد پر خاطره ترین حادثه ی همچو دیروز روزی، که نیمه ی پیدا شده ی من، روایت مکمل من، بابا حامد عزیز تولد یافت! و اما حکایت دیروز... یه همچین مامان بچه ذلیلی ام من!  فکر کن بیش از یه ماه منتظر باشی که یه جشن عروسی خیلی ویژه بری که توش یگانه دوست همکارت رو که بازنشسته شده و از کشورم رفته بعد از سه سال و اندی ببینی. خیلی سفارشی از هم از طرف عروس و هم داماد دعوت شده باشی و خودتو وعده داده باشی که یه شب پرخاطره با دوستت رقم بزنی؛ اما درست ظهر همون روزی که قراره بری عروسی و توی آرایشگاه نشستی - که بعد از عمری به سر و صورتت صفایی بدی که خیلی هم مامان گرفتاری ...
3 شهريور 1396
1