نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

بهار بمان شکوفه ی پاییزی

کلی برات نوشته بودم پرید! حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها. فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم. دسته جمعی بردیمت گذاشتیمت سر درخت شکوفه جونم. همه ی زیبایی امروزت یه طرف, اینکه رفتیم در خونه مامان بزرگی برات قرآن بگیره از زیرش رد بشی یه طرف. با اشک شوق بدرقه ت کرد و شیرینی. بعدشم گفت من که نیستم دانشگاه رفتنت رو ببینم... توی ماشین میگفتی مامان بزرگی اشکش دراومد, منم گفتم آره خب خیلی بزرگ شدی یهو, اونم توی این لباست. وقتی رسیدیم با یه ماشین که اونم یه شکوفه توش بود و مامان باباش همزمان پارک کردیم و به سمتشون رفتیم و سلام کردیم. فاطمه اسم همکلاسیت ب...
31 شهريور 1395

بوی ماه مدرسه

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول. تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست...
24 شهريور 1395
1