نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

دوباره کار از نو

قصه اینجوری شروع شد که مامان باید بعد از دو سال و نیم خونه نشینی و پرداختن به شغل تمام وقت و خطیر و طاقت فرسای بچه داری, دوباره فعالیت اجتماعیش رو از سر بگیره و بره سر کار. درست روز بعد از سیزدهم فروردین در حالیکه داداش مزدای کوچولو نه ماهگیش رو به انجام رسونده و داداش اهورای دو سال و چهار ماهه هنوز مفهوم و تعریفی از سر کار رفتن مامان در ذهن نداره, به اتفاق تو و بابا که نخواست این روزای پرچالش رو تنها باشم رفتیم سرچشمه, شهر سازمانی و کاری من. تو مدام غر میزدی و از وضع موجود شاکی بودی. حق هم داشتی, برگشتن به خونه نقلی مجردیای من علیرغم اینکه برای من و بابا بعد از یازده و اندی سال, شیرین و پرمعنا بود, برای تو رنگ دلچسبی نداشت. خصوصا که ا...
23 فروردين 1396

اوقات خوش آن بود...

ایام نوروزی خیلی خیلی بکام بود اینقدر خاطره ی خوش و شادمانگی ازش بر روح باقیه که حیفه با کلمه اداکنم. عکسها رو میذارم برات یادگار عزیزم   دیدارت از مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد به همت و دعوت دوست نازنینم زینب, بی شک بهترین و خاص ترین اتفاق این بهار بود که امیدوارم با پیگیری این رویداد خجسته و تلاش برای فراهم کردن زمینه ی رفتن تو به مدرسه ای از این دست خاص ترین اتفاق امسال و تحصیل و زندگیت اتفاق بیفته. ...
21 فروردين 1396
1