نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه 9 سال و 17 روز سن دارد

نيرواناي عزيز ما

پیش بسوی استقلال نیروانایی

یه تحول جدید که نشون میشه کم کم داره وقت این میشه که به اقتصاد خانواده کمک کنی و ما رو از دغدغه تأمین پوشک و دستمال مرطوب و کلیه لوازم جانبی مربوطه خلاص، دیروز رخ داد. خیلی وقته همه بهم میگن این بچه زود یاد میگیره، یادش بده بره دستشویی و من آگاهانه مقاومت میکنم چون مطالعه کردم و کلی روی روش تمرین این مهارت بسیار خطیر تحقیق. علما همه متفق القول هستند که کودک باید به رشد 1فیزیکی و 2عقلانی برای پذیرش این آموزش برسه. اینکه نیروانای ما مثل بلبل حرف میزنه یا هزار و یک کار ازش برمیاد که دهن همه از تعجب وامیمونه دلیل بر این نمیشه که میتونه خیلی راحت توی لگنی که 6 ماهه براش خریدم و کلی هم دوستش داره و خودش و دیش دان و نی نی ش (عروسکهای مقبول شازده خا...
24 آبان 1390

اولين پازلي كه جورِش كردي

دو سه ماه پيش بود كه خاله ابريشم عزيز يه پازل از بچگيهاي بردياي نازنين رو بهت هديه داد. يه پازل چوبي كه سه تا خرس روشه با سه تا فيگور متفاوت و چندين تا سر و بلوز و شلوار متفاوت كه هر كدوم براي يه خرسي مناسبن. كلاً ‌مجموعه رو به اسم خرسي ميشناسي و هر از چندگاهي ازم ميخواستي كه برات بيارم و چيدمان كني. اما احساس نميكردم كه زياد توجهي بهش داشته باشي و پيشرفتي برات حاصل شده باشه، هرچند گاهي ميديدم كه نصف يه خرس رو يا از هر كدوم يكي دو تا قطعه رو ميذاشتي و ديگه حوصله ت سر ميرفت و ولش ميكردي. منم اصراري نداشتم و فكر ميكردم هنوز برات زود باشه. اما ديشب شگفت زده م كردي. ميديدم كه به هر تيكه از هر خرس نگاه ميكردي و توي قطعه ها دنبالش ميگشتي، يكي...
23 آبان 1390

نيروانا كله معلق ميزند

ديشب جهش عظيمي در تواناييهاي فيزيكيت رخ داد وروجك من! طول روز هي ميديدم كه سر و دستهات رو روي زمين ميذاري و مث ژيمناستها چپكي نيگا ميكني و ميخندي. آخر شب اين تمرينهاي روزانه ت جواب داد و تو ادامه ي حركت رو هم انجام دادي و كله معلق زدي. چقدر ذوق كرديم و خنديديم. باريكلا شيطونك باريكلا. به بابايي گفتم بذاريمت كلاس ژيمناستيك ولي خودمم ميدونم كه هنوز خيلي زوده، پس همينطور روي رختخوابها و توي خونه به تمريناتت ادامه بده تا ببينيم اين استعداد شكوفا شده رو كجاي دلمون جا بديم. آي وروجك! مواظب سر و دستت باشي ها. چپه و چوله ميشي هواشون رو داشته باش مادر!
23 آبان 1390

اولين چادر تو

یادته که گفتم چه عشق وافری به نماز و چادر داری عسلک! اینم یه روایت تصویری از اولین چادری که مامان زی (مامان بزرگی) برای تو با دستای پرمهر خودش و تمام عشقش دوخت. فدای دستای پرچین و زخم و همیشه زخم و زیلی مامان بزرگی که علیرغم هزار و یک مشغله که همیشه دور خودش میچینه برای تو وقت گذاشت و این چادر رو دوخت. دیر برات مینویسم برای همین نمیتونم زیاد بنویسم. تصاویرش رو میذارم که برات بمونه. اولیش رو همینجا میذارم و بقیه رو تو ادامه مطلب :       و اینم بلایی که سر ما میاری با این چادرت! هی دم و دقیقه میگی سَرَم کنین و در میاری. ببین آخرش چی به روز بابایی آوردی!!!! ...
22 آبان 1390

دل پَریشی های من

دیشب که بطور اتفاقی چشمم به تقویم رومیزی پارسال که از روی میز انداخته بودی پایین افتاد شروع کردم به ورق زدنش. دلم لرزید. تقویمه طوری بود که هفتگی ورق می خورد و تو هر ورقش برای هر روز یه فضای چند سانتیمتری برا ثبت یه نکته ی کوچولو داشت و وقتی ورق میزدم دیدم که حداقل برای یک یا دو روز هر هفته توش یه مطلب یا کار جدید از تو نوشته بودم. یادم میاد پارسال خیلی گرفتارتر از امسال بودم ولی با این حال خاطراتت رو هر چند مختصر ثبت کرده بودم. با امسال که مقایسه کردم دلم لرزید. امسال تو هر روزش شاید چندتا کار و شیرینکاری فوق العاده از خودت نشون میدادی که نمیدونم چقدرش رو اینجا نوشتم برات. شاید زرق و برق این خونه نذاشته به اصل موضوع بپردازم یا اینقدر به فکر...
18 آبان 1390

نيرواناي بيست و سه ماهه ي از جنگ برگشته

اينقدر از جون گرفتن و راه افتادن دوباره ت به وجد اومدم كه نگو مادر! يكشنبه عصر كه اومدم خونه تب داشتي باز، خودمم حال خوشي نداشتم. و در واقع مثل تو تب كرده بودم. يه قاشق شربت استامينوفن بهت دادم و يه قرص هم خودم انداختم بالا و كنارت خوابيدم به ديدن تلويزيون. يه ساعتي گذشت فكر كنم، كه تو يهو از جات بلند شدي و واقعاً يهو (!!!)  گفتي "ماماني بريم نقاشي بكشم تو ديبالِ (ديوار) بابايي" كه يعني روي اون كاغذي كه بابايي سرتاسر يه ديوار كوچولوي خونه رو پوشونده، از خودتون هنر دَر وَكنين. من اصلاً هاج و واج مونده بودم. نميدونم اثر استامينوفن بود يا اين جهش ناگهاني تو بعد از حدود يه هفته بيحالي و گيجي كه منو از جا پروند و با همون هيجان و شادي كه بهم ...
11 آبان 1390

بازم مريض شدي :(

هي كوچولوَك، بازم يه ويروس خفن گرفتي و خودت و ما رو درگير يه جنگ طاقت فرساي ديگه كردي. از اوايل هفته ي پيش كه آبريزش بيني و سرفه ت شروع شد به خيال اينكه حساسيت سراغت اومده دلخوش بوديم و نميدونستيم چه روزهاي سختي پيش رو هست. اما امروز پنجمين روزيه كه انواع آلام از تهوع و بالا آوردن و اسهال و تب و سوختگي پوست و ضعف و گرسنگي و ... تو رو رنج ميده و البته گاهي هم غرغر من كه كلافه شدم از اينهمه رنجي كه تو ميكشي و نامهربوني ميكنم باز با خود تو كه به دردات اضافه كنم. چه مامان جفاكاري هستم نه؟! ببخش طفلك معصوم ببخش.
7 آبان 1390
1