نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

تجربه ي ارتفاع براي كوهنورد كوچك

به مدد تابستون شهربازی شهر ما تعطیل نیست و این یعنی بزرگترین موهبت الهی تو این گوشه ی دنیا. چرخ فلک رو از ناهارخوران گرگان کشف کردی. یه دایره ی گنده که می چرخید از دور توجهت رو جلب کرد و هی از تو ماشین می خواستی بگیریش. وقتی از کنارش رد شدیم هی اشاره کردی و خواستیش. یادم نیست چقدر تقلا کردی ولی ما بهت قول دادیم که بر می گردیم کنارش تا ببینیش و تو هم مثل یه آدم بزرگ منطقی مثل همیشه که بهت قول میدیم و عمل میکنیم خیالت راحت شد و آروم گرفتی. خلاصه تو راهِ برگشت روبروی چرخ فلک وایستادیم و تو هی دست دراز کردی که "دستی نیشی (دستم نمیرسه)" و میخواستی بگیریش. بردمت اونطرف بولوار و رفتیم تا دقیقاً زیر چرخ فلک رسیدیم که از دیوار شهربازی زده ب...
29 خرداد 1390

میسی بابایی، مَنون، خواهٍشُدَم!

این مراتب تشکر فراوان نیروانا در آستانه ی روز پدر از بابایی عزیزشه که بالاخره به وعده وفا کرد و استخر شن براش ساخت. نه حالا خود شما قضاوت کنین، باباحامد بهترین بابای دنیا نيست؟ بابايي من خودم ديدم كه چكش رو محكم رو انگشتت كوبيدي و چه دردي كشيدي. ديدم چقد خاك خوردي وقتي شنها رو الك ميكردي و چقدر كمرت درد گرفت بعد از تموم شدن الك اون همه شن. من همه ي اينا رو ديدم و مهمتر از همه عشقي رو كه در تمام وجودت نسبت به من داري و همون باعث ميشه اينقدر برام زحمت بكشي با تمام وجود احساس مي كنم و مي بينم. من و مامان خيلي دوسِت داريم بابايي ساده ي مهربون من! روزت مبارك. همه ي روزهاي عمرم مديون توام. اين تمام عشق و شادي منه كه توي اين عك...
25 خرداد 1390

تصويرها مي گويند - نيروانا در لاهيجان خونه ي خاله رادك

سرزمين شمالي ايران سرزمين بهترين دوستاي مامانيه نيروانا جونم! اينو هميشه يادت باشه كه تكه هايي از قلبم اونجا پيش دوستايي كه تو سخت ترين شرايط زندگي باهام بودن و ياريم كردن ميزنه. خاله آذر،‌ خاله اعظم، خاله رادك و خاله سادينا كه نتونستم تو اين سفر ببينمش. گيلان هميشه سبز بخاطر دلهاي مهربون اوناست كه سبزه. دلم ميخواد بزرگ كه شدين، تو و عسل و اميرعباس و يلدا و هيوا و آرياي خاله سادينا كه هنوز نديدمش خاطرات ماها رو زنده نگه دارين و دوستيمون بهتون ارث برسه. رشت خونه ي خاله آذر نشد عكس بگيريم ولي اين عكسهاي خونه ي خاله رادك تو ادامه ي مطلب تقديم به اوناست كه يادشون تو دلم هميشه جاودانه. ميبوسيمشون.     ...
24 خرداد 1390

تصویرها می گویند - نیروانا در ماسوله

روز ماسوله یه روز بیادموندنی تمام عیار بود. خیلی خوش گذشت. اول که تو ابرا بودیم و مه. بعدم یه بارون جَرجَری زد تا جایی که بابایی که رفته بود برامون دنبال چتر، خیس خالی از وسط راه برگشت. آخه راه ماشینو گم کرده بود، از بس همه جا به همه جا کوچه ها راه داشت. ما هم زیر یه بالکن به تماشای بارون وایساده بودیم. خودِ بهشت بود اونجا. جای همه سبز. بارون که وایساد رفتیم سراغ ماشین که برگردیم بابایی دلش نیومد گفت پایین پارک میکنم یه دور دیگه بزنیم اینجا و ما هم که بساط عکس با لباس محلی رو دیدیم شوقان و ذوقان پریدیم پایین. رفتیم لباس پوشیدیم و با هزار ترفند تن نیروانام لباس کردیم و عکس گرفتیم. البته از اونجایی که دوربین ما دقیقاً در مواقع حساس ی...
22 خرداد 1390

وقتي فرشته ها در خوابند

نيرواناي من! عكساي زيادي از خوابت دارم. توي همشون مثل فرشته هايي. بقول خاله هاله خواب همه ي بچه ها خواب فرشته هاست. هميشه فكر ميكنم وقتي خوابي چي خواب ميبيني مخصوصاً روزاي اولي كه پا به زمين گذاشته بودي، ديدنت توي خواب خيلي لذتبخش بود. حس اينكه الان داري خواب عرش اعلي رو ميبيني و تو حال و هواي ملكوت سير ميكني به آدم روح مي بخشيد. هي از زاويه هاي مختلف نگاهت ميكردم و عكس ميگرفتم. دلم ميخواد همه ي عكسايي كه از خوابت دارم رو به اين بهانه اينجا بذارم تا حالشو  ببری. البته همه ش كه زياده گلچين ميكنم. اين عكس رو ميذارم برا مدير وبلاگ كه تو مسابقه ي "خواب يك فرشته" شركت بدن، بقيه رو تو ادامه ي مطلب تقديمت ميكنم:   ...
21 خرداد 1390

بابا شالام!

سير تكامل تو خيلي جالبه. راه رفتن رو كه فوت آبي. سطوح شيب دار با شيب كم و يه كم بيشتر هم كه تو ولايت ما فراوونه ياد گرفتي سپري كني. داري ارتفاعات كم حدود 5 تا 10 سانتي متر رو تجربه ميكني و بالا و پايين ميري. البته بعضي وقتا بازم دست بالا مياري كه دستت رو بگيرم. منم سعي ميكنم تا جايي كه اعتماد بنفست رو نگيره كمكت كنم. اما حرف زدن رو كه ديگه داري مثل بلبل حرف ميزني و مرحله ي تقليد طوطي وار رو كنار گذاشتي عسلك! خودت ميفهمي چي ميگي و ميفهمي چي بايد بگي. چنان با احساس تمام حرف ميزني كه دهنمون وا ميمونه. از همه زيباتر اينه كه ديگه ياد گرفتي سلام كني و مخصوصاً خيلي زيبا به بابايي سلام ميكني وقتي ميريم تو كارگاه سرش يا از بيرون مياد يا پشت تلفن اد...
18 خرداد 1390

تصويرها ميگويند - نيروانا در بندر انزلي

خيلي دوست دارم نيروانا شن بازي رو رسماً شروع كنه. غير رسميش رو كه از هفت هشت ماهگي و با ور رفتن به خاكهاي گلدونايي كه با جرأت تمام هنوز از سر راهش جمع نكرده بوديم شروع كرده قربونش برم. حالام كه تاتي تاتي ميكنه تو حياط و كلي باغچه و خلاصه صفا. كلي وقته كه ميخوام يه استخر شن براش راه بندازم. خواستم چوبي يا پلاستيكيش رو بخرم بابايي هنرمند گفت: "وقتي من هستم و ميتونم چوبيش رو درست كنم چرا بخري؟" بيشتر از يك ماهه كه شنش رو داريم اما استخرش هنوز ساخته نشده. البته قول مردونه داده شده كه اين چند روز تعطيلي پيش رو ياورش استاد بشه. تا خدا چي بخواد. اما اولين شن بازي نيروانا تو ساحل يه ويلا نزديك نمك آبرود بود كه چنان سرتاپاش رو پُرِ شن كرد كه تا توي...
17 خرداد 1390

تصويرها مي گويند - نيروانا در رامسر

كاخ موزه پهلوي - هواي ملس و باران نم نم نيروانا اينجا كلي حال ميكنه با تاتي تاتيش. زمين خيس و نم نم بارون كنجكاوي اون رو براي كشف پديده هاي جديد برمي انگيزه. يك كشف جديد - تاتي تاتي در سطح پوشيده از سنگريزه اين نقطه ي كفشدوزكي كه هي ميره برميگرده نيرواناست. حظي ميبره از اين بازي. هرچند وسطش هي ميخوره زمين، اصلاً عين خيالش نيست. يه چيزايي هم اون وسط پيدا ميكنه روي زمين و طبق معمول ميذاره دهنش و تا ما بجنبيم به طرفش يا قورتش ميده يا بي خيالش ميشه. حتماً نوش جونش شده ديگه. خسيس نباشيم. يه كم ميكرب هم بد نيس واسه وجود آدم. خلاصه اين بهترين برداشتي بود كه نيروانا از موزه ي پهلوي داشت. البته با يه مجسمه...
11 خرداد 1390

براي خاله مريم و عمو علي تهران

خاله مريم نازنينم، عمو علي عزيزم! دستتون درد نكنه از بابت كادوهاي خوشكلي كه برام فرستادين. عمو علي! ببخش كه ديروز اونموقع حالم خوب نبود و نميتونستم جَلدي حاضر شم بيام ببينمتون. ماماني گفته بود كه بايد واكسن ميزدم و از عواقبش درد شديد پام بود كه خوابوندم، مني كه عشق تاتا بودم . خيلي دوست داشتم يه شب رو با هم باشيم و باهام بازي كنين. خاله مريم گل! از بد حادثه مامان هم الان فقط ارتباط تصويري و املايي ميتونه داشته باشه و فعلاً صدا نداره زنگ بزنه صداي گرمتون رو بشنوه و ازتون هزار بار تشكر كنه. آخه آخراي سفر انگار سرما خورد يا دچار آنفولانزا شد كه منجر شد به قطع صداش. چه لباساي نازي فرستادين، مثل خودتونن. عمو علي قول داده كه بازم ميا...
11 خرداد 1390