نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

جشن تولد کلوچه ی توت فرنگی

وقتی دکتر تاریخ زایمانم رو 19 آذر تعیین کرد دیدم که وقت هست تا برات جشن تولدی بگیریم و به سنت هر ساله تولدت رو شاد شاد پاس بداریم؛ یه کم از حال و هوای سوگواری آقاجون دربیاییم و برای تولد اهورا آماده بشیم. وقت زیادی برای طراحی تم و تهیه ی وسایل و تزئیناتش نداشتم، این بود که توی جاده برگشت از یزد، باز سری به گلناز عزیز و سایت تیساگل زدم تا ببینم راه ساده ای برای برگزاری جشنت پیدا میکنم یا نه. خوشحالم که بلافاصله انتخاب کردم و تو هم تأیید کردی که جشن تولدت رو با طعم و سبک کلوچه ی توت فرنگی برگزار کنیم. عکس آتلیه و طرح کارت و همه چی در نهایت شتاب و بدون وسواس و گیر زیادی من بدست اومد و تزئین کلاس رو هم به کمک خاله سمیرا انجام دادیم تا روز سیز...
26 آذر 1393
12517 4 14 ادامه مطلب

مث تولد آدم بزرگا

همیشه دلم میخواد روز تولد یه جور خاص و  در عین حال ساده و صمیمی   باشه  که بیاد بمونه. لحظه لحظه ی چه جوری گذشتنش برام مهمه و همینه که همیشه به هیجانم میندازه. آخر شب یازدهم که از خونه ی مامان سمت خونه میرفتیم بهت گفتم نیروانا فردا تولدته و تو خوشحال گفتی یعنی توی مهدکودک؟ گفتم نه عزیزم روز واقعی تولدت فرداست و چون مهدکودک فقط پنجشنبه ها جشن داره، جشن تو هم پنجشنبه ست و تو گفتی آهان فردا مث تولد بزرگترا تولدمه. بوسیدمت و گفتم آره عشقم... سر چهارراه پسر گلفروشی جلومون دراومد، بیدرنگ به بابایی گفتم واسه تولدت گل بخره. خوب میدونم که چقدر عاشق گلی و همینطور چقدر عمیق میشی توی رفتارایی که سر چهارراه در مقابل انواع و اقسام آد...
12 آذر 1393
17322 6 10 ادامه مطلب

دوباره شیرین

شیرینم! ای طعم دلچسبِ لحظه لحظه های فراز و فرود زندگی، ای بهانه ی خستگی در کردنِ روزمرگی هایِ گاه نه چندان شیرین! آنچه بر ما ارزانی داشته ای بیش از حلاوت لحظه هاست و آنچه به بهانه ی قدوم تو بر ما ارزانی داشته شده فراتر از پایان روزمرگی ها.  به عدد انگشتان یک دست، بر مدار شیرین وجودت گشته ایم و اینک در آستانه ی آغاز یک دور عاشقانه ی دیگر،  پنجه در پنجه ی آفتابیت، چشم به آسمان دوخته ایم تا هدیه ی آتشین دیگرش را نیز بر ما ببخشاید. باشد که از نور نیروانایی تو و هستی بخشی اهورایی او، این دور گردی ها به سماعی ابدی بینجامد.  پنج سالگیت سرشار از شهد و شکر باد نازدانه! شیرینِ شیرین. ...
11 آذر 1393
6470 10 30 ادامه مطلب

یک آیه یاد

دیشب که خونه آقاجون و مامان بزرگی بودیم و با بقیه مشغول تدارکات مراسم چهلم, دم دمایی که خواستیم برگردیم خونه یهو اومدی پیشم و آروم بهم گفتی مامان من بیشتر از همه دلم برای آقاجون تنگ شده و بغضت به خیسی چشای قشنگت انجامید. بغلت کردم و گفتم میفهمم چی میگی و دلداریت دادم که با هم میشینیم و عکس و فیلماش رو نگاه میکنیم و ... نمیدونم روزی که این رو میخونی کی هست و چقدر از خاطرات آقاجون یادته ولی یکی دو تا خاطره ای رو که ازش این روزا برامون تعریف کردی و تکرار, برا ت یادگار میکنم به بهانه ی چهلمین تکرار روز پروازش و به پاس اینهمه عشقی که بین تو و اون هست: مامان, یه روز با بابا از کارگاه با دوچرخه رفتیم خونه مامان بزرگی, آقاجون از پنجره دستشویی...
6 آذر 1393

آذر سلام!

ماه قشنگ تولدت از راه رسید. ماه تولدت همیشه منو به هیجان میندازه. حالا دیگه ماه تولد تو و اهورا خواهد بود به مدد خداوندی. امیدوارم این ماه برامون دنیا دنیا شادی و فرخندگی بهمراه بیاره. برای همه در همه جا. ...
1 آذر 1393
1