نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

به شمیم بیدمشک

هدیه ی پدر آسمان به مادر زمین، امروز، الماس باران بود و مروارید برف! امروز، سپندارمزدگان، گرامیداشت ایزدبانوی زمین، روز مادر، روز زن و روز عشق ایرانی ست.  نازنینم! مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص و پارسایی اهورامزدا، خداوندگار جهان! آیینه ی تمام نمای زیباترین صفات خدواندی در پیش چشمانم! هوای امروزت پر از شمیم بیدمشک باد، پر از شمیم با شکوه ترین شکوفه ی این ماه، گل مخصوص سپنته آرمئیتی، الهه ی عشق و زن و زمین! امیدِ آن دارم که فرداهای عاشقانه ات، این روز فرخنده را همیشه برایت ماندگارترین سازد.   توی این هوای برفی دلم هوس یه چای بیدمشک داره با نقل بیدمشکی کنارش. همیشه این روز به یاد من بنوش، چ...
29 بهمن 1392

بوی پیراهن من!

با یه غروری که توی وجودم موج میزنه مینویسم ازت عشقم: نمیدونی وقتی میام خونه و میبینم مشغول بازی با لباس خونه ای های من بودی و میگی : "مامان بو کن ببین چه بوی خوبی میده، بوی تو رو میده" دلم چه غنجی میره. یه تیکه ش رو شال میکنی و یه تیکه ش رو رودوشی و یه فصل با خودت و خیالت حرف میزنی و مهمونی میری و بچه داری میکنی و خاله بازی. یه وقتایی که روزای تعطیل هم سکوت و غیبتت رو شکار میکنم توی آغوش لباسم می بینمت. اینهمه احساست ستودنیه گل خوشبوی مامان. منو به عرش میبره زیباروی بهشتی! ...
27 بهمن 1392

نمونه ای از خروار

بعد از حدود هشت ماه، خاله جمیله و آریا رو که از سرچشمه اومده بودن کرمان می دیدیم. هر دومون از اینکه می دیدیم بچه هامون توی این مدت چقدر بزرگ شدن هیجان زده شده بودیم.  خاله جمیله: اصلاً فکر نمی کردم نیروانا اینقدر تغییر کرده باشه. نیروانا: خاله ولی من همه ش توی آینه خودمو نگاه میکنم، هیچ تغییری نکرده م.     ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سیر تحول "می خواهم چکاره شوم" نیروانایی تا این زمان: دکتر بدن > آشپز > گلفروش > نقاش ! یه روز بعد از اینکه نقاشیت تموم شد مداد رنگیاتو گرفتی دستت...
26 بهمن 1392
19671 0 11 ادامه مطلب

لذت نقاشی، لذت آفرینش

هیچی برای من این روزا بیشتر از زل زدن به انگشتای کوچیکت که مث یه تردست، به آنی زیباترین نقش ها رو تو زمینه ی برفی کاغذ میشونه لذتبخش نیست، ببین خودت که خالقشونی چه احسنت احسنتی که به خودت نمیگی. منو میشونی که نقاشی کشیدنت رو ببینم یا دو تا صفحه کاغذ میذاری تا همزمان نقش آفرینی کنیم. هر جا میریم دفتر نقاشی و پاستل روغنی و مدادرنگیاتم باهامونه یا اگه یادمون رفته باشه قلم و کاغذی از میزبان عزیزمون می گیریم و تو شروع میکنی به طرح زدن. دفتر نقاشیت پُره از نقاشیای رنگ به رنگ خودت و عزیزانی که ازشون خواستی تا برات یادگاری بکشن. لذتبخش تر از اون، حرفاییه که حین نقاشی یا بعدش برام میگی که این یکی دو تاش رو یادداشت کردم بمونه برات: یه بار همی...
20 بهمن 1392

گل و گلدون

شاید دلیل اینکه این روزا نمی نویسم توی چه مرحله ای از رشدت هستی و چیکارا بلدی و چه چیزا میدونی اینه که یه خروار گزارش ریز و درشت از مهدت بهم میرسه و من حداکثر هر دو هفته یه بار در جریان جزء جزء مهارتایی که فرا می گیری یا باهات تمرین میشه قرار می گیرم. قطعاً من به گرد تکثیر لحظه به لحظه ی اون سلولای خاکستری و رنگارنگ وجودت نمی رسم، فقط همونطور که یکی از دوستای عزیز وبلاگیم میگه، عین گلدون گوش میدم به موسیقی رشدت نهالک من. و اگه بتونم سعی میکنم یه جوری نقشی توی این روزات داشته باشم، نقشی بیشتر از مامانی که فقط بلده بره سرِ کار؛ خیلی تلاش میکنم توی پروژه هایی که براتون تعریف میکنن تا میتونم کمک کنم؛ با هم سرچ کنیم؛ دنبال سوژه ی مرتبط بگرد...
14 بهمن 1392
15691 0 17 ادامه مطلب

هُماروز زایش آتش

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد          هم آن و هم این سنگ گردید خرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ           دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهـاندار پیش جهان آفرین              نیایش همی کرد و خواند آفرین که اورا فروغی چنین هدیه داد              همین آتش آن گاه قبله نهاد یکی جشن کرد آنشـب و باده خورد              سده نام آن جشن فرخنده کرد واسه سده ی امسال کلی تو ذهنمون ایده چیدیم ولی هیچکدومش به طرح و اجرا نرسید. دوستای گلی هم که انتظار دی...
11 بهمن 1392

اجتماع زیبای نیانایی

  خاطره ی زیبای سفر مشهدی که پیشامدش طبق اکثر وقتا خودمونم غافلگیر کرد، بعد از تجدید دیدار و رفع موقت دلتنگی بابا جان، مادر جون، عمو حمید و خاله رویای عزیز، همبازیگری و تازه کردن دوستیامون با دوستای وبلاگی مشهدیمون بود. گردش ظهرگاهیِ سرد مشهد توی پارک ملت به اتفاق زینب عزیزم، عمو ابوذر و دیانای نازنین. بازی، شادیِ شما و تماشای ما توی گرمای دلچسب سرزمین سرپوشیده ی عجایب یکشنبه شب و هکذا بازی، شادیِ شما و تماشای مجدد ما توی میعادگاه همیشگی عاشقانه مون، کلوپ پاندا و این بار همراه با زهره و نیایش عزیزم و بابا مهدی همیشه حامی. مهمون شدن تو خونه ی باصفای زینبم که عجیب پر از انرژی مثبت بود و گوشه گوشه اش نشون معرفت و اهل دلیِ ساکنینش. گل و گیا...
5 بهمن 1392
1