نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

پرسشی رو به روشنی

از همین الان شروع شد، وقتی با هم داشتیم عکسهای وبلاگهای دوستان رو میدیدیم. با دیدن هر صحنه و موضوعی میپرسی: چرا؟ البته ظاهراً دو روزه که بابایی رو درگیر این پرسش کردی. لحظه ی تحول بزرگی توی زندگیته عزیزم. امیدوارم همیشه "چرا"هات پاسخ داده بشن. و دعا میکنم اونقدر آگاهی و روشن بینی داشته باشیم که پرسشهات رو سرکوب نکنیم، که بیاموزیمت به دنبال "زیرا"ها باشی، تا اونجا که حس کنی واقعاً رسیدی. تا نهایتِ نیروانا.  پا نوشت: عکس رو همین حین که داشتم این لحظه رو ثبت میکردم پسرخاله یاسر برام ایمیل کرد. بماند یادگار این لحظه و روز زیبا. ممنون پسرخاله  پی نوشت: همین الان داری از بابایی میپرسی: "بابا هوا تاریک شده؟" ...
25 مهر 1391

فييييين

هيشكي نميتونه بفهمه من چه لذتي دارم كه حالا ديگه خودت بلدي فين كني و وقتي دَماغ مبارك پر از پوخ ميشه ديگه دغدغه ي بيرون كشيدنشون به زور پوآر و تحمل گريه و ناراحتي و تقلات براي در رفتن از زيرِ دستمون رو نداريم. با واژه ي "پوآر" و اينكه چي هست هنگام خريد سيسموني آشنا شديم و فهميديم انواع مختلفي داره. ما يه نوع جوجوي بامزه ش رو برات انتخاب كرديم. از اينا كه دو تا لوله به يه مخزن داره و يكيش براي وصل به دماغ ني ني و ديگري براي گذاشته شدن در دهان مامان يا بابا و مكش براي تخليه ي مخاط دَماغه. وقتي ميخريديمش خدا رو شكر ميكرديم كه تكولوژي چنان پيشرفتي كرده كه ديگه نبايد نگران اين چيزا بود. چيزايي كه به ظاهر پيش پا افتاده است ولي من يك پست خاص ر...
25 مهر 1391

كلمه بازي با تراشه هاي الماس

به محض اينكه تبليغ پاپ آپ "تراشه هاي الماس" رو توي مديريت ني ني وبلاگ ديدم روش كليك كردم. دقيق يادم نيست كي بود، شايد اوايل سال.  وقتي به دنيا اومدي يه تبليغي رو توي برخي شبكه ها ميديدم با اين عنوان"Your baby can read" و هم من و هم حامد خيلي مشتاق دونستن چند و چونش بوديم. هنوز يك ماه نداشتي كه زنگ زديم به شماره تلفني كه توي تبليغات ارائه شده بود و خوشحال كه چون آموزش خوندنش از سه ماهگيه هنوز وقت خوبي داريم و دير نشده. يه شماره مربوط به اصفهان بود و مؤسسه اي كه وارد كننده ي اين پكيج بود. بابايي باهاشون صحبت كرد و به اين رسيديم كه اين پكيج انگليسيه. خيلي ناراحت شديم چون ترجيحمون اين بود كه اول زبان مادريت قوي بشه و بعد زبان دوم. اين ...
23 مهر 1391
14042 0 18 ادامه مطلب

برداشت ويژه از روزي كه جهان به نام توست

خواستم يه جورِ خاص روزت رو پاس بدارم و سپاس خدايِ مهربونم و همه ي ياريگران كه اين خواسته م به اجابت رسيد. مابقيش رو خودت توي تصاوير بخون كودكِ من: يه عشق وافر به تو، يه جرقه، يه عزمِ راسخ، يه تماس با خاله مريمِ عزيز، يه بليط هواپيما، يه بستنِ بار و بُنه و يه پرواز بسوي سومين جشنواره ي "بهترين ها براي غنچه هاي شهر"، كجا؟ برج ميلاد تهران! بعد از تولد يك سالگيت، اولين باري بود كه سفرِ هوايي رو تجربه ميكردي. همه چي برات جالب بود، قربون صدقه رفتنِ خاله هاي هواپيما (مهمانداران)، تصورت از پرواز، هي پرسيدنِ اينكه الان داريم پرواز ميكنيم؟ الان داريم ميريم؟ ... و از همه جالب تر كه يه خاطره ي فراموش نشدني رو برام حك كرد اينه: وقتي...
19 مهر 1391

ختم به خير

خيلي وقته از پيشرفتهات ننوشتم گلم،‌ از بس كه حواسم به مسائل اجتماعيت مشغول بوده،‌ ببخش. جفت پا پريدن رو چند وقته ياد گرفتي و شرمنده كه دقيق نميدونم كِي! از روي مبل جفت پا ميپري پايين و يه روز كه خونه ي آناهيتاي عزيزم بوديم اين كار ِ تو آناهيتاجون رو هم ترغيب به پريدن كرد. خيلي بازي بازيِ جالبي بود اون روز. يه چيزي بگم، الان رفتم پستهاي موضوع تكامل نيروانايي رو مرور كردم. دقيقاً 13 مهر پارسال يه پست برات نوشتم با عنوان "بپر، بپر" و چقدر جالب كه اونموقع جفت پا نميپريدي. خداي من درست يك سال گذشته از اون روز!!! باورش خيلي سخته، 365 سلام به خورشيد! پس بايد خيلي وقت باشه كه جفت پا هم ميپري و من فكر ميكنم همين ايامه!!! چه ق...
12 مهر 1391

تو فكرِ يك سقفم

خصوصيت اقليمي كه توش بسر ميبريم اينه كه حدوداً 9 ماه ِ سال، پاييز و زمستونه و يه چند صباحي هم تابستون و بهار. اينه كه سرما دير ميره و زود مياد. بنابراين فرصتي كه ميشه از هواي بيرون و فضاي باز استفاده كني محدوده. مبلمان ِ شهري ما اما انگار هيچ توجهي به اين مسئله نداره. حالا از نحوه ي پوشش پياده رو ها و جدول گذاري خيابونا و ميدونا و و ايستگاههاي اتوبوس بي در و پيكري كه مخصوصِ ايستادن بچه ها و بزرگترا براي رسيدن سرويسهاي مدارس و كارخانه هست بگذريم كه فعلاً‌ دغدغه ي من براي تو نيست. دغدغه ي من اينه كه توي بخشِ بيشتر سال، هيچ فضاي بازيِ مناسبي براي شما وروجكها توي شرايط آب و هوايي سرد نيست. خب اينهمه عمر رو آدم حيفش مياد فقط كنج خونه ب...
12 مهر 1391

بهترين پدر دنيا

اين عكسها رو مامان سايناي عزيزم برام با يه ايميل فرستاده. عجيب شبيه اوقاتي هستن كه با بابايي ميگذروني. براي نشاط روح تو، اون روزي كه ياد اين ايام كني و نشستن يه لبخند كوچولو روي لباي دوستاي عزيزم، با اجازه ي صالحه جان و همه ي دست اندركاران نشر اين ايميل،‌ برات ميذارمشون:   به يادبود سي و چهارماهگيت و تشكر از بابايي براي همه ي بودنش ...
11 مهر 1391

پنج ِ وارونه

به شكل "قلب" علاقه ي خاصي داري. هميشه توجهت رو به خودش جلب ميكنه. نميدونم كدوم دل عاشقي اينو بهت ياد داده كه انگشتاي شست و سبابه ي دو دستت رو به هم ميچسبوني و ميگي " مامان، شكلِ قلب" . من ضعف ميكنم و بي اختيار ياد اين تيكه شعر ميافتم كه زمان دانشگاه روي مقواهاي بين برگه هاي كلاسورم نوشته بودم. پاسخ يه برادر بزرگتر به برادر كوچيكتره كه هي ازش ميپرسه چرا همه ش توي دفتر و كتاب و همه جا "پنج ِ وارونه" ميكشي و اون ميگه: بعدها وقتي كه بارش بي وقفه ي درد، سقف كوتاه دلت را خم كرد، بي گمان ميفهمي پنج ِ وارونه چه معنا دارد  به بهانه ي  ♥ مهر تولد نيايش عزيزم   كوچولوي نازنين دستات ...
5 مهر 1391

علوم تجربي

همين الآن كه زنگ زدي بهم پشت تلفن ميگي:" مامان من ديش دان و دان دان رو ميبرم آرايشگاه، اگه موهاشونو كوتاه كنن بهشون جايزه ميدم. خب من مامانشونم" حدس ميزنم چه اتفاقي در شُرف رخ دادنه. قطعاً چشمت به قيچي افتاده و اخيراً هم كه كاربردش رو روي موهاي خودت ديدي. عروسكاي بيچاره! ولي نه، ته دلم قرصه مييدوني چرا؟ قيچيت فقط كاغذ ميبره ...
3 مهر 1391

سه تار نوازي در دستگاه نيروانايي

يه سه تار خوشگل هست كه كاسه ش نيمه ي يه كدو حلواييه! اونموقع كه من و بابا هنوز ازدواج نكرده بوديم يه بار به اتفاق عمه و عمو  كه رفتيم كارگاه سازسازيِ استادش، روانشاد صادق هورزاد، يهويي اين سه تار رو بهم هديه داد. خيلي هيجان زده شده بودم و هي تشكر ميكردم. بابايي هم باورش نميشد كه استادش اون سه تارِ منحصر بفرد رو به من هديه بده. منم توي عوالم عشق و عاشقي و اين هديه ي قشنگ انگار توي آسمونا بودم. بعد از ازدواجمون جزو دكوراسيون خاص منزل بود تا اينكه يه بار نميدونم چي شد از روي ميز افتاد و كاسه ي ظريفش شكست. بعد به كارگاه بابايي منتقل شد و سالها در كنار پروژه هاي ناتمام بابا مشغول نوشِ جان كردن غبار زمان بود،‌ اينقدر كه به فراموشي ...
3 مهر 1391