نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

چشم چشم دو ابرو

نازنینم! خوشحالیم که در سیر طبیعی مراحل رشدت به تصویر آدم رسیدی!  از اولین روزی که قلم به دست گرفتی و تنها اثرهای کمرنگی روی کاغذ به جا گذاشتی خیلی گذشته. ما به ایمان محکم بابایی به عدم نیاز به آموزش نقاشی به کودک، اینهمه مدت صبر کردیم و انعکاس روح بلندت رو به آموزه های خودمون محصور نکردیم تا خودت پله پله نقش بیافرینی و برسی به چنین روزی که این اتفاق زیبا رو در دلهامون جشن بگیریم و بر دیوار ذهن و این خونه خاطره کنیم.  زیبایی این رویداد مثل خیلی از رویدادهای دیگه در هم آییش با اتفاقای دیگه ست: یکی این که هنوز توی مهد مشغول پروژه ی "من" هستین و در مورد کلی چیزا حرف زدین، تجربه کردین، بازدید کردین ...، من منحصر بفرد ...
20 آبان 1392

هم آیش زیبا

به مدد گزارشهایی که از مهدت میرسه دریافتیم که الان بلدی بشماری و عدد و رقم رو با هم تطابق بدی. دیشب داشتم خواب می دیدم که داری دو تا عدد چندرقمی گنده رو، روی یه وایت برد با هم جمع میزنی!!! قشنگ دغدغه ت رو برای شمردن هر چی که دم دست و چشمت میرسه میبینم. و میشنوم زمزمه های اقرارت به یکتایی خدا رو  : قل هوالله احد. خیلی جالبه که در عین اینکه همه چی رو میشماری و تا براشون میبینی خدا رو، بی تا، فریاد بزنی عزیزم. امیدوارم ذره ذره ی وجودت همراه با تک تک سلول های نازنینت به یکتایی خدا ایمان بیارن و هیچ گاه به هیچ شکلی، هیچ چیزی رو غیر از جان لایتناهیِ جهان، شایسته ی پرستش و تکریم ندونن. اون منِ نازنینت که این روزا در حال کشفشی باید تو رو به...
8 آبان 1392

عسل واژه های تو در آستانه ی چهل و هفت ماهگی

گَرمَمبَند: گردن آویز دَستَمبَند : بر وزن گردنبند، همان که زینت دست می نمایند، دستبند لَخبَند : آذین چهره، همان که هیچ گاه از صورت هیچ بنی بشری محو مباد اِودِزاج : آیین اشتراک مهر و عشق و نفس، همان که این روزها بدان و حکمت آن می اندیشی منحصربفرِد من!
6 آبان 1392
1