نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

مينوشم از اين جام

سلام به شما دوست عزیز بدین وسیله به اطلاع می رساند وبلاگ شما جزو 20 وبلاگی است که طبق نظر داوران در جشنواره وبلاگ های مادرانه که به همت نشریه شهرزاد برای اولین بار برگزار می شود, به مرحله نیمه نهایی راه یافته است. از این بین 10 وبلاگ برگزیده روز سه شنبه 30 خردادماه از ساعت 10 صبح الی 12 در سرای روزنامه نگاران معرفی و تجلیل می شوند. از این رو از شما و خانواده محترمتان دعوت می شود در این مراسم که با حضور برخی از استادان دانشگاه برگزار می شود, حاضر شوید. شهرزاد عزيز، نميدوني چقدر خوشحال شدم از اين خبر. اين اولين باري هست كه وراي محيط كوچيك خونواده، مدرسه، جمع دوستانم و شب شعرهاي محلي، نوشته هام ديده شدن و پسنديده شدن....
27 خرداد 1391

سیندرلا عروس شد!

با مشخص شدن تاریخ عروسی عمو حمید و خاله رویا افتادم به صرافت خرید لباس عروس برای تو شازده خانوم. دلم میخواست اولین لباس عروست رو تو عروسی کسی بپوشی که خیلی دوسِت داره و دوستِش داریم. چون وقت گشتن توی فروشگاهها رو نداشتم و از طرفی هم یه دوست نازنین دارم که همه رقم سفارشهای این مدلی منو به جان می پذیره و با کلی زحمت، دقیقاً همون چیزی رو که میخوام فراهم میکنه  زودی بهش ندا دادم و اونم لبیک گفت مثل همیشه با رویی باز. خاله گلنازت رو میگم عزیزم همون دوستِ گلم که قبلاً هم ازش یاد کردم تو خاطراتت اینجا. یه ماهی مونده به مراسم که گلناز جون گفت ممکنه اونی که تو ذهن منه گیر نیاد و اگه هم بیاد قیمت بالاست، از ترس اینکه بی لباس بمونی دایی حسین و ...
19 خرداد 1391
18954 0 31 ادامه مطلب

کوچکانه

هنوز کوچکم، هنوز دست من به زنگِ دَر نمی رسد و شانه ام به شانه ی پدر نمی رسد بهارهای دیگری که بگذرد بزرگ می شوم درست مثل مادرم و کوله بار سالهای رفته را بدوش می کشم   نمی دونم چند سال پیش بود که گوینده ی رادیو شعری رو که بخشی از اونو فقط تونستم همون لحظه یادبگیرم و بخاطر بسپارم به مناسبت روز پدر خوند. از اونموقع بی اختیار روز پدر به یادش می افتم. نوشتمش برای پدر و مادر عزیزم که امسال نتونستیم روز هر دوشون رو دور هم گرامی بداریم. به امید اینکه سایه شون سالیانِ ما رو دربربگیره. دستم به زنگ در رسید ولی هنوز بزرگ نشدم. ...
15 خرداد 1391

مهدكودك پاندايي با طعم شيرين نيايش و برق نگاه زهره

از اول سفرمون ميرم آخر سفرمون تا زيباترين خاطرات رو با هم داشته باشي و دوستاي عزيزم هم راحت تر ارتباط برقرار كنن.  دو تا سفر قبليمون به مشهد يه جايي رو با پيشنهاد عموحميد مهربون و خاله رويا (عروس و داماد عزيز) كشف كرده بوديم كه در هر حالتي و زماني بردن اسمش به وجدت مي آورد و اگه بيقرار بودي آرومت ميكرد:  كلوپ پاندا اين بار هم براي اينكه تو شلوغيا و برو بياهاي قبل و بعد از عروسي، از شادي و تفريح تو غافل نشيم، توي وقتاي اضافه ي سر ظهر و بعد از ظهر كه نميشد به كار ديگه اي رسيد ميدويديم سمت كلوپ پاندا كه سركارخانوم اسمش رو گذاشتين: مهدكودك پاندايي!!! و خيلي هم مناسبه اين اسم گذاريت. بقول باباي نيايش يه مهدكودكه كه مامان و باب...
8 خرداد 1391

پنج شنبه ی عزیز

        زهره ی عزیزم! نمیدونم چرا مسئولیت این کار رو به من سپردی و اجازه دادی این خاطره ی مشترک از زبان من حکایت بشه. خیلی تواضع بخرج دادی دوست خوب من ولی خب حالا که قراره این راز با قلم من افشا بشه، خدایا به امید تو: نسبتاً دیر فهمیدم که  نیایش نازنین و مامانش  هم یه جورایی مجاور امام رضا هستن وگرنه شاید توی سفرهای قبلی این روز فرشته از راه میرسید. یه 5 شنبه ی عزیز، 21 اردی بهشت 91، توی شهری که همه جوره به دلم پیوند خورده، توی جایی که میگن الماس شرقه و یه مجتمع تجاری شلوغ که اگه صدبار هم قرار بذاری و هی آدرس بدی به سختی میشه به وصل رسید، مغازه ی اول نه، دوم نه، سوم، در حالیکه من...
5 خرداد 1391

شاد آمدم، شاد آمدم، از غصه آزاد آمدم

خدایا سپاس که بازم تونستم بیام و اینجا بنویسم. ممنونم دوستای خوبم از پیامهای پرمهرتون که در این مدت نبودنم وبلاگ نیروانام رو زنده نگه داشته. دست همه تون رو میبوسم و در اولین فرصت به شرط ادب خونه ی همه تون سر میزنم. دوسِتون دارم. راستی ما مشهد بودیم. به هدف برگزاری مراسم جشن عروسی یگانه عموی نیروانا که خودش و خانومش خاطرشون برامون خیلی عزیزه. زیارت هم رفتیم و سیاحت نیز. لحظه هایی برامون آفریده شد که خاص ثبت تو طلایی ترین بخش خاطرات ما و نیرواناست. توی یه سری پست با موضوع  " مشهد، بهار 91" هر چی یادم باشه از شهد و شکر براتون سوقاتی میذارم. ...
5 خرداد 1391
1