نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

کارگردان کوچک من

این روزا به طرز جالب انگیزناکی بازیگر نمایشهایی هستم که تو برام ترتیب میدی. خودت نمایشنامه می نویسی، طرح صحنه میزنی، کارگردانی میکنی و همبازی من میشی برای اجرا! خاله بازی از نوع امروزی و کاملاً تحت فرمان تو! و من گاهی مطیع و اغلب بی حوصله برای تن دادن به اوامر کارگردانیت.  تو طفلک معصوم هم برای اینکه مث پادشاه شازده کوچولو، اوامرت اطاعت بشه، مدام مجبوری فرمانت رو عوض کنی تا منِ آدم بزرگ حاضر به فرمانبرداری بشم. منو ببخش خانومِ کارگردان ولی واقعاً بعضی وقتا تکرار مداوم صحنه هایی که کارگردانی میکنی و کاتِ لحظه به لحظه شون حوصله م رو سر میبره و باعث میشه درست توی اوج بازی که داری لذت میبری از ادامه سر باز بزنم. چه بی رحمم نه!؟ (گفتم ...
30 مرداد 1392

دلم برات تنگ شده جونم

از نیمه ی مرداد که ترم تابستونی مهدت تموم شده، یه خرده با دست و بال فارغ تری گذران می کنیم. گو اینکه هر چند روز یک بار سراغ مهدکودکت رو می گیری و منم برای چندمین بار باید برات توضیح بدم که تعطیله و تا وقتی بابایی مدرسه ش شروع نشه نمیتونی بری مهد. آخر هفته ی گذشته فستیوال عروسی داشتیم؛ کرمان و بلافاصله فرداش مشهد. تقریباً از رفتن به عروسیِ مشهد منصرف شده بودیم که بازم دلمون نیومد و ساعت 12 ظهر زدیم به جاده و ده و نیم شب توی قلب عروسی رسیدیم. خیلی هیجان انگیز بود. یاد مجردیام افتادم و این قبیل ژانگولربازیاش! توی ماشین ناهار بخور، آرایش کن، لباس عوض کن، لباس تو رو عوض کن ... و همینجور یه کله بشین تا مقصد. بعدم خیلی رمانتیک برس وسط جشن و م...
28 مرداد 1392

وِرژنِ نیرواناییِ بز زنگوله پا

دیروز از گرمای هوا زدیم به حموم. بعد از کلی رقص و پایکوبی که تو با ریتم میخوندی (هر چی به زبونت میومد) و منم کودک وار همراهیت میکردم   همینجور که مشغول شست و شو بودیم شروع کردی نمایش بز زنگوله پا اجرا کردن و من رو هم ناخودآگاه کشوندی توی صحنه. هی میومدی در میزدی صدات کلفت بود گول نمیخوردم میرفتی عسل میخوردی میومدی باز دستاتو میدیدم سیاهه آردمالی میکردی میومدی برای اینکه بازی تموم نشه دوباره هی آردا رو پاک میکردی برمیگشتی من گول نمیخوردم دوباره آردمالی میکردی و بعد از یه چندبار که دیگه خودتم تحملت تموم شد بالاخره من گول صدای نازک و دستای سفیدت رو خوردم و در رو باز کردم. زوزه ی گرگانه ای کشیدی و اومدم بترسم و التماس کنم منو نخوری گف...
12 مرداد 1392

مرغ سحر

ساعت 4:07 بامداد (به وقت موبایل من) صدای غلت زدنت توی تخت میاد. یه بار بلند میگی مامان و من میگم جانم. بعد سکوت میکنی، دلم میخواد بمونم ببینم چی میخواستی ولی باید برم، الاناست که سرویس برسه. با یه دنیا آرزوی خوش غیاباً باهات خداحافظی میکنم و در واحد بسته. به تکرار هر روزه ی مراسمِ این روزا میرسم طبقه ی همکف و لابی و حیاط و پشت در ساختمان و گوش به زنگ تا صدای اتوبوس رو بشنوم و بپرم بیرون پاورچین پاورچین برم تا سر کوچه... که یهو صدای تو توی کل کوچه طنین انداز میشه، محکم و رسا : " آب " خیلی جا میخورم، انگار که بیخ گوش خودم میگی آب. شک میکنم خودتی یا نه که دوباره باز محکم امر میکنی : " آب ". خدا خدا میکنم باباحامد زود بیدار بشه...
9 مرداد 1392

جامانده از بهار

ماه دوم تابستونم رسید و من نتونستم خاطره های زیبا و بهاری آخرین روز شیراز و زیباترین روزای مشهد رو برات موندگار کنم.  از حضرت حافظ و جناب ملک در وهله ی اول و نازنینای خودم مهدخت و بردیا، همچنین زینب و دیانا و زهره و نیایش با همه ی عزیزایی که توی اون روزا و سفرامون به خاطرات و عکسامون شیرینی خاصی بخشیدن معذرت میخوام. تا دیرتر نشده تجربه های زیبای تو رو لیست میکنم و عکسای یادگاری رو قاب دیوار خونه ت.  روز تولدم آرامگاه حافظ، تو درگیر مسئله ی آرامگاه و پیش خدا رفتن شدی و نمیدونم چقدر خوب تونستم برات توضیح بدم که مفهوم اون مکان چیه. بعدشم شروع کردی به بافتن رشته های خیالت پیش خاله مهدخت که چه با اشتیاق به گفته ها و بافته هات دل می...
5 مرداد 1392
17003 0 12 ادامه مطلب

غرورآفرین کوچک من

این بار کنجکاوی من و بابا موجب خلق این حکایت بامزه شد. در راه برگشت به خونه دراومدیم که توی مهد چی شده که پات زخم شده و چسب زدن و تو میگفتی خورده به اسباب بازیِ زرد و مام پیگیر که اسباب بازی زرد چی بوده؟ که گفتی مهره! بعد باز پرسیدیم خب وقتی زخم شد گریه هم کردی؟ اولش گفتی نه ولی از اونجایی که خیلی صداقت داری و نمیتونی حرف ناراست رو بیش از چند لحظه تحویل بدی گفتی یه کم گریه کردم و بعدشم گفتی: "نیوشا و نغمه و دریا نگرانم شده بودن!" جونم که این حس ها رو قشنگ درک میکنی. اونوقت من پرسیدم کسری چی؟ اون نگرانت نشد؟ و تو گفتی چرا ازم پرسید چی شده نیروانا! یه کم که از این سؤالم گذشت گفتی: "من گریه ی مردونه کردم!" پرسیدم یعنی چه جوری؟ و گف...
2 مرداد 1392

روزشمار مهرآیین

انتقالی سال پیش بابایی به آموزش و پرورش کرمان و رسیدن تو به سنی که دیگه باید توی جمع همسن و سالای خودت رشد می کردی و کم رنگ شدن امیدم از وضعیت فعلی پرورش نونهالان سرچشمه به شرح حالهایی که توی پستای روزشمار مهدت مردادماه پارسال نوشتم و آرشیو شده، رؤیایی رو که از پارسال توی ذهن می پروروندم به واقعیت بدل کرد و تصمیمم من به رفتن قطعی شد. بابایی هنوز شوکه بود و همین بود که با اینکه اردی بهشت ماه ثبت نامت کرده بودم برای مهد، شک داشته باشم که بالاخره میریم یا نه. میدونی دل کندن از این خونه ی سرچشمه با حیاط دلگشا و خاطرات نابش و از همه مهم تر کارگاهی که بابایی کنجش برای خودش دست و پا کرده بود برای بابا خیلی سخت بود و همه ش با ناباوری به مسئله ی هجر...
24 تير 1392
19918 0 19 ادامه مطلب

سیصد و شصت درجه

دلم میخواست تا تنور داغ بود نون رو بچسبونم که همه ی همت من حداقل دو روز تأخیر انداخت به ثبت دو تا پیشرفت قشنگ زندگیت: همین شنبه 18 خرداد برای اولین بار 360 درجه رکاب دوچرخه ت رو چرخوندی و با  سرعتی که برای همه مون هیجان انگیز بود دوچرخه روندی. از وقتی بهار شده بود توی حیاط و کوچه دوچرخه سواری می کردی ولی نهایت 180 درجه رکابت می چرخید و باز سریع پات رو برمیگردوندی و انگار با یه پا رکاب میزدی ولی دو روز پیش جشن خوشگلی توی دلمون برپا شد از این مهارت جدیدت عزیزم. الهی چرخ شادیا و برکت زندگیت همینجور 360 درجه و تند تند بچرخه. و دیگه اینکه همون شنبه عصر وقتی جیشت تموم شد و اومدم بشورمت در کمال حیرت دیدم که خودت رو به شیر آب رسو...
20 خرداد 1392
1