نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

باورِ رنگیِ باروری

روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغای سفالی رنگین، نقش دل پاک تو رو روی خودشون دارن، از این جهت اصل اصلن.  اما باور باروری رو با تخم مرغای سفید یکرنگی که توی سفره میذاریم اصالت می بخشیم تا  هیچوقت به کپی ها ایمان نیاریم و اعتماد نکنیم.  به یاری ایزد توانا، بالنده ی من!   روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغهای سفالی رنگی...
28 اسفند 1391

تا سبز شوی، ساقه کنی، ریشه دوانی

وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالاخره موفق شدیم قدوم خانوم بهار رو برای هفت سین خونه مون سبز کنیم. که صدالبته قراره هفت سینی باشه بدون حضور ما کنارش در لحظه ی بوسیدن زمین و بهار. خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که در امر سبز کردن سبزه ی عید هم به کمکمون اومد تا حتی شده بصورت MP3 به این سنت دیرینه احترام بذاریم. سبزانگشتی من! بهار خونه مون تویی. همیشه باش. وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالا...
28 اسفند 1391

تابلویی در راه

وقتی بعد از شنیدن تفسیر نتیجه ی تست تو که از روی سی دی برامون توضیح داده شد، این گواهینامه رو از خانوم جلالی گرفتم انگار تو اوج آسمونا بودم. انگار که مدرک پرفسورای تو رو بهم داده باشه. یه حس خیلی قشنگی بود که به همه ی آوردن بُردنای تو برای تست دادن می ارزید. ولی میدونی چیه آی کیوی من! این فقط یه خودارزیابیه. انگار بیشتر برای این بدستش آوردیم که فرزندپروری خودمون رو تا الان محک زده باشیم تا استعداد تو رو. برای اینکه ببینیم درست میریم یا نه. به نظرم شناختی که ما لحظه به لحظه از تو و تواناییات داریم رو نمیشه با هیچ تست و نرم افزار ارزیابی ای بدست آورد. مطمئن باش، این اولین آزمون و مدرک زندگیت چیزی از حس مسئولیت پدر و مادری ما به تو...
27 اسفند 1391

نمره ی بیستِ کلاسو نمیخوام

پیرو پست قبلی، به گزارش آخرین خبرهای واصله و نتایج منتجه از این رویداد، روز اول رو که یه کم شبیه ِ روزای دیگه بوده که میرفتم سرِ کار تا عصر، همینجوری گذروندی. عصر رفتی خونه ی آناهیتا و به شرحی که زینب عزیزم توی کامنتش گذاشته بود حسابی خوش گذروندین. شب که خواستی بخوابی از بابایی پرسیدی "امشب باید دوتایی بخوابیم!؟ مامانی نمیاد؟" و بابا گفته نه مامان رفته مأموریت و تو گفتی "آخه چرا رفته مأموریت؟" و توی بغل بابایی خوابیدی. صبح که از خواب پاشدی، بابایی ازت پرسیده دخترم دیشب خوب خوابیدی؟ و تو در جا، میخکوب کننده ترین جوابِ ممکن رو بهش دادی: "نه. آخه تو خیلی خُر و پف میکردی!!!" وقتی صبحش باهات تماس گرفتم و با آب و تاب و خنده ی زیاد ای...
13 اسفند 1391

هفت از دوازدهِ عزیز

یکهزار و یکصد و هشتاد شب! میدونی چقدر گرونه به قول خودت، گلدونه! از وقتی که عاشقونه چشم تو چشمِ هم وا کردیم، اینهمه شبِ گرون رو با هم سپری کردیم، بی هیچ وقفه ای. تا وقتی شیرخواره بودی که چفتِ هم میخوابیدیم و من با هر حرکت و تغییر وضعیتت چشم وا میکردم و کنترلت میکردم. وقتی هم که سالِ پیش همین حدودا یا یه کم زودتر، قطع وابستگی لَبنی کردی و توی تخت خودت مث یه پرنسس میخوابی، باز زیر سقف یه اتاق نفس کشیدیم و باز من به هر صدا و حرکت تو بیدار بودم و مراقب اوضاع. میدونی این همه مقدمه چینی برای چیه؟! شبِ فردا قراره یه تجربه ی جدید رو مزه مزه کنی... چند روزه دارم برات قصه ی مأموریتِ مامان رو میگم. این اولین همکاریِ ما برای تجربه ی ...
7 اسفند 1391

استودیو آبی

یه تابلو تبلیغاتی هست حوالی ِ نی نی وبلاگ که با اولین چشمک زدنش رفتم سراغش : "راه آینده نخبگان، بزرگترین مؤسسه استعدادیابی ایران" کی؟ پارسال. یه تابلو تبلیغاتی هست حوالی ِ نی نی وبلاگ که با اولین چشمک زدنش رفتم سراغش : "راه آینده نخبگان، بزرگترین مؤسسه استعدادیابی ایران" کی؟ پارسال. توی سایتش اطلاعاتی خیلی مختصر و ابتدایی موجود بود و تنها امیدواری ای که میداد شماره تلفن و نشانی دفتر نمایندگی کرمانش بود که یادداشت کردم ولی از اونجایی که همیشه توی تلفن زدن و مکالمه عقب تر از ایمیل و نوشتنم خیلی طول کشید تا بهش زنگ بزنم. البته زمانهایی هم که کرمان بودیم و میشد انتظار داشت که یه مؤسسه باز باشه در حد دو سه ساعت ب...
2 اسفند 1391
1