نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

واژه ساز نیروانایی

-مامان میدونی مادربزرگ به انگلیسی چی میشه؟  -آره, تو میدونی؟  -میشه mummy capital [تعجب کردم, یعنی اون grand mother ی که ما یاد گرفته بوذیم منسوخ شده ؟!؟؟] -جدی میگی ؟ چه جالب! زمان ما میگفتن grand mother -خودم ساختمش, آخه مادر میشه mummy, بزرگ هم میشه capital - [خلاقیتت رو بنازم عزیزم. حظ کردم اینقدر ] ...
26 بهمن 1394

تب یادگار

اولین تبخال عمرت این هفته ای که گذشت و پر از تب بودی گوشه ی لبت نشست. یه هفته ی تمام خوابیدی و بیحال بودی. این هفته بیشتر از هر وقت دیگه ای تا بهت میرسیدم میشنیدم که "مامان خیلی دوستت دارم" و کلی پروازم میداد روی ابرا.  امیدوارم همه ی ناخوشیای زندگیت گذرا باشه عزیزم و هر چه کمتر و کمتر. خواستم از صورت قشنگت با تبخال عکس بگیرم اجازه ندادی و گفتی "اه, حتما میخوایی بذاری تو وگلابم." دوست نداری چیزایی که به نظرت نازیباست رو ثبت کنم اما من ایمان دارم وقتی بزرگ شدی همه شون برات دلپذیر و خوشایند خواهد بود دلبرک جان. ...
8 بهمن 1394
1