نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

در آخرین روز اَمرداد، ماه جاودانگي و بی مرگی، ديروز، ثمره ی یک سال تلاش خودت و اعتمادم به توان تو و نتيجه بخش بودن آموزشت رو برام به نمایش گذاشتی عزیزم. ساعتهاي پي در پي و بي اينكه از سوي من هيچ اصرار يا تمنايي باشه. چنان نسیم، بسان موجهای آرام اقیانوس، نرم و موزون خراميدي و دل بردي و من چشم دوختم به تماشاي رقص پَر گونه ات، سبك و رؤيايي با آهنگ حاصل عمر همايون شجريان و كلاسيك ها و فولكلورهايي كه توي گوشيم هست و نميدونم كجاييه ولي انگار قرنها در روح تو دميده شده كه اينگونه هماهنگ با موج اندام تو مي نمود. بیشتر حیرتم از این بود که تمرینِ با ریتم راه رفتنِ کلاس موسیقی رو با حرکات باله تلفیق کرده بودی و انگار خودت طرح رقصت رو شکل داده بود...
31 مرداد 1393

یه فصل تازه

برای تو که حداقل هفته ای دو سه بار سنت رو ازم میپرسی تا ببینی چقدر بزرگتر شدی می نویسم عزیزم. امروز چهار سال و هشت ماهه ای نیروانا! حال و هوای این روزای ما حال و هوای لاک پشت و حلزونه. با این تفاوت که خونه مون رو بدوش می کشیم تا یه سمت دیگه پیاده ش کنیم. این دومین اسباب کشی ای هست که تجربه میکنی و می کنیم دخترم و برای اهورای کوچولو که هنوز پا به این دنیا نذاشته، اولینه. من دَرسای شیرینی از این همه سختی گرفته م که دلم میخواد تو و داداشی هم بهشون برسین. میدونی لذت اسباب کشی اینه که یه دور، همه ی ریز و درشت زندگیت رو مرور میکنی و دستت میاد به چیا الکی تعلق داری در حالیکه به هیچ کارِت نمیان، چیا رو داشتی و اصلاً نمیدونستی، چیا رو میتونی نداشت...
11 مرداد 1393
1