نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

جشن آوا و آفتاب

یه عمر بیکار و حیرون و تشنه ی یه قُلُپ کار و حرکت فرهنگی می گردی، یهو توی دو هفته مونده به عید دو تا سونامیِ جشنواره ی فرهنگی با خودشون میبرنت، ... چه جاهای خوبی هم میبرن. چرا که نه!؟ 14 و 15 و 16 اسفندی که گذشت یه سر داشتم و هزار سودا، از یه طرف برگزاریِ جشنواره ی استانیِ موسیقی آوای مس توی شهر محل کارم، سرچشمه، بود که ما میزبانش بودیم و از یه طرف دیگه جشنواره ی فرهنگی هنری کودک و نوجوان آفتاب توی شهر محل زندگیمون، کرمان، که مهمان و شرکت کننده اش بودیم! فرصتی شد تا تو یه کم درک کنی جشنواره چیه، هر چند به دلیل تداخلشون با هم، فقط توی جشنواره ی عکس و فیلم آفتاب همراهمون بودی. شایان ذکره که میزبانی من توی جشنواره ی موسیقی سرچشمه فقط به صر...
17 اسفند 1392
14463 0 22 ادامه مطلب

... مانده تا باز شود اینهمه نیلوفر وارونه ی چتر

جمعه ای که گذشت دراومدی که: مامان امروز هشتمه و من که در جریان آموزش روزای هفته تون بودم گفتم: نه مامان هفته هفت روزه، امروزم جمعه ست و روز هفتمه. گفتی : نه مامان ما داریم میشمریم. 1، 2 ، ...، 8 داریم روزا رو میشمریم تا عید بشه! و تازه اونوقت بود که فهمیدم داری روزای ماه رو میشماری. جالب این بود که روزی رو هم که مهد نرفته بودی شمرده بودی ولی چون خیلی بهت خوش گذشته بود پنجشنبه و جمعه رو یه روز دریافته بودی و به جای نهم، هشتم شده بود. خیلی بامزه ست تعبیری که از زمان داری و واژه های دیروز و امروز و فردا و یه روزی.  آبان ماه بود که با خانوم مربیتون صحبت میکردم و اون میگفت توی این سن فقط روز و شب رو تمیز ...
13 اسفند 1392

برای پنجاه و یک ماهگیت

بس که ماهگرد تولدت رو اینجا پاس میدارم انگار خودتم حساس شدی به این موضوع؛ هر چند هنوز خیلی در جریان مطالب این خونه ت نیستی ولی انگار تله پاتی متوجه میشی و دائم میپرسی مامان الان چند سالمه؟ و من باید عدد سال و ماهت رو دقیق بگم تا خیالت راحت بشه که داری بزرگ میشی و با چندی پیشت متفاوتی. دیشب وقتی بازم پرسیدی بابا گفت دختر جون تو الان چهار ساله هستی تا باز که برات تولد بگیریم و پنج ساله بشی. ببین من الان چند سالمه؟ و تو گفتی سی و هفت سال و بابا گفت ببین من دیگه نمیگم سی و هفت سال و چند ماه. تو هم باید همینطور بگی. تأیید کردی ولی تسلیم نشدی.  این روزا سرعت خلق نقاشیای تو واقعاً با نور برابری میکنه. در عرض کمتر از یک ماه یه دفترچه ی پنج...
11 اسفند 1392

سپندانه

به شمیم اسفندی بر آتش، به حریم نفَسم پا نهادی، عشق! مباد که دلِ گداخته خاکستر شود، اسفندی بپاش.   ماهی کوچولوی اسفندی من، یسنای عزیزم! شعر بالا رو نمیدونم کِی گفته م ولی حسم رسید که برای تولدت به تو و مامان گلت الهه جون تقدیم کنم. کِی باشه که از عطر حضورتون سرمست بشیم. فردات مبارک باد! ...
6 اسفند 1392
1